
در دل تاریخ پررنج و غرورآفرین مردم ایران، نامهایی ثبت شدهاند که نه تنها در زمان خود ایستادگی کردند، بلکه مشعلدار نسلهایی شدند که به دنبال آزادی و عدالت گام برمیدارند. یکی از این نامها، مجاهد شهید محمدحسین اکبرزاد یوسفی است؛ پدری که پس از شهادت فرزندش، خود نیز در راه آرمانش تا آخرین لحظه ایستاد و به جاودانگان تاریخ ایران پیوست
محمدحسین اکبرزاد، متولد تبریز، مردی شصتساله با تحصیلات ابتدایی، صاحب داروخانهی سینا بود. اما داروخانهاش، تنها محلی برای فروش دارو نبود؛ سنگری بیادعا بود در قلب تبریز، برای نجات جانها، برای رساندن امداد به مجاهدین خلق، برای یاری رساندن به راهی که او آن را آرمان مصدق و استمرار آن را در چهرهی چون، مسعود رجوی یافته بود
او پدر ناصر اکبرزاد یوسفی بود، جوانی که در ۲۸ مهر ۱۳۶۰ در کنار ۴۰ تن دیگر از مجاهدین در زندان تبریز، سینهاش آماج گلولههای جلادان شد. اما محمدحسین، در مقابل این مصیبت خم نشد. بلکه استوارتر از قبل، داروخانهاش را به پایگاهی برای پشتیبانی پزشکی از مبارزان تبدیل کرد. پس از ۳۰ خرداد ۶۰، در حالی که خفقان رژیم به اوج رسیده بود، این پدر، چراغ امید و مقاومت را در شهر خود روشن نگاه داشت
او نه تنها یاریرسان اعضای مجاهدین بود، بلکه فعالانه به جوانان و مبارزانی کمک میکرد تا از نوار مرزی خود را به سازمان برسانند. میگفت:
“وقتی مجاهدی را به سازمان وصل میکنم، احساس میکنم روح ناصر را شاد کردهام“
اما رژیم که همیشه از پایداری بیشتر از اسلحه میترسد، در سال ۱۳۶۷، در جریان فاجعهبار قتلعام زندانیان سیاسی، این پدر مقاوم را دستگیر کرد. پدری که حتی در شصتسالگی هم، تن به تسلیم نداد. او را به پای چوبهی دار بردند، همانگونه که فرزندش را به جوخهی اعدام سپرده بودند. محمدحسین اکبرزاد، سرانجام جان داد، اما نه از سر ناتوانی، بلکه از سر وفاداری. وفاداری به مردم، به خدا، و به راهی که او را از یک داروساز ساده، به اسطورهای از مقاومت بدل کرد
او گفت : می خواستم راه طینشدهی مصدق کبیر، بالاخره طی شود. حالا با مسعود رجوی، این راه بلندتر و امیدبخشتر ادامه پیدا کرده است
و چنین شد که پدر و پسر، هر دو در دو مقطع متفاوت، اما با قلبی واحد و ایمانی مشترک، جان خود را فدای آرمانی کردند که هنوز در دل هزاران انسان زنده است: آزادی ایران
نام و یاد این پدر و فرزند قهرمان، جاودانه باد
خونشان نه خاموشی، که روشنیبخش راه آیندگان خواهد بود