در تاریخ مبارزات سیاسی ایران، نامهایی هست که با گذر زمان، نه تنها فراموش نمیشوند، بلکه روشنتر میدرخشند. شهید تقی اوسطی یکی از آن نامهاست. انسانی که زندگیش را وقف مردم کرد، در تاریکیها امید آفرید و در نهایت با خون خود بر دیوار تاریخ، حروفی از صداقت، فداکاری و مقاومت نوشت. متولد ۱۳۲۸ در تهران، تقی اوسطی از همان جوانی روحی ناآرام و جویای حق داشت. در روزگار خفقان پیش از انقلاب، به جای بیتفاوتی و سکوت، تصمیم گرفت در کنار خانوادههای زندانیان سیاسی بایستد. در روزهایی که بسیاری از ترس، در را به روی رنج دیگران میبستند، او در را گشود؛ به خانهها رفت، دست یاری دراز کرد، فرزند برادر زندانیاش را چون پدر نگه داشت و بیهیچ چشمداشتی، زندگیاش را وقف انسانیت کرد. او از آن دسته کسانی بود که سکوت را خیانت میدانست. با آزادی برادرش و شناخت عمیق از سازمان مجاهدین، گمشدهاش را یافت. از حسابداری در بازار، به کتابفروشی طالقانی آمد و با تمام وجود در حوزه چاپ و توزیع نشریات انقلابی فعال شد. او اهل شعار نبود؛ اهل عمل بود. در ۱۲ فروردین ۱۳۶۰ با شهید مهین خیابانی ازدواج کرد. اما زندگی مشترکشان طولی نکشید؛ جنگ در گرفت، خیابانها سنگر شد و خانهها پایگاه مقاومت. تقی و مهین، با دلی آکنده از عشق به مردم، در این مصاف نابرابر باقی ماندند. در روز ۱۲ اردیبهشت ۱۳۶۱، در حالی که مهین باردار بود، تقی همراه با چند تن از یارانش، در حملهای خونبار به یکی از پایگاههای مقاومت در تهران، به شهادت رسیدند. پایانی باشکوه برای زندگیای سراسر ایثار. اما تقی فقط یک شهید نیست. او نماد نسلی است که در برابر ظلم ایستاد، حتی وقتی نفس کشیدن هزینه داشت. خاطره او در سلول کمیته، آنجایی که با شجاعت به مزدور اسدالله تجریشی (مزدور کمیته اصناف بازار) گفت: “من آن زمان بخاطر خدا کار کردم، نه تو“، یا مقاومتش در برابر فالانژها در ستاد، و حتی تعقیب شبانهای که با هوشیاری جان سالم بدر برد، نشان میدهد که او فقط یک مبارز نبود؛ او وجدان بیدار جامعهای بود که دیگر تاب تحمل نداشت. امروز که نام او را میخوانیم، یادمان باشد که تقی اوسطیها را تاریخ نمیسازد؛ آنها خود تاریخاند. باید از خود بپرسیم که در برابر بیعدالتیهای امروز، جایگاه ما کجاست؟ آیا ما نیز حاضریم همچون تقی، از آسایش برای حقیقت بگذریم؟ یا در حاشیه امن سکوت، تنها تماشاگران این تاریخسازی خواهیم بود؟
مقاومت تا پای جان: مشعلداران راه آزادی
در سحرگاه خونین ۵ مرداد ۱۴۰۴، آنگاه که زمین هنوز از خاطرهٔ قتلعام ۶۷ میلرزید، دو ستارهٔ دیگر در آسمان مقاومت ایران شعلهور شدند: بهروز احسانی و مهدی حسنی. دو مجاهد نستوه که جان خود را نثار آزادی کردند تا وجدان خفتهی جهانیان را بیدار سازند، تا فریاد مظلومیت در میان هیاهوی سکوت، پژواکی از وجدان و شرف باشد. خامنهای، این ضحاک قرن، گمان برد با ریختن خون مردانی که «بر سر جانشان چانه نمیزنند» میتواند مرگ محتوم استبداد دینی را به تعویق اندازد. اما تاریخ گواه است: هر قطرهٔ خونی که در راه آزادی بر زمین میریزد، رودی میشود که سرانجام بنیان ظلم را با خود خواهد برد. بهروز احسانی، هفتاد ساله، که عمری را در میدان مبارزه گذراند، از نسلی بود که «شکنجه» را به لبخند تحقیر پاسخ داد. او نه فقط یک نام، بلکه یک معنا بود: وفاداری به آرمان، تا آخرین نفس. مهدی حسنی، جوانی از دل رنج و شور، در اوج پختگی سیاسی، در واپسین روزهای زندگیاش اعلام کرد که مرگ را نه شکست، بلکه پیروزی میداند، وقتی در مسیر آزادی باشد. اعدام این دو شهید، نه نشانه قدرت حاکمان، بلکه تابلویی است از وحشت آنان از مردمانی که دیگر نمیخواهند بترسند. نهالهای پرشور آزادی، با خون صادقترین فرزندان این مرز و بوم آبیاری میشود. از قزلحصار تا اوین، از زندان تا خیابان، روایتها یکیست: مقاومت، ایستادگی، و ایمان. خانم مریم رجوی، رئیسجمهور برگزیده مقاومت ایران، به درستی این اعدامها را آتش در انبار باروت ملت دانست. این جنایات، پایههای پوسیدهٔ این رژیم را سستتر میکند و عزم جوانان ایرانزمین را برای پایان دادن به فاشیسم دینی، دوچندان. صدای اعتراض از ورای مرزها برخاست. نمایندگان پارلمان اروپا، گزارشگران سازمان ملل، و نهادهای حقوقبشری، همگی هشدار دادند که سکوت و بیعملی، شریک جنایت است. جامعه جهانی باید دریابد که فجایع انسانی با بیانیه خنثی نمیشود؛ با عمل متوقف میگردد. امروز، ایران نه تنها در جغرافیا، بلکه در وجدان بشری، جایگاهی خونین یافته است. فریاد بهروز و مهدی، فریادی است علیه فراموشی، علیه بیتفاوتی. آنها رفتند، اما میراثشان زنده است. این اعدامها پایان نیستند؛ آغاز انفجاری هستند که خواب مستبدان را به کابوس بدل خواهد کرد. اکنون، وظیفه با ماست. چه در ایران، چه در هر گوشه از جهان که به آزادی و انسانیت باور داریم. فریاد بهروز و مهدی را تکرار کنیم: “بر سر جانم با کسی چانه نمیزنم!”
از سنگفرشهای آزادی تا سنگفرشهای شهادت: روایتی از پرواز نوجوانی بر فراز آسمان مقاومت
در تاریکترین سالهای استبداد و ریا، چراغی کوچک اما فروزان در محلهای ساده از شهرری روشن شد؛ سیدمحمدرضا محمودیفر، نوجوانی ۱۷ ساله، اما با قامتی بلند به بلندای کوههای شرف و دلی به وسعت دریاهای ایمان و آرمان. فرزندی از خانوادهای متعهد، که با هجرتی به تهران، مسیر خود را میان شعلههای انقلاب، فریادهای حقطلبانه و شبهای بیداری برای پخش اعلامیه و پرچمداری آرمان آزادی رقم زد. کودکیاش نه به بازی که به بازیافتن حقیقت گذشت. او شاگرد اول کلاس، اما در حقیقت شاگرد اول مکتب آگاهی و شور انقلابی بود. هنوز نوجوانیاش به پایان نرسیده بود که با دوربینی بر دوش، در راهپیماییهای خونین ۵۷ تصویربرداری میکرد، تا تاریخ هیچگاه صحنههای بیداد و مقاومت را فراموش نکند. در همان سالها، محمدرضا نه تنها دوربینبهدوش، بلکه دوشبهدوش مردم، دانشآموزان و آزادیخواهان، نقشی فعّال در مبارزات خیابانی و مدرسهای داشت. وقتی ناظم مزدور مدرسه دانشآموزان را به جرم مبارزه کتک زد، این محمدرضا بود که ایستاد و گفت: «این بچهها بودند که انقلاب کردند، نه شما که نوکر شاه بودید!» و چه زیبا گفت: «اگر ما را بکشید، از هر قطره خون ما، مجاهدی دیگر خواهد رویید». در بحبوحهی سرکوب، ترور، زندان و تیرباران، او به عضویت میلیشیا درآمد و شب و روزش را وقف مبارزه کرد. خواب برایش افسانهای فراموششده بود، غذا لقمهای ساده در کنار همرزمان، و روزهایش پر از چاپ و توزیع اعلامیه، برگزاری جلسات، مدیریت عملیات، و افشای چهرهی ریاکاران دینفروش. اما خشم حکومت در برابر این نوجوان استوار بالا گرفت. او را شناسایی کردند، خانهاش را در نبود خانواده غارت کردند. مأموران با گاز اشکآور، گلوله، و بیحرمتی همهچیز را بردند: کتاب، دوربین، حتی آلبومهای خانوادگی… انگار میخواستند ردّی از خاطرات او باقی نماند. اما نمیدانستند یاد قهرمانان در دلها حک میشود، نه در کمدها و قابها. شش ماه بیخبری، جستوجو در زندانهای بینام و نشان، و ناگهان تماس تلفنیای از اوین؛ «رضا زنده است». اما چه زندهای؟ اسکلتی بر دو پا، اما با روحی همچنان آتشین. وقتی مادرش برای ملاقات رفت، او را نشناخت. و وقتی شناخت، دید پسرش بر خاک نشسته اما سرش را چون سرو بلند نگه داشته، با لبخندی که میگفت: “شکستناپذیرم.” او در زندان نیز سکوت نکرد. شکنجهها، بازجوییها، تهدیدها… هیچکدام نتوانست دهان او را ببندد. در آخرین ملاقاتش گفت: «هیچ نگفتم. به سازمان خیانت نکردم. اگر مرا بکشند، این آخر راه نیست، تازه آغاز راهیست که باید ادامه یابد.» و چنین هم شد. چند روز بعد، او را بیدادگاه، بیمحاکمه، و شاید با آخرین افتخار خونریزیاش، تیرباران کردند. پدرش گفت: «اگر خون مرا هم بریزند، از آن، هزاران مجاهد خواهند رویید.» و روییدند…
روایتی از زندگی و شهادت رجبعلی رازی
در سرزمینی که ظلم و اختناق سایه بر زندگی مردم انداخته بود، در روستای شالده از توابع فومن، نوزادی پا به دنیا گذاشت که نامش بعدها لرزه بر اندام دستگاه سرکوب خواهد انداخت: رجبعلی رازی. جوانی از تبار صداقت، از خانوادهای ساده و پاکدل، که در ۱۹ سالگی با قامتی استوار در برابر هیولای ارتجاع ایستاد و نامش را در تاریخ مقاومت مردم ایران جاودانه ساخت. رجبعلی، یا همان رضا، از همان دوران نوجوانی، در سالهای پرتلاطم ۵۷ و ۵۸، در صفوف میلیشیای مدرسه، عشق به آزادی و انسانیت را آموخت. با شعلههای بیداری که در وجودش شعلهور بود، به صفوف سازمان مجاهدین خلق پیوست؛ نه از روی هیجان، بلکه با درکی عمیق از مسئولیت تاریخی یک نسل در برابر سیاهی مطلق. او نه تنها در تبلیغات و پخش تراکت و شعارنویسی علیه اختناق سهم داشت، بلکه جانش را کف دست گرفت تا همرزمانش را یاری دهد؛ برای رفتن به جنگل، برای پشتیبانی لجستیکی، برای رساندن صدا به آنسوی سیمهای خاردار. هر بار که شعار «مرگ بر استبداد» را بر دیواری مینوشت، تپش دل مردم فقیر و زیر سرکوب را به آزادی نزدیکتر میکرد. اما روزگار مهر با آزادیخواهان ندارد. در یورش گستردهی نیروهای سرکوبگر، با یکی از همرزمانش محمد عادلی دستگیر شد. جرمشان؟ باور به آزادی، ایمان به آینده، عشق به مردم. او را به زندان تبریز تبعید کردند، جایی که در چشم دشمنان، به نماد استقامت بدل شد. هر شکنجهای، هر توهینی، هر فشار روانیای که بر او روا داشتند، جز سرافرازی بیشتر پاسخی نیافت. نه فریاد زد، نه زانو زد. او ایستاد تا دیگران برخیزند. در زندان، مسئول تماس تلفنی با سازمان بود، پل ارتباطی میان دلهای تپنده و تشکیلاتی که شوق آزادی را در دلها زنده نگه میداشت. با شجاعت و اخلاص، هستههای مقاومت را در منطقه شفت هدایت میکرد و مشتاقانه میخواست به ارتش آزادیبخش بپیوندد، اما وظیفهاش در سنگر پنهان مقاومت او را از رفتن بازداشت. در سال ۱۳۶۴ بار دیگر دستگیر شد؛ این بار با تجربهای عمیقتر، قلبی سرشارتر، و عزمی پولادینتر. پانزده سال زندان، مجازاتی بود که برای سکوت و تسلیم صادر شده بود، اما رجبعلی نه ساکت شد، نه تسلیم. و سرانجام، در تابستان سیاه ۱۳۶۷، در اوج جنایت بیپایان خمینی و حلقه دژخیمانش، رجبعلی را از تبریز به رشت منتقل کردند. در دادگاههای چند دقیقهای، در مقابل یک سؤال ساده: «آیا هنوز بر سر مواضعت هستی؟» پاسخ داد: آری. و این «آری»، بهای جانش شد. حلقآویز شد، اما نه شکست. چرا که مرگ برای رجبعلی، تولدی دیگر بود، در خاطرهی خلقی که هنوز در پی آزادی است. امروز، یاد او نه در سنگنوشتهای خاموش، که در فریادهای آزادیخواهانه نسلها، در شعارهای دیوارنویسیهای شبانه، و در مقاومت هر دل بیداری علیه ظلم جاری است. رجبعلی رازی، نه فقط یک نام، که یک راه است؛ راهی پرخطر اما روشن، راهی از شالده تا قلههای آزادی.
امیر اسدیان؛ نامی که با ایمان و آزادی پیوند خورده است
در تاریخ معاصر ایران، نامهایی هستند که نه در کتابها، بلکه در قلب مردم حک میشوند؛ نامهایی که با آگاهی، ایثار و حماسه گره خوردهاند. امیر اسدیان، مجاهد شهیدی که تنها ۱۹ سال از عمر کوتاه اما درخشان خود را پشت سر گذاشته بود، از همین نامهاست. نوجوانی از جنوب تهران که در آتش قیام ۵۷ بالید، در مدرسهای در محلهای ساده آموخت چگونه فکر کند، چگونه سازماندهی کند، و چگونه جان ببازد، اما نه تسلیم شود، نه به زانو درآید. امیر، فقط یک دانشآموز نبود؛ او در دنیای نوجوانانه خود، فرمانده یک مقاومت بود. او با همان قامتی نحیف و جانی زخمخورده از تیر دشمن، ستونی بود برای ایستادگی و الگوی ایمان و نظم در درون تشکیلات مجاهدین. چنان رشد کرد که نام «فرمانده بهمن» برازندهاش شد؛ فرماندهی که در تظاهراتهای قبل و بعد از ۳۰ خرداد ۶۰، در کنار دیگر دانشآموزان، شعلهای شد در تاریکی. وقتی شهر در محاصره خفقان و واهمه بود، امیر با قلبی سرشار از یقین، شهر را دوباره معنا کرد. بازجویان و پاسداران، بارها در پیاش تاختند، اما او با پایی مجروح و روحی شعلهور، از کمینها گریخت و بار دیگر به میدان بازگشت. زخمش التیامی نیافته بود، اما دردش از شوق مبارزه پوشانده شد. و سرانجام، در ۱۷ اردیبهشت ۱۳۶۱، در خیابان نظامآباد، پایان زندگیاش، آغاز جاودانگیاش شد وصیتنامهاش، بخشی از منشور انسانیت و ایمان است. از آیاتی از قرآن آغاز میکند و به درکی ژرف از عدالت و مبارزه میرسد. او از خدا یاری میطلبد، اما یاری خدا را نه در دعا بلکه در خدمت به خلق میداند؛ در برخاستن، در ایستادگی، در «نه» گفتن به ستم. نوشت: «اگر جامعهای پر از ظلم است، نگو که خدا نیست؛ بپرس ما کجای راه را گم کردهایم؟» او از پدر و مادر خواست که عزادار نباشند؛ چرا که مرگ سرخ را بر زندگی ننگین ترجیح داد. او گفت انسان بودن کافی است، نیازی به عضویت رسمی نیست؛ اگر نام انسان را بر خود داریم، باید در حد این نام زندگی کنیم. امیر در وصیتاش وعده میدهد، وعدهای بزرگ: «روزی خلق، بندهای استبداد را میدرد و آزادی را به آغوش میکشد.» و این وعده، هنوز زنده است؛ در صدای هر فریاد آزادیخواهانه، در قدمهای هر انسان آزاداندیش، و در هر نارنجکی که غرش آن، سرود رهایی سر میدهد. امیر اسدیان رفت، اما «فرمانده بهمن» اکنون در قلب هر انسانی است که در برابر ظلم قد علم کرده است. او تکهای از آسمان است که بر زمین افتاد تا ما آسمانیتر بیندیشیم.
سمیه نقرهخواجا؛ بانویی از تبار خورشید
در دل کوچههای پرگرد و خاک محلهی گونیبافی قائمشهر، از دل رنج و زحمت، دختری قد کشید که بعدها نامش با مفاهیم بلند ایثار، صداقت و مقاومت عجین شد: سمیه نقرهخواجا، مجاهدی که زندگیاش سندی ماندگار از وفاداری به خلق و آرمانهای آزادیخواهانه شد متولد سال ۱۳۳۸ در خانوادهای کارگری و شریف، سمیه در همان کودکی با زحمت، فقر و ستم آشنا شد؛ اما به جای تسلیم، انتخاب کرد که برخیزد و رنجهای مردمش را به پرچم مقاومت بدل سازد. او نه فقط دختری از محله، بلکه صدای سرکوبشدهی نسلی بود که دیگر سکوت را برنمیتابید سمیه در دوران خروش مردم علیه دیکتاتوری سلطنت، با عزمی راسخ به صفوف تظاهرات پیوست. اما تنها مبارز خیابان نبود؛ او انقلابی بود با روحی متعالی. با کوهها الفت داشت، سرود میخواند و به نظم انقلابی ایمان داشت. عبادتش، نه فقط نمایش دین، بلکه جهادی درونی برای پالایش روح و برافروختن شعلهی عدالت در قلب خویش بود. او مظهر تلاقی عرفان و مبارزه بود؛ نمونهای نادر از همزیستی اخلاق، ایمان و رزم با وجود بیماری، زندگی اشرافی یا راحتی برای خود نخواست. حتی تغذیهی خاص تجویزیاش را با ناراحتی میپذیرفت، چراکه نمیخواست دردی کمتر از مردم زحمتکش سرزمینش بچشد. او از جنس مردم بود، و برای مردم میزیست و جان داد در هجوم وحشیانهی چماقداران مزدور به ستاد مجاهدین در قائمشهر، سمیه در صف اول ایستاد. مدافع محله بود، تهدید شد، اما عقب ننشست. بارها نامش در لیست ترور بود، اما هر بار با صلابت و ایمانی خستگیناپذیر، بهسوی میدان بازمیگشت و سرانجام، در اول اردیبهشت ۱۳۶۰، هنگامی که چماقداران و پاسداران مسلح به فرمان فرماندار جنایتکار قائمشهر به خانههای مردم حمله کردند، صدای گلولهها از قلب شهر برخاست. در آن روز سیاه که خون مردم بیپناه بر خاک ریخت، سمیه نقرهخواجا ، سرفراز و بیادعا در میان گلولهها به زمین افتاد؛ نه در شکست، که در اوج افتخار شهادت او نه یک پایان، بلکه آغازی بود بر شعلهور شدن آگاهی و ایستادگی. نامش همچون پرچمی است در قلب قائمشهر، و خاطرهاش، راهنمای نسلهایی که به دنبال آزادی و کرامت انسانیاند
مرضیه اسماعیلی؛ فریادی که هرگز خاموش نشد
در تاریکترین سالهای استبداد مذهبی در ایران، نامی بر دیوارهای اوین حک شد که تا همیشه الهامبخش ایستادگی و شرافت باقی ماند: مرضیه اسماعیلی، دختر جوانی از رودسر، که با قلبی پر از عشق به آزادی و آرمانی روشن، در برابر دژخیمان زمانه قد برافراشت مرضیه، دانشجوی سال سوم رشتهی بیولوژی در دانشگاه تهران بود؛ دختری که میتوانست آیندهای آرام و بیدغدغه داشته باشد، اما قلبش برای مردمش و آزادی میتپید. فعالیتش در انجمن دانشجویان مسلمان تربیت معلم تهران و همراهیاش با سازمان مجاهدین خلق، راهی را پیش پایش گذاشت که پایانش با خون نوشته شد، اما معنای حیاتش را جاودانه کرد در ۲۹ مهر ۱۳۶۰ در تهران دستگیر شد. دو ماه تمام زیر سنگینترین شکنجهها، در سلولهای مخوف جمهوری اسلامی، تنها یک کار کرد: سکوت. سکوتی پرمعنا که نشان از استواری و پایبندی به آرمانهای خلق داشت. او لب نگشود تا جان یارانش در امان بماند و در همان ایام بود که نامش ورد زبان همبندانش شد اما لحظهی اوج این زندگی کوتاه و پرافتخار، روزی بود که دژخیمان به او خبر اعدامش را دادند. مرضیه در برابر لاجوردی، جلاد مخوف اوین، بیهیچ تردید و هراسی، با صدای بلند فریاد زد مرگ بر خمینی درود بر رجوی دستور شلیک مستقیم به دهان این دختر جوان، تصویری بود از ترس یک نظام در برابر حقیقتی که حتی در واپسین لحظات زندگی از بیانش باز نمیایستاد. مرضیه با زبان روزه، در روزهای باقیمانده تا تیرباران، همچنان شعار میداد و صدایش در راهروهای اوین میپیچید و قلب زندانیان را گرم میکرد. مقاومتش، شجاعتش و ایمانش، او را به اسطورهای در میان همبندانش تبدیل کرد؛ تا جایی که به «مرضیه شمالی» شهرت یافت سرانجام در دی ماه ۱۳۶۱، در کنار بیش از ۲۷۰ نفر از همرزمانش تیرباران شد. اما حتی پس از شهادت هم نظام از پیکر او وحشت داشت؛ پیکری که به خانوادهاش تحویل ندادند و در سکوت دفن شد. وقتی خانوادهاش رد پیکرش را در غسالخانه بهشت زهرا گرفتند، مأمور غسالخانه گفت که آثار شلاقها بر تنش نمایان بود و گلولهای که به دهانش شلیک شده بود، هنوز در یادش مانده است مرضیه اسماعیلی با ۲۲ سال زندگی، درسی داد که هنوز هم جاری است میتوان جوان بود، عاشق بود، و تا آخرین نفس، در برابر ظلم ایستاد او شهید شد، اما فریادش، تا امروز در جان آزادیخواهان ایران زنده است؛ فریادی که هیچ گلولهای توان خاموشکردنش را ندارد
پدری تا واپسین نفس، در مسیر آزادی — یادی از مجاهد شهید محمدحسین اکبرزاد یوسفی
در دل تاریخ پررنج و غرورآفرین مردم ایران، نامهایی ثبت شدهاند که نه تنها در زمان خود ایستادگی کردند، بلکه مشعلدار نسلهایی شدند که به دنبال آزادی و عدالت گام برمیدارند. یکی از این نامها، مجاهد شهید محمدحسین اکبرزاد یوسفی است؛ پدری که پس از شهادت فرزندش، خود نیز در راه آرمانش تا آخرین لحظه ایستاد و به جاودانگان تاریخ ایران پیوست محمدحسین اکبرزاد، متولد تبریز، مردی شصتساله با تحصیلات ابتدایی، صاحب داروخانهی سینا بود. اما داروخانهاش، تنها محلی برای فروش دارو نبود؛ سنگری بیادعا بود در قلب تبریز، برای نجات جانها، برای رساندن امداد به مجاهدین خلق، برای یاری رساندن به راهی که او آن را آرمان مصدق و استمرار آن را در چهرهی چون، مسعود رجوی یافته بود او پدر ناصر اکبرزاد یوسفی بود، جوانی که در ۲۸ مهر ۱۳۶۰ در کنار ۴۰ تن دیگر از مجاهدین در زندان تبریز، سینهاش آماج گلولههای جلادان شد. اما محمدحسین، در مقابل این مصیبت خم نشد. بلکه استوارتر از قبل، داروخانهاش را به پایگاهی برای پشتیبانی پزشکی از مبارزان تبدیل کرد. پس از ۳۰ خرداد ۶۰، در حالی که خفقان رژیم به اوج رسیده بود، این پدر، چراغ امید و مقاومت را در شهر خود روشن نگاه داشت او نه تنها یاریرسان اعضای مجاهدین بود، بلکه فعالانه به جوانان و مبارزانی کمک میکرد تا از نوار مرزی خود را به سازمان برسانند. میگفت: “وقتی مجاهدی را به سازمان وصل میکنم، احساس میکنم روح ناصر را شاد کردهام“ اما رژیم که همیشه از پایداری بیشتر از اسلحه میترسد، در سال ۱۳۶۷، در جریان فاجعهبار قتلعام زندانیان سیاسی، این پدر مقاوم را دستگیر کرد. پدری که حتی در شصتسالگی هم، تن به تسلیم نداد. او را به پای چوبهی دار بردند، همانگونه که فرزندش را به جوخهی اعدام سپرده بودند. محمدحسین اکبرزاد، سرانجام جان داد، اما نه از سر ناتوانی، بلکه از سر وفاداری. وفاداری به مردم، به خدا، و به راهی که او را از یک داروساز ساده، به اسطورهای از مقاومت بدل کرد او گفت : می خواستم راه طینشدهی مصدق کبیر، بالاخره طی شود. حالا با مسعود رجوی، این راه بلندتر و امیدبخشتر ادامه پیدا کرده است و چنین شد که پدر و پسر، هر دو در دو مقطع متفاوت، اما با قلبی واحد و ایمانی مشترک، جان خود را فدای آرمانی کردند که هنوز در دل هزاران انسان زنده است: آزادی ایران نام و یاد این پدر و فرزند قهرمان، جاودانه باد خونشان نه خاموشی، که روشنیبخش راه آیندگان خواهد بود
شعلهای که هرگز خاموش نشد – یادی از مجاهد شهید، رویا وزیری
رویا وزیری، دختری از خطهی سرسبز شهسوار (تنکابن)، در سال ۱۳۳۷ پا به جهان گذاشت؛ دختری از خانوادهای مرفه که از همان کودکی مسیر متفاوتی را انتخاب کرد؛ مسیری که نه با رفاه، که با رنج و مبارزه گره خورد. او از همان ابتدا درخشان بود؛ در دبستان و دبیرستان همیشه جزو بهترینها و در دانشگاه فردوسی مشهد نیز نفر اول رشتهی مامایی شد؛ نمونهای از اراده و پشتکار که در خدمت مردم و رنجدیدگان شکوفا شد اما رویا تنها یک دانشجوی موفق نبود؛ او در دلِ طوفانی از تغییر و اعتراض بالید. در روزهایی که خیابانها لبریز بود از شعار آزادی، رویا راهش را در کنار سازمان مجاهدین خلق ایران یافت؛ با قلبی پرشور که جز رهایی مردم به چیزی نمیاندیشید. در تظاهرات، در کلاسهای تبیین جهان، در ستاد حنیف و کمک به سیلزدگان تایباد، همیشه پیشقدم بود. برایش مرز شب و روز، خستگی و آرامش معنا نداشت؛ او شبها در بیمارستان بیوقفه خدمت میکرد و روزها در خیابانهای مشهد، دست در دست همرزمانش، نشریه و اعلامیه پخش میکرد تا آگاهی را به دلهای مردم برساند رویا، این دختر شجاع و جسور، با صدای لرزان و پرشورش سورهی «نصر» را میخواند؛ سورهای که او را به یاد روز پیروزی خلقش میانداخت. حتی وقتی مدرک لیسانسش را به دلیل هواداری از مجاهدین ندادند، خم به ابرو نیاورد و باز هم شبکاری کرد، باز هم به ستاد حنیف رفت و باز هم پرچم آگاهی و مقاومت را بر دوش کشید با شروع سرکوبها پس از ۳۰ خرداد، رویا تسلیم ترس نشد؛ به زندگی مخفی روی آورد و مسئولیتهای مهمی چون تأمین مالی و تدارکاتی پایگاهها را به دوش کشید. اما در بهار ۱۳۶۱، پس از لو رفتن خانه تیمیشان، همراه با همرزمانش دستگیر شد و به زندان وکیلآباد مشهد انتقال یافت. همانجا که خانوادهاش برای آخرین بار دیدندش؛ دختری آرام، مقاوم، با نگاهی که هنوز در پی آزادی بود اما این رژیم زنستیز و خونریز، تاب دیدن چنین زنی را نداشت؛ زنی که در قامت یک مبارز، سرشار از عشق به مردم بود. سرانجام، در ۲۷ تیرماه ۱۳۶۱، رویا وزیری را به دار آویختند؛ اما همان دم، نام او به شعلهای فروزان بدل شد که در حافظهی نسلی از زنان و مردان مبارز، جاودانه ماند رویا جان داد، اما راه و آرمانش ماند؛ آرمان آزادی، برابری و پایان ستم. نام او، چون ستارهای در آسمان پرستارهی مقاومت، تا همیشه روشن خواهد بود؛ و ما امروز با یادش، با بغضی در گلو و امیدی در دل، آزادی را فریاد میزنیم
رامین قاسمی؛ جوانی که در آتش ایمان و آزادی سوخت
رامین قاسمی، متولد ۱۳۴۱ در شهر رشت، جوانی که زندگی کوتاه اما پرشور و پرفریاد خود را به راه آزادی و آرمانهای مردمش بخشید. نوجوانی که خانوادهاش در تهران سکونت داشتند، اما دل و جانش فراتر از مرزها و شهرها در سودای رهایی ایران از بند استبداد میتپید رامین در بخش دانشآموزی سازمان مجاهدین فعالیت میکرد؛ جایی که بذر آگاهی و مقاومت در دل نسل جوان کاشته میشد. در ۳۰ خرداد، همان روزی که خونینترین برگ تاریخ معاصر ایران ورق خورد، در خانهای در خیابان اکباتان به دست دژخیمان رژیم ضدبشر خمینی بازداشت شد. او را به زندان اوین بردند؛ جایی که شب و روز در هم میپیچید و شکنجهگران با شلاق و کابل و تحقیر، میخواستند ارادهها را بشکنند رامین، اما شکستنی نبود. شاهد بود که چطور پاسداران و لاجوردی، چهرهی شقاوت و قساوت را عیان میکردند. همانجا بود که همراه با برخی همبندان تصمیم گرفتند پاسخی به این همه بیداد بدهند. این راز فاش شد و رامین به جرم «ایستادن» زیر شکنجهی مضاعف رفت. اما در دل سیاهیهای زندان، او چراغی بود برای یارانش؛ با روحیهای جمعی و لبخندی که تسلیم را نمیشناخت رامین به هر مناسبت و مراسمی رنگ مقاومت میپاشید. خائنان درون زندان و مأموران بیرون از بند، همگی از او هراس داشتند؛ بارها و بارها او را کشیدند، در زیر هشت نگاه داشتند، شکنجهاش کردند، اما هیچگاه صدای «نه» گفتنش به استبداد خاموش نشد. در اعتصاب غذاها شرکت کرد و از جانش هزینه داد، اما در پیمانش با خدا و خلق یک لحظه درنگ نکرد. سال ۱۳۶۵ او را به زندان گوهردشت منتقل کردند؛ جایی که دوباره ایستاد، دوباره جنگید و دوباره الهامبخش شد. محکوم بود به ۱۵ سال حبس، اما در دلش آزادی را زیسته بود سرانجام در تابستان سیاه ۶۷، وقتی دژخیمان تصمیم گرفتند هزاران زندانی مجاهد و مبارز را برای همیشه خاموش کنند، رامین با قامتی استوار پای چوبهی دار رفت. ایستاده بر سر موضع مجاهدی، با قلبی مالامال از عشق به آرمان و رهبریاش، عهدش با خدا و مردم را وفا کرد رامین قاسمی تنها ۲۶ سال داشت، اما نام و راهش در حافظهی تاریخ و دلهای آزادگان زنده ماند. جوانی که انتخاب کرد زنده بماند؛ نه در کالبد، که در یاد و راه مقاومت