در دل کوچههای تنگ نهاوند، در سال ۱۳۴۰ کودکی چشم به جهان گشود که تقدیرش با رنج و مقاومت آمیخته بود؛ بهزاد افصحی، همان نوجوانی که در ۱۳ سالگی طعم سیاه زندان ساواک را چشید، اما تسلیم نشد. جستوجوی آزادی در نگاهش موج میزد؛ شور انقلابی در قلبش ریشه دوانده بود پس از پیروزی انقلاب ضدسلطنتی، بهزاد به سازمان مجاهدین خلق ایران پیوست. راهی که انتخاب کرد، راه آسانی نبود؛ راهی بود پر از شکنجه، خون، اشک و مبارزه بیامان با ارتجاعی که نام خدا را یدک میکشید اما بوی خفقان میداد. بهزاد به زودی به فرماندهای شجاع بدل شد و در برابر توفان سرکوب ایستاد و آن شبِ تیرماه ۶۲، شبِ دستگیری، آغاز رنجی دوباره بود. شکنجهگران خمینی، دستان بستهاش را نشانه رفتند؛ شلاق تا مرگ، تیمارستان، تحقیر و تهدید… اما چه میتوانستند بکنند با دلی که از عشق به آزادی لبریز بود؟ هیچچیز نتوانست این روح بزرگ را بشکند در وصیتنامهاش با صداقتی دردناک و پرشور نوشت «در قاموس مجاهد، شهادت نقطه شروع مرحله کیفی بعد از جهان مادی است… مگر ممکن است شب پایدار بماند؟ ارتجاع رفتنی است انقلاب کنید سپس در سحرگاه دهم خرداد ۱۳۶۳، در محوطه دادگاه همدان، بهزاد و دو یار همرزمش را با جراثقال به دار کشیدند. گمان میکردند میتوانند با طناب دار آرمان آزادی را خفه کنند؛ غافل که خون شهید، خاکستر نیست؛ بذر است بهزاد، که هنگام شهادت پدری جوان برای پسری دهماهه بود، در آرامستان نهاوند به خاک سپرده شد؛ اما صدای او همچنان در کوچههای شهر، در قلب یارانش، در وجدان تاریخ طنینانداز است «ارابه تکامل با شتاب دمافزون به سوی اوج رهایی پیش میرود…» و امروز، ما ایستادهایم. در برابر تاریکی، در برابر نامردمان تاریخ؛ با یاد تو ای شهید، که چون شمع سوختی تا راهی روشن بماند
پرچمدار رهایی؛ یادنامهای برای مجاهد شهید احمد اکملی
در دل کوههای سخت و در میان کوچههای تنگ مشهد، کودکی چشم به جهان گشود که تقدیرش، مبارزه بود و راهش، آزادی. احمد اکملی، فرزند فقر و تلاش، متولد ۱۳۳۲ در طرقبه مشهد، هرگز تسلیم تنگدستی و تبعیض نشد. با دستانی پینهبسته اما دلی بزرگ، همزمان با تحصیل کار کرد تا بار خانواده را سبکتر سازد دانشگاه برای او تنها مکانی برای تحصیل مهندسی مکانیک نبود؛ دانشگاه بیداری بود. جایی که جرقههای خشم مقدس در دلش شعلهور شد و به آگاهی عمیق رسید: سرچشمهٔ همه رنجها، فساد و استبداد رژیم شاهنشاهی است. احمد، این فرزند دردآشنا، با ایمان و جسارت در اعتصابات و تظاهرات علیه دیکتاتوری شاه پیشقدم شد و بذر مقاومت را در دل دانشجویان بسیاری پاشید او فقط دانشجویی مبارز نبود؛ آموزگاری بود که هم در کوهستان به همدانشگاهیهایش فنون کوهنوردی میآموخت و هم در کلاسهای اندیشه، راه عدالتخواهی و آزادگی را نشان میداد. دلباختگی به آرمانهای توحیدی و انقلابی مجاهدین خلق، احمد را به مبارزی مصممتر بدل ساخت. زندان کوتاهمدتش در سال ۱۳۵۶ هم نتوانست شعله این اراده را خاموش کند با پیروزی انقلاب ضدسلطنتی، احمد به همراه یارانش سنگ بنای انجمن دانشجویان مسلمان هوادار مجاهدین را در دانشگاه علم و صنعت