در تاریخ معاصر ایران، نامهایی هستند که با خون خود بر صفحه تاریخ نوشتند و به نماد ایستادگی و آزادگی بدل شدند. احترام کارگر، دختر جوانی از اصفهان، یکی از این نامهاست؛ جوانی ۲۴ ساله که عمر کوتاه اما سراسر پُرشور خود را در راه آرمان آزادی مردمش تقدیم کرد. آغاز زندگی و انتخاب مسیر احترام در سال ۱۳۳۷ در اصفهان چشم به جهان گشود. با پشتکار و شوقی وصفناپذیر، پس از پایان دبیرستان، وارد دانشگاه شد و رشته زیستشناسی را برای ادامه تحصیل برگزید. اما برای او، علم و دانش تنها بخشی از زندگی بود؛ قلبش بیش از هرچیز برای آزادی میهن و رهایی مردمش از استبداد میتپید. از همین رو، به صفوف مجاهدان آزادی پیوست و بهسرعت به یکی از پرشورترین فرماندهان میلیشیا در اصفهان بدل شد. زندان، شکنجه و مقاومت پس از قیام ۳۰ خرداد ۶۰، سرکوب خونین رژیم آغاز شد. احترام به دلیل شناختهشدگی مجبور شد به مشهد برود، اما در بازگشت به اصفهان در خانه خود دستگیر و به زندان منتقل شد. سالهای زندان برای او سالهای آزمون بود. دژخیمان بارها تلاش کردند با شکنجههای وحشیانه، او را به تسلیم در برابر تلویزیون و اعترافات اجباری بکشانند. اما احترام، این دختر جوان، هر بار با قاطعیت پاسخ داد: نه! همین ایستادگی، رژیم را به خشم آورد. در حالی که حکم حبس ابد برایش صادر کرده بودند، فعالیتهای خستگیناپذیر او در زندان باعث شد دژخیمان تصمیم به اعدامش بگیرند. آخرین دیدار، آخرین شعر خانواده احترام، در آخرین ملاقاتی که با او داشتند، دریافتند که این دیدار، آخرین وداع است. احترام با آرامشی شگفتانگیز از مرگ سخن میگفت؛ گویی او خود را نه روبهروی پایان، بلکه در آستانهی رهایی میدید. از همبندیهایش نقل است که از پاییز ۱۳۶۰، احترام یقین داشت که اعدام خواهد شد. در همان روزهای انتظار، شعری سرود که از ایمان و عشق بیپایان او به آزادی پرده برمیدارد؛ شعری که در آن شوق وصل، بوسه بر چوبه دار و امید به سپیدهدمی نوین موج میزند. شهادت در ۲۴ سالگی سرانجام در هشتم بهمن ۱۳۶۱، دژخیمان، این دختر جوان را به منطقهای کوهستانی بردند. هشت گلوله بر پیکرش نشاندند و برای آنکه پیام ایستادگیاش را نیز خفه کنند، پیکر پاکش را بر روی سنگها کشیدند تا آثار زخم و شکنجه بر تنش باقی بماند. اما آنچه آنان نفهمیدند این بود که با کشتن احترام، تنها جسم او را خاموش کردند؛ صدای رسای آزادیخواهیاش اما، در تاریخ و وجدان نسلها زنده خواهد ماند. میراث احترام شهادت احترام کارگر، تنها روایت مرگ یک دختر جوان نیست؛ روایت زنی است که در اوج جوانی، میان زندگی راحت و مبارزه خونین، راه مبارزه را انتخاب کرد. او سمبل نسلی شد که در برابر تاریکی ایستاد و بهای آزادی را با خون خود پرداخت. نام احترام کارگر امروز نهتنها در حافظه مردم اصفهان، بلکه در حافظه تمام کسانی که برای آزادی ایران میجنگند، زنده و الهامبخش است. او در ۲۴ سالگی تیرباران شد، اما در جاودانگی تاریخ، همیشه جوان، همیشه استوار، و همیشه همراه با ندای آزادی باقی ماند.
یادنامهای برای شهید مجاهد فرخزاد (علی) اتراک
نام او که میآید، دلم پر میکشد به سالهایی که جوانی در چشمانش میدرخشید و در دلش آرمانی بزرگ میجوشید. فرخزاد، علی اتراک، جوانی ۲۰ ساله از اصفهان، اما با روحی که به پهنای تاریخ ایران وسعت داشت. او تنها یک نوجوان دبیرستانی بود، اما در روزگار خفقان، در کنار یارانش، راهی را برگزید که تنها دلهای بزرگ توان پیمودنش را دارند؛ راه مقاومت. در روزگاری که بسیاری در پی آرامش و روزمرگی بودند، علی با ایمانی راسخ و باوری ژرف به آزادی، هستهای از مقاومت را برپا کرد. وقتی در ۱۷ سالگی دستگیر شد، دشمن تصور میکرد با زندان و شکنجه میتواند او را در هم بشکند. اما علی جوانی نبود که خم شود. همبندانش هنوز از قامت رشید، شور ورزشکاری، و نگاه پر از اعتمادبهنفس او سخن میگویند؛ از جوانی که با آگاهی سیاسیاش، دیگران را نیز به ایستادگی دلگرم میکرد. روزهایی که در بند «د» گذراند، روزهایی پر از محرومیت بود؛ بندی که «مغضوبین» نام گرفته بود. اما حتی آن دیوارهای سرد و بیرحم هم نتوانستند شعله ایمان او را خاموش کنند. علی در همان بند تنبیهی هم برافروزنده امید و استقامت بود. و سرانجام، تابستان سیاه ۶۷ فرا رسید. روزی که هیأت مرگ در برابرش نشست، اما او با آرامش و صلابت جوانی ۲۰ سالهاش، همان یک کلام را گفت: نه به تسلیم، نه به ندامت، نه به بریدن از راه و آرمان. علی، در کنار همرزمش رضا نعمتبخش، سربلند به شهادت رسید و خونشان بر تاریخ ایران جاری شد. امروز، یاد او تنها نامی بر کاغذ نیست. علی اتراک، شهید مجاهدی است که جوانیاش را فدای آزادی کرد. او چراغی شد برای نسلهای پس از خود؛ نسلی که همچنان در پی آن رؤیای ناتمام است: ایرانی آزاد، عاری از ظلم و ستم. نامت جاودان باد ای علی، جوان دلیر اصفهان. خون پاکت در رگهای تاریخ جاری است و هرگز فراموش نخواهد شد.
یادنامهای برای مجاهد شهید راضیه قبادپور
راضیه قبادپور، دختری از دیار اهواز، در سال ۱۳۴۲ چشم به جهان گشود. او فرزند خانوادهای متوسط بود، اما اندیشه و آرمانهایش از همان نوجوانی فراتر از محدودیتهای محیط کوچک زندگیاش رفت. در دورانی که بسیاری از همسن و سالانش درگیر دغدغههای روزمره و ساده بودند، راضیه مسیر دیگری برگزید؛ مسیر آگاهی، اعتراض و مبارزه. هنوز دبستان را به پایان نرسانده بود که آتش انقلاب در جامعه زبانه کشید. او در همان سنین نوجوانی با شجاعت در تظاهرات ضد دیکتاتوری شاه شرکت کرد. شور و شعور انقلابی، راضیه را به سوی سازمان مجاهدین خلق کشاند؛ جایی که ایمانش به آزادی و برابری را در قالب یک ایدئولوژی روشنفکرانه و مبارزاتی سامان داد. او نهتنها یک دانشآموز پرشور، بلکه سازماندهنده انجمنهای دانشآموزی و حلقهای از مقاومت در دبیرستان خود شد. این فعالیتها بهزودی کینه مرتجعان را برانگیخت و اخراجش از دبیرستان، سند دیگری بر حقانیت راهی شد که انتخاب کرده بود. با آغاز جنگ ، راضیه تنها یک نظارهگر نبود. او مسئولیت “تعاونی امداد حنیف” را بر عهده گرفت تا مرهمی بر زخمهای مردم ستمدیده باشد. دستگیری و زندان نیز نتوانست روح مقاوم او را بشکند. پس از آزادی، وقتی فعالیت در اهواز برایش غیرممکن شد، راهی تهران شد و بار دیگر در صفوف دانشآموزان مبارز جای گرفت. ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ نقطه عطفی بود؛ روزی که هزاران زن و مرد برای اعتراض به دیکتاتوری تازهبرپا شده به خیابانهای تهران آمدند. راضیه قبادپور در صفوف میلیشیای مجاهدین ایستاد. در میدان فردوسی، گلوله پاسداران سرش را شکافت، اما دست از مبارزه نکشید. او دستگیر شد و ساعاتی بعد، تنها در ۱۷ سالگی، به جوخه تیرباران سپرده شد. راضیه پیش از شهادتش، وصیتنامهای کوتاه و ساده نوشته بود؛ وصیتی که روح بزرگ و ایمان خللناپذیرش را نشان میدهد. او آرزو کرده بود نامش در شمار میلیشیای مجاهد ثبت شود و تأکید داشت که خونهای ریختهشده راهی است برای رهایی خلق ستمدیده. حتی گردنبند کوچک خود را هم وصیت کرد تا به سازمان تقدیم شود؛ نمادی از عشق و پیوندی ابدی با آرمان آزادی. امروز، نام راضیه قبادپور تنها یک یاد در دفتر تاریخ نیست. او نمادی است از نسل جوانی که در برابر ستم ایستاد، حتی اگر بهایش جان باشد. صدای او همچنان از پس دههها طنینانداز است:««باشد که با خونهایی که میدهیم بتوانیم خلق ستمدیده را رها سازیم». این صدا نه پژواکی خاموش، که فریادی زنده است؛ فریادی که از خون پاک راضیهها، میناها، ناهیدها و هزاران شهید دیگر برمیخیزد و تا روز آزادی در گوش تاریخ باقی خواهد ماند.
شهید علی باقری غازیانی؛ صدای ایستادگی در طوفان استبداد
در سال ۱۳۴۰، در بندر انزلی، شهری که موجهایش همواره با فقر ماهیگیران و نابرابری اجتماعی آمیخته بود، کودکی چشم به جهان گشود که تقدیرش ایستادگی و فداکاری بود. علی باقری غازیانی از همان نوجوانی، درد مردم محروم را لمس کرد؛ مردمی که زیر سایه سنگین استبداد سلطنتی و بیعدالتی روزگار میگذراندند. نگاه بیدار او خیلی زود عامل این وضعیت را شناخت: حاکمیت شاه خائن. سال ۱۳۵۷، خیابانهای ایران پر از فریاد آزادیخواهی شد و علی، شانهبهشانه مردم، در صف مقدم قیام علیه سلطنت ایستاد. همان روزها بود که با نام و آرمان سازمان مجاهدین خلق ایران آشنا شد؛ آرمانی که دیگر تا آخرین لحظه زندگی، از جان و دل به آن وفادار ماند. پس از پیروزی انقلاب ضدسلطنتی، علی در بندر انزلی، انجمن هواداران سازمان را بنیان گذاشت و مسئولیت آن را پذیرفت. فروش نشریات و کتابهای سازمان، حضور در تظاهرات اعتراضی علیه سیاستهای سرکوبگرانه خمینی، مقابله با حملات چماقداران، و شرکت در میتینگها، همه صحنههایی بودند که نام علی را بهعنوان چهرهای فعال و بیپروا در میان مردم ثبت کردند. اما ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، نقطه عطفی بود. پس از تظاهرات بزرگ سازمان علیه استبداد مذهبی، علی دستگیر و به زندان بندر انزلی منتقل شد. شکنجههای وحشیانه نتوانست قامت استوارش را خم کند. در همان سلولها، مسئولیت تشکیلات هواداران سازمان را بر دوش گرفت، پیام مقاومت را زنده نگه داشت و روحیه مبارزه را میان زندانیان شعلهور ساخت. سالهای بعد، زندان اوین، گوهردشت، بندر انزلی، لاکان رشت و زندان نیروی دریایی، یکی پس از دیگری میزبان این مجاهد استوار شدند. هفت سال حبس، جابهجایی، و شکنجه، حتی یک قدم او را از آرمانش دور نکرد. سرانجام، مرداد ۱۳۶۷ فرا رسید؛ شومترین روزهای تاریخ معاصر ایران. با فتوای خونین خمینی، هزاران زندانی سیاسی به دار آویخته شدند. علی باقری غازیانی، همان نوجوانی که روزی برای عدالت فریاد زده بود، در برابر مرگ نیز سرفراز ایستاد و به کاروان جاودانگان پیوست. اکبر باقری، برادر علی، نیز پیشتر در راه آزادی به شهادت رسیده بود. خانوادهای که خونشان را برای آزادی مردم ایران تقدیم کردند، اکنون نمادی از مقاومت و شرفاند. نام علی، نه فقط در خاطره بندر انزلی، که در تاریخ آزادیخواهی ایران حک شده است. یادش جاودان، راهش پررهرو، و آرمانش، چراغی روشن در شبهای تاریک استبداد.
طیبه خسروآبادی؛ شعلهای که خاموش نشد
تاریخ معاصر ایران پر است از نامهایی که در سایه ماندهاند، اما هر کدام ستارهای در آسمان مقاومتاند. یکی از این ستارهها، مجاهد شهید طیبه خسروآبادی است؛ زنی که با جسمی نحیف اما قلبی سترگ، در برابر ستم ایستاد و تا واپسین لحظه، صدای آزادیخواهی را خاموش نکرد. هنوز زنان و مردان این سرزمین، دردناکترین ترانههای خود را نخواندهاند. هنوز سکوتی که در دل کوچههای این وطن سنگینی میکند، سرشار است از حماسهای که روزی سر داده خواهد شد. طیبه یکی از آن صداهای شکستهناشدنی بود؛ زنی که عشق به آرمان را با شرافت، آزادیخواهی و پایمردی در هم آمیخت و حتی فلجشدن یک پا هم نتوانست گامهایش را متوقف کند. از دبیرستان تا جبهه مقاومت متولد ۱۳۴۰ در سبزوار، طیبه پیش از انقلاب ۵۷ با سازمان مجاهدین خلق آشنا شد و پس از انقلاب، بهعنوان یکی از فعالترین میليشیاهای مجاهد خلق در دبیرستان «الهام» فعالیت کرد. بعد از ۵ مهر ۱۳۶۰ دستگیر و ۴۰ روز در اوین زیر شکنجه و بازجویی بود. اما آزادی موقت او، سکوتی به همراه نداشت؛ برعکس، در جستوجوی یارانش، هر رد و نشانی را دنبال میکرد تا سرانجام دوباره به سازمان وصل شد. صدای امید در دل تاریکی طیبه با هستههای مقاومت همکاری میکرد، عملیات تبلیغی و ایذایی علیه مزدوران انجام میداد و اخبار «صدای مجاهد» را از میان پارازیتها بیرون میکشید تا به مردم برساند. صبحها، خیابان گرگان تهران شاهد دستنوشتههایش بود که چون نسیم امید بر در خانهها مینشست و لبخند بر لبها میآورد. زندان؛ جایی که ایمان صیقل خورد دستگیری دوباره در ۲۲ مهر ۱۳۶۲ و محکومیت به هفت سال حبس در اوین و قزلحصار، آغاز مرحلهای تازه از فداکاری او بود. با وجود فلجبودن یک پا، در هر حرکت اعتراضی شرکت میکرد و حتی ایستادن برایش دشوار بود، اما از تنبیه و فشار استثناء نمیشد. زندان برایش جایی بود که ارادهاش صیقل میخورد، نه جایی برای شکستن. عشق بیقید و شرط به آزادی وقتی همسرش آزاد شد، طیبه با نامهای کوتاه به او گفت که منتظرش نماند و راه زندگیاش را جدا کرد؛ زیرا خود، راهی دیگر برگزیده بود. عشقش به مسعود رجوی چنان بود که هر سال یک هفته برای سلامتی او روزه میگرفت و در دعاهایش جز تندرستی او چیزی نمیخواست. پایان، اما نه خاموشی مرداد ۱۳۶۷، طیبه همراه هزاران زندانی سیاسی دیگر در قتلعام اوین جان باخت. دژخیمان وقتی درباره علت آزادنکردنش سؤال میشد، میگفتند: «این یکی امروز آزاد شود، فردا اسلحه میگیرد.» آنها میدانستند که طیبه، حتی اگر زخمی و نیمهجان، باز به صف مقاومت بازمیگشت. خانوادهاش، خانوادهای سراسر شهید بود؛ شهلا، مسعود، منصور و اکبر خسروآبادی نیز در همین راه جان سپردند. طیبه خسروآبادی، شعلهای بود که نه شکنجه و زندان و نه فلجشدن توانست خاموشش کند. یادش گرامی، و راهش چراغی برای نسلهایی که هنوز در مسیر آزادی گام برمیدارند.
ودود پیراهنی؛ نوجوانی که قدش به قامت آرمانها رسید
در دوم مهرماه ۱۳۴۴، در کوچههای آرام اردبیل، کودکی چشم به جهان گشود که تقدیرش نه در حصار بازیهای کودکانه، که در میدانهای پرغوغای مبارزه رقم خورده بود. ودود پیراهنی، فرزند خانوادهای متوسط، دوران کودکیاش را با سادگی و صمیمیت گذراند؛ اما زمانه، بیرحمانه او را زودتر از موعد به صفوف بزرگسالان فراخواند. سالهای نخست تحصیلش را در اردبیل گذراند، اما مهاجرت خانواده به تهران، او را به جنوب این شهر کشاند؛ جایی که ظخانهای اجارهای مأمن شبهایش بود و خیابانهای پرخروش، کلاس واقعی درس آزادی. در بحبوحهی قیام، او با وجود سن کم، خود را از صف تظاهرکنندگان جدا نمیدید؛ گویی جرقهای از ایمان به آینده، از همان روزها در جانش روشن شده بود. با پیروزی انقلاب، ودود به کتابها و نشریات مجاهدین روی آورد و به حقانیت راهشان ایمان آورد. او نهتنها یک هنرجوی سال دوم هنرستان شماره ۵ تهران بود، بلکه به یکی از فعالترین چهرههای «انجمن هنرجویان مسلمان» بدل شد؛ از فروش نشریه و پخش اعلامیه تا فعالیتهای پشتیبانی، هرجا که نیاز بود، بیدریغ حاضر میشد. تهدیدها و فشارها، حتی ضرب و شتم از سوی مدیران و ناظمان حزبزده، نتوانست او را از مسیرش بازدارد. وقتی تهدید به اخراج میشد، با صدایی رسا فریاد میزد: «ما نسل انقلابیم؛ از اخراج نمیهراسیم! اخراج کمترین بهایی است که برای آزادی باید پرداخت. من حتی جانم را در راه سازمان مجاهدین خلق ایران میدهم!» ودود در روزهای آخر زندگیاش، مسئول تبلیغات شورای انجمن بود. روحیهی جمعی و بخشندهاش مثالزدنی بود؛ همیشه میگفت: «پولی که در جیب من است، مال همه بچههاست.» این سخن، فقط حرف نبود؛ منش زندگیاش بود. دو هفته پیش از شهادتش، درگیری شدیدی میان هواداران نیروهای انقلابی و عناصر مسلح حزب حاکم درگرفت. ودود با شجاعتی بیپروا در برابر تهاجم آنان ایستاد. اما نقطهی اوج زندگی کوتاهش، روزی بود که به دعوت «مادران مسلمان» برای اعتراض به کشتار قائمشهر و شهادت دو خواهر میلیشیا، در راهپیمایی شرکت کرد. آن روز، چماقداران و نیروهای مسلح ارتجاع، چونان طوفان سیاهی بر مردم تاختند. ودود، همان نوجوان ۱۶ سالهی اردبیلی، قهرمانانه در برابرشان ایستاد تا اینکه رگبار گلولهها، پیکرش را به خاک افکند و نامش را در دفتر خونین شهیدان آزادی ثبت کرد. شهادت ودود پیراهنی نهتنها برگ دیگری بر دفتر مقاومت مردم ایران افزود، بلکه پرده از چهرهی واقعی مدعیان دین برداشت؛ آنان که دین را سپر قدرت کرده بودند، در برابر ایمان راستین یک نوجوان، رسواتر از همیشه شدند.
عفت اسماعیلی ایوانکی؛ روایت جاودانگی یک آرمان
در میان برگهای خونین تاریخ معاصر ایران، نامهایی میدرخشد که نه غبار زمان و نه سیاستهای حذف و سانسور قادر به خاموشکردن آنها نیست. یکی از این نامها، عفت اسماعیلی ایوانکی است؛ زنی که زندگی کوتاهش را با شعلهای از ایمان، آگاهی و مبارزه گره زد و در پایان، با خون خود برگ دیگری بر کتاب مقاومت مردم ایران افزود. آغاز راه عفت، فرزند یوسف، در سال ۱۳۳۸ در تهران چشم به جهان گشود. در روزگار جوانی، زمانی که فضای خفقان رژیم سلطنتی نفسها را در سینه حبس کرده بود، او با حضور در تظاهرات دانشجویی، نخستین گامهای خود را در مسیر مبارزه برداشت. دانشجوی سال آخر رشته حقوق بود؛ رشتهای که روح عدالتخواهش را بیش از پیش به جنبوجوش وامیداشت. پس از انقلاب؛ پیوند با مجاهدین انقلاب ۱۳۵۷، نقطهای تازه در زندگی او بود. عفت به انجمن دانشجویان مسلمانِ هوادار سازمان مجاهدین خلق ایران پیوست و بیوقفه در فعالیتهای سیاسی و اجتماعی این سازمان نقشآفرینی کرد. از ۲۲ بهمن تا سی خرداد ۱۳۶۰، او در هر تجمع، هر فعالیت و هر کارزار حضور داشت؛ حضوری آگاهانه و مسئولانه. در وصیتنامهای که در ۲۶ فروردین ۱۳۶۰ نوشت، او با زبانی روشن از پیوند جاودان میان ایمان، آزادی و فدا سخن گفت: پرچم سرخ حسین و خونهای ریختهشده برای عدالت، امانتی بر دوش او و همرزمانش بود؛ امانتی که با پیمان «تا پای جان» حفاظت میشد. دستگیری و سالهای اسارت ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، روزی که تاریخ معاصر ایران را به دو نیم کرد، عفت نیز در قلب آن رویداد بود. تظاهرات نیممیلیونی مردم به خون کشیده شد و او در همان شب، پس از چند بار فرار از محاصره پاسداران، در نزدیکی کمیته عشرتآباد دستگیر و به اوین منتقل شد. از همانجا، مسیر هفتساله مقاومتش در زندانهای اوین، قزلحصار و گوهردشت آغاز شد. سلولهای انفرادی، بندهای قرنطینه و فشارهای بیپایان، نتوانستند لبخند یا ایمانش را خاموش کنند. همبندانش از او بهعنوان زنی منظم، آگاه، شوخطبع و در عین حال جدی یاد میکنند؛ کسی که با قرآن، نهجالبلاغه و آثار پدر طالقانی انس داشت و همواره با عشق از سازمان و آرمانش سخن میگفت. نامههایی از دل زندان نامههای عفت به خانواده، آیینه روحی بود که در بند جسم نمیگنجید. از بوی عطر عزیزانش در سکوت شب نوشت، از یاد خدا بهعنوان تنها تکیهگاه، و از امید روزی که دوباره خنده شادیبخش خانواده، فضای خانه را پر کند. این جملات، گواهی است بر پیوند عمیق میان عاطفه و آرمان در وجود او. ایستادگی در برابر هیأت مرگ تابستان ۱۳۶۷، در اوج قتلعام زندانیان سیاسی، نوبت به عفت رسید. هیأت مرگ از او خواست هویت مجاهدیاش را انکار کند تا زنده بماند. اما او همانگونه که زیسته بود، پاسخ داد: «مجاهد سر موضع است.» همین یک جمله، حکم اعدامش را امضا کرد، اما در حقیقت، مهر جاودانگی بر نامش زد. میراث عفت عفت اسماعیلی ایوانکی، نهتنها یک زندانی سیاسی یا یک قربانی قتلعام ۶۷، بلکه نماد نسلی است که آزادی را با گوشت و پوست لمس کرد و برایش جان داد. او به ما میآموزد که آرمان، اگر با عشق و آگاهی همراه باشد، حتی در تاریکترین سلولها، روشنایی میآفریند. پرچمی که او از حسین، حنیف، نسرین و هزاران شهید دیگر به ارث برد، هنوز در دست نسلی است که راهش را ادامه میدهد. و نام او، در حافظه آزادیخواهان، همانند ستارهای خاموشنشدنی، خواهد درخشید.
اسلام قلعهسری؛ ستارهای که در جنگلهای رشت خاموش نشد
در کوچههای خاطرهانگیز گلوگاه گرگان، در خانوادهای ساده و سنتی، نوزادی چشم به جهان گشود که تقدیرش نه در آرامش روزمره، که در قلب تلاطم و خون نوشته شده بود. اسلام قلعهسری، فرزند آخر خانواده، در سال ۱۳۳۴ زاده شد؛ اما نه برای زیستن صرف، بلکه برای مجاهدت، فریاد و نهایتاً شهادت. پدرش، کارمند بازنشسته راهآهن بود و برادرانش معلمان دبیرستان. اسلام، دانشآموزی درخشان، مسیر تحصیل را تا دانشگاه علوم در مشهد ادامه داد. اما روح پرتلاطم او، قرار را نه در کلاسهای زمینشناسی، که در خیابانهای انقلاب، در تظاهرات، و در میان دانشجویان مبارز میجست. او نه تنها به انجمن دانشجویان مسلمان پیوست، بلکه از پایهگذاران فعالیتهای سیاسی-صنفی در دانشگاه شد. از هفته کتاب تا کلاس کوهنوردی، از تظاهرات تا اعتصابهای گسترده؛ اسلام در همهجا بود. زخمی که در تظاهرات مشهد بر دستش نشست، شهادتنامهای نانوشته بود برای ارادهاش. آنگاه که خون از دستان مجروحش فوران میکرد و فریاد میزد: «گلولهها واقعیاند، سنگر بگیرید!»، فهمید که این راه، بازگشتی ندارد. آشنایی با سازمان مجاهدین خلق، مسیر زندگی اسلام را عوض نکرد؛ آن را معنا بخشید. او با جان و دل، خود را وقف این آرمان کرد؛ آرمان آزادی، برابری و پایان ظلم. با سه برادر دیگرش، خسرو، قاسم و بهرام، در مقاومت بیمارستان امام رضا ایستاد و در جریان انقلاب فرهنگی نیز از انجمن دانشجویان و آرمان مردم بیچشمداشت دفاع کرد؛ با زخمی دیگر بر پیکر، اما بدون ذرهای تردید در قلب. در سال ۱۳۵۹، همراه با همسرش، بتول اسدی، به رشت رفت. سردبیری روزنامه “میرزا کوچکخان” را برعهده گرفت و به یکی از چهرههای فعال در مازندران و گیلان تبدیل شد. اسلام و بتول، دو فارغالتحصیل زمینشناسی، نه در دل خاک، که در دل تاریخ ایران کاشته شدند. تابستان ۱۳۶۰، هنگامیکه سرکوبها بیامان شدند، این زوج جسور نیز به بند کشیده شدند. شکنجههایی وحشیانه، تیرهای بزدلانه، و دژخیمی که دستور داد تا ریشه آزادگی در جنگلهای شمال بریده شود. ۲۵ آبان ۱۳۶۰، اسلام قلعهسری و بتول اسدی، که در آن هنگام چهار ماهه باردار بود، به دست جلادان رژیم به تیرباران سپرده شدند. جنگلهای رشت، سبز بودند؛ اما آن روز، رنگ دیگری به خود گرفتند؛ رنگ سرخی که از قلب دو انسان فداکار جاری شد، نه تنها برای خود، که برای نسلی که هنوز به دنیا نیامده بود. فرزندی که در دل مادرش پرپر شد، و آرمانی که در دل تاریخ، زنده ماند. اسلام قلعهسری مردی بود از جنس ایمان، از ریشههای مقاومت، که نامش نه تنها در یادها، بلکه در وجدان نسلها زنده خواهد ماند. او و همسر باردارش با خون خویش، مهر تأیید زدند بر اینکه ظلم رفتنی است، اما یاد شهیدان هرگز.
مادر، نماد پایداری؛ روایت پرغرور از زندگی و شهادت ایران بازرگان
در تاریخ پرفراز و نشیب میهنمان، نامهایی حک شدهاند که نه با قدرت، بلکه با ایمان، نه با ثروت، بلکه با صداقت، و نه با فرمان، بلکه با فداکاری جاودانه شدهاند. یکی از این نامها، ایران بازرگان، مادری از خراسان، زنی از جنس خاک و آتش، و نمادی از مقاومت بیمرز در برابر ستم است. ایران بازرگان، معروف به مادر ازهدی، در سال ۱۳۰۴ در مشهد چشم به جهان گشود؛ زنی که زندگیاش را از دل یک خانواده عادی آغاز کرد، اما سرنوشت او را به بلندای قلههای فداکاری رساند. او همچون هزاران زن دیگر، تا میانه عمر زندگیای ساده داشت. اما آنگاه که ظلم، چهره بینقاب خود را نمایان کرد، در دل این زن مشهدی، آتش آگاهی زبانه کشید؛ و از آن پس، او دیگر نه یک خانهدار، که سربازی در خط مقدم نبرد با استبداد شد. مادر ازهدی، زنی بیادعا بود که نخستین گامهایش را در حمایت از محرومان با کمک به انجمنهای خیریه برداشت. اما بهتدریج، با اعتماد به برادر مبارزش، منصور بازرگان، به مسیری قدم گذاشت که پایان آن، شهادت در کنار فرزندان مجاهدش بود. نقطه عطف زندگیاش، بازداشت محمد حنیفنژاد و برادرش در سال ۱۳۵۰ بود؛ همانجا بود که او، بیهیچ تردید، علیه سلطنت قد علم کرد. او تنها یک زن مبارز نبود؛ بلکه پشتوانهای مادرانه برای نسلی از مجاهدان خلق شد. از تظاهرات سال ۵۶ در مشهد تا آشپزخانه ستاد مجاهدین در سالهای نخست پس از انقلاب، ایران بازرگان در هر صحنهای حضور داشت. او از رختشویخانههای ساده به میدانهای جدال سیاسی گام گذاشت، از تهیه غذا برای مبارزان تا ایستادن با پیکر خویش در برابر چماقداران نظام. مادر ازهدی، زنی ۵۵ ساله، بدون تحصیلات آکادمیک، اما با درکی عمیق از حق و باطل، در نمایشگاههای خیابانی، در کوهسنگی مشهد، در کوچههای مقاومت، فریاد حقیقت سر داد. او هیچگاه در برابر تهدید، توهین یا ضربوشتم سر خم نکرد. برای او، آرمان، چیزی فراتر از شعار بود؛ آرمان، جوهره زیستن بود. پس از آغاز مقاومت مسلحانه در ۳۰ خرداد ۶۰، او زندگی مخفی خود را آغاز کرد و سرانجام در تهران، در کنار فرزند مجاهدش فرشته ازهدی و داماد مبارزش حمید خادمی، در حملهای وحشیانه توسط رژیم، قهرمانانه ایستاد و جان سپرد. گویی او تقدیرش را خود انتخاب کرده بود: شهادت در راه حقیقت، نه مرگی خاموش در پیری. در آن روز خونین، ۱۲ اردیبهشت ۱۳۶۱، پایگاه مجاهدین با هلیکوپتر توپدار مورد هجوم قرار گرفت. اما مقاومت مادر ازهدی و یارانش، ۸ ساعت ادامه یافت. این زن، مادر، سرباز، و شهید، آن روز همپای فرزندان خویش جنگید؛ در کنارشان افتاد، و با آنان پرواز کرد. پایان یک زندگی، آغاز یک افسانه ایران بازرگان، با تمام سادگیاش، افسانهای بیصدا اما پُرطنین شد؛ سمبلی از زن ایرانی که تسلیم نشد، که ایستاد، و که باور داشت مادری یعنی محافظت از آرمانهای فرزندان، نه صرفاً پرورش جسم آنان. نام او اکنون در تاریخ، نه بهعنوان مادر تنها، بلکه بهعنوان مادرِ مقاومت، مادرِ ایمان، و مادرِ خلق زنده است.
شهرام؛ روایت ایستادگی در غبار ارتجاع
در تاریخ هر ملت، نامهایی هستند که نه بهواسطه قدرت، ثروت یا شهرت، بلکه بهخاطر ایمان، ایثار و ایستادگیشان در قلب مردم جاودانه میشوند. یکی از آن نامها، شهرام اسماعیلی است؛ جوانی ۲۴ ساله، متولد آمل، دیپلمهای بیکار اما سرشار از آرمان، که با قلبی آتشین و روحی آزاد، در مسیر پرخطر حقیقت قدم نهاد و تا آخرین لحظه زیست و جان داد، بیآنکه از عقیدهاش عقبنشینی کند. شهرام، فرزند سادهی یک قناد، با دستانی که به جای کار تنها، بذر آگاهی میان مردم میپاشید، در مغازهای کوچک در جاده هراز، سنگری ساخت برای تبلیغ اسلام انقلابی، توحید و آرمان مجاهدین خلق. او نه نماینده قدرت بود و نه مدعی مقام، اما صدایش، چنان رسا بود که شیشههای مغازهاش را بارها شکستند تا شاید ساکتش کنند. اما چگونه میتوان روحی مؤمن و آگاه را شکست که ایمانش از جنس خون، و راهش از ریشههای خلق تغذیه میکرد؟ در دوم اردیبهشت سال ۱۳۶۰، خیابانهای قائمشهر، شاهد یکی دیگر از صفحات تاریک جنایات ارتجاع بود. زمانی که پاسداری مسلح، بدون هشدار، بدون محاکمه، بدون وجدان، در مقابل جوانی ایستاد که جز “نه” گفتن به ستم، سلاحی نداشت. شهرام فریاد زد «شلیک نکن!» اما گلولهها پاسخ او را دادند. پیکری زخمی بر زمین افتاد، اما آنچه فرو نریخت، ایمانش بود. شهرام اسماعیلی فقط تیر نخورد؛ او توسط ۲۰ تا ۲۵ چماقدار با قساوتی وحشیانه، زیر ضربههایی رفت که نه برای کشتن جسم، بلکه برای خاموش کردن چراغی افروخته بود. اما نمیدانستند این شعله، حتی بر تخت بیمارستان، حتی با نفسهای آخر، همچنان روشن خواهد ماند. در آخرین لحظات عمرش، آنگاه که جسمش خونآلود و رنجور بود، وصیتنامهای به زبان آورد که هر واژهاش بوی ایمان میداد. گفت: «مادرم! گریه نکن، چون اجرت کم خواهد شد.» «به برادر کوچکم بگویید راه را ادامه دهد.» «همه داراییام را به سازمان بدهید.» و ختم کلام: پیش بهسوی جامعه بیطبقه توحیدی! شهرام با مرگش نرفت؛ او به ما آموخت چگونه میتوان ایستاد. در زمانهای که شب، ضخیمتر از همیشه بر ایران سایه انداخته بود، صدای او هنوز در کوچههای آمل و قائمشهر، در صدای مادران داغدیده، در عزم جوانانی دیگر که راهش را ادامه دادند، طنینانداز است. شهادت شهرام اسماعیلی تنها یک واقعه نبود؛ یک نماد بود. نمادی از ستیز بیامان ایمان با استبداد، از انتخاب آگاهانهی مرگ در برابر زندگی دروغین. او تنها در قامت یک میلیشیا کشته نشد، بلکه در قامت یک نسل فریاد کشید که: ما آمدهایم تا زنجیرها را بشکنیم، نه برای تسلیم، که برای رهایی. باشد که نامش همچون نوری بر مسیر نسلها بدرخشد.