گذاشت. در جایگاه مسئول روابط خارجی انجمن، با بینشی روشن و نگاهی باز، پلی میان دانشگاه و نیروهای مترقی و اساتید پیشرو ساخت. صداقتش، تواضعش و عزم استوارش، او را به چهرهای مورد احترام در میان انقلابیون بدل کرد اما راه مبارزه، راهی هموار نبود. در مرداد ۱۳۶۰، هنگامی که در کنار مبارز نستوه، شکرالله پاکنژاد بود، به اسارت پاسداران رژیم درآمد. شکنجههای وحشیانه برای گرفتن اعتراف و اطلاعات از او نتوانست زبانش را بگشاید. او با لبانی بسته و سری افراشته، تمام فشار دژخیمان را تاب آورد سرانجام در آبان ۱۳۶۰، این مجاهد خستگیناپذیر، در برابر جوخهٔ آتش ایستاد و با چشمانی به فردای ایران دوخت، جانش را تقدیم راه آزادی کرد. او در ۲۸ سالگی، سرفراز و پاک، به جمع شهیدان تاریخ پیوست و نامش را در دلها و در مسیر مبارزه برای آزادی، جاودانه ساخت احمد اکملی فقط یک نام نیست؛ نمادی است از ایمان، مقاومت و امید به فردایی آزاد. یادش گرامی و راهش پر رهرو باد
علی صمیمی؛ فریادی که حتی گلولهها هم خاموشش نکردند
در سرزمینی که خاکش بارها با خون دلیران آغشته شده، نامهایی سر برمیآورند که نه زمان میتواند از حافظه مردم بزدایدشان و نه مرگ توان در هم شکستنشان را دارد. و علی صمیمی یکی از این نامهاست؛ ستارهای که در ظلمت استبداد دینی و سلطنتی، روشنی راه شد او در سال ۱۳۳۴ در سنقر کرمانشاه، در خانوادهای که از کودکی با طعم تلخ فقر آشنا بود، چشم به جهان گشود. اما تقدیر او فراتر از تسلیم در برابر سرنوشت بود؛ از همان نوجوانی، نگاهش به آسمان آرمانخواهی دوخته شد و دلش با درد مردم تپید. در دانشگاه، با آشنایی با سازمان مجاهدین خلق ایران راهی را انتخاب کرد که میدانست پایانش جز شکنجه و مرگ نیست؛ راهی که آغازش شعله بود و پایانش شعلهتر در روزگاری که خیابانهای ایران از فریاد «مرگ بر شاه» میلرزید، علی صمیمی در صف نخست تظاهرات بود؛ همانجا که گلولهها بیپروا شلیک میشدند و باتومها بر سر و جان میباریدند. چند ماه اسارت در شکنجهگاههای ساواک، تنش را خم نکرد و روحش را نسوزاند. بلکه آبدیدهاش کرد؛ او از زندان به خیابان برگشت و به میان مردم رفت، تا مشعل آگاهی را بلندتر از پیش به دست بگیرد اما انقلاب، که با خون بهترین فرزندان این سرزمین پیروز شده بود، خیلی زود دچار انحراف شد؛ حاکمان تازهنفس تاج ظلمتی بدتر از پیش بر سر نهادند. علی باز هم ایستاد؛ اینبار علیه ارتجاع عمامهدار. در دل شبهای سنقر و کوچههای کرمانشاه، شبانهروز برای بیداری نسل جوان تلاش کرد؛ جوانانی که با نگاه به او، معنی جسارت را میفهمیدند پس از آغاز سرکوبها، علی به تهران منتقل شد و همچنان در مسیر مقاومت ماند؛ نه تهدید، نه تعقیب و نه سایهی سنگین مرگ نتوانستند این شعله را خاموش کنند. سرانجام، در شهریور ۶۰ هنگام انجام مأموریتی به دام مزدوران سپاه سنقر افتاد. آنها علی را با ضربوشتمی وحشیانه دستگیر کردند؛ شکنجه کردند؛ بدنش را شکستند؛ اما ایمانش را نشکستند همبندیها روایت کردند که چگونه در دل شکنجهها، نگاه نافذش امید میبخشید؛ چگونه بهجای گریه و زاری، پیامی برای مادرش فرستاد: «بگو که علی گفت: ما بیشمارانیم…» و چه پرشکوه است مقاومتی که حتی دیوارهای نمور زندان را هم میلرزاند در دادگاه، ده دقیقه فرصت یافت برای دفاع. اما علی قهرمان، از خود نگفت؛ از آرمان گفت. از آزادی گفت. از خلق گفت. و اینگونه، حتی دادگاه نمایشی دشمن را به تریبون فریاد حق بدل کرد در واپسین شب، پیش از تیرباران، بهترین لباسش را به تن کرد؛ گویی به میهمانی جاودانگی میرفت
پرچمدار شرف؛ یادنامهای برای مجاهد شهید حسین میرزایی
در سرزمینی که استبداد، خون بهترین فرزندانش را میطلبید، مردی از دیار همدان برخاست؛ مردی که در نگاه نخست، دانشجویی آرام به نظر میرسید، اما در ژرفای وجودش آتشی از شور آزادی زبانه میکشید. نامش حسین میرزایی بود؛ فرزندی برآمده از دل یک خانواده مذهبی که در سال ۱۳۳۴ در روستای گنجتپه چشم به جهان گشود و در سیوسه سالگی، جان خود را فدای راهی کرد که آن را راه انسانیت و رهایی مردمش می دانست حسین از همان جوانی در سال ۱۳۵۳ پا به دانشگاه گذاشت، اما دانشگاه برای او فقط محلی برای درس خواندن نبود؛ بلکه سنگری شد برای مبارزه، جایی که با آرمانهای سازمان مجاهدین آشنا شد و خود را در مسیر تاریخساز ملت ایران یافت. ساواک در سال ۵۷ برای مدتی کوتاه او را به بند کشید، اما نتوانست شوق پروازش را در هم بشکند. درست در همان روزهایی که انقلاب ضدسلطنتی اوج میگرفت، حسین بار دیگر آزاد شد و با تمام توان در صفوف مردم علیه استبداد پهلوی جنگید پیروزی انقلاب اسلامی آغاز راه تازهای برای او بود. حسین بهعنوان یک کادر تشکیلاتی در بخش دانشجویی سازمان مجاهدین فعالیت کرد. اما چندی نگذشت که دیکتاتوری جدیدی سر برآورد؛ خمینی که در سال ۶۰ با توسل به خشونت، میخواست تنها صدای اطاعت را از ایران بشنود. در میانهی این تلاطمها، حسین در ۱۹ خرداد ۱۳۶۰ بازداشت شد و تنها به دلیل باور و فعالیتهایش، به ۱۷ سال حبس محکوم گردید اما زندان برای حسین مرز پایان نبود؛ بلکه عرصهای تازه برای مقاومت شد. او در دل تاریکترین سلولها، روحی سرشار از ایمان و امید را زنده نگه میداشت. شکنجهها و تحقیرهای مکرر هم نتوانستند پرچم ایمانش را فرود بیاورند. در هر بندی که قدم میگذاشت، مجاهدان مقاوم را گرد هم میآورد و روحیهی نبرد را زنده میکرد. حسین، برای دشمن، فقط یک زندانی نبود؛ او سمبل ایستادگی بود، خطری که حتی در زنجیر هم میتوانست روح مقاومت را در دلها بدمد روزی که در سال ۶۲ پاسداران به زندانیان هجوم آوردند و تنهای زخمیشان را بر کف راهروها انداختند، این حسین بود که از دل سلول، آواز سر داد «تازیانه گو بزن، تازیانه گو بزن ما ز تازیانهتان زیان نمیکنیم…» و این صدا، بذر امید را در دلهای دردمند کاشت، تا بار دیگر زندان به سنگری برای همبستگی و ایستادگی بدل شود حسین نه تنها در شکنجهگاهها ایستاد، بلکه در برابر فریبهای دژخیمان هم خم به ابرو نیاورد. وقتی فرصت ملاقات حضوری با همسرش در زندان را به او دادند، قاطعانه پاسخ داد: «روزی که مجاهد خلق مبارزه را انتخاب کرد، به زندگی عادی نه گفت.» و دیگر هرگز به ملاقات نرفت؛ زیرا برای او مبارزه، از هر دلبستگی شخصی بالاتر بود. اما نقطهی اوج این حماسه، تابستان خونین ۶۷ بود؛ زمانی که «هیأت مرگ» خمینی، با نقاب عدالت، به قتلعام هزاران زندانی سیاسی دست زد. حسین، همراه خواهر و برادر کوچکترش – مجاهدان شهید معصومه و مصطفی میرزایی – با قامتی استوار در برابر جلادان ایستادند. آنان طناب دار را با لبخندی تلخ بوسیدند، اما روحشان را تسلیم نکردند و پرچم شرف و آزادی را برافراشته نگه داشتند. مجاهد شهید حسین میرزایی، این دانشجوی مقاوم، با خون خود نوشت که آزادی آسان به دست نمیآید؛ که شرافت، ارزشی است که حتی طناب دار هم نمیتواند آن را از دل انسان بستاند. او جاودانه شد، اما یادش در دلها زنده ماند؛ بهعنوان سمبلی از وفاداری، ایمان و مقاومت حسین رفت، اما مشعلش بر دلهای آزادگان ایران و جهان میتابد؛ همان نوری که راه را در تاریکیها نشان میدهد
ندا حسنی؛ شعلهای که سوزاند تا روشن کند
ندا حسنی دختر تهران، فرزند خاطراتی آغشته به خون و تبعید، از کودکی با اشکها و آوارگیها آشنا بود. خاطراتش، دفترچهای از هجوم، دستگیری و اعدام. عمویش، محمود حسنی، از قربانیان قتلعام ۶۷، تنها یکی از هزاران بود، اما برای ندا، نماد یک آرمان شد؛ تصویری مقدس از انسانی که راه را به او نشان داد. او میتوانست یک متخصص در دنیای غرب باشد، میتوانست در خیابانهای امن اتاوا قدم بزند، اما انتخاب کرد که قلبش را به میدانی پرآشوب ببرد. انتخاب کرد که «باشنده» در تاریخ ایران شود، نه «تماشاگر». تحصیل را وسیله کرد، نه هدف؛ زندگی را بستر ساخت، نه غایت. ندا حسنی، همانقدر که یک دانشجوی بااستعداد بود، به همان اندازه، مبارزی با قلبی زخمخورده از مظلومیت مردمش بود. کودک خیابانی در کیف او، نه نماد دلسوزی، که تجسمی از عهدی خاموشنشدنی بود: عهد با رنجِ بیصدا. اما لحظهای که او را جاودانه کرد، روزی بود که سرنوشت مقاومت ایران در خطر افتاد. کودتای ۱۷ ژوئن ۲۰۰۳ علیه مقاومت ایران، نه تنها ضربهای سیاسی، بلکه خنجری بود در قلب هر ایرانی آزاده. ندا این خنجر را احساس کرد، نه در ذهن، که در استخوان. او اعتراض نکرد؛ او شعله شد. در خیابانی در لندن، مقابل سفارت فرانسه، با فریاد «مریم رجوی را آزاد کنید»، تن را به آتش سپرد و جان را به ابدیت. آیا میشود این لحظه را فقط یک تراژدی دانست؟ نه. آن آتش، تنها جسم ندا را نسوزاند؛ نقاب بسیاری را سوزاند، سکوت بسیاری را شکست و چشمهای بسیاری را به حقیقتی گشوده کرد که سالها سانسور شده بود. ندا حسنی، با آتش، به دنیا گفت: «آزادی، بهایی دارد که من آمادهام بپردازم». او یک ققنوس بود، از خاکسترش هزاران آتش افروخته شد. او رفت، اما حضورش باقی ماند؛ در وجدانهای بیدار، در پرچمهای بلند، در فریادهایی که خاموش نشدند. زندهترین مرگها، آنهاییاند که چیزی را زندهتر از خود به جا میگذارند. و ندا، شعلهای شد که هرگز خاموش نشد. اکنون، سالها پس از آن روز خون و آتش، نام ندا حسنی در کنار مشعلداران راه آزادی میدرخشد. او نماد نسلی است که نه از دور، که از دل خطرها، از میان شعلهها، مسیر آینده را روشن کرد. در سالگرد پرواز جاودانهی ندا حسنی، قلبها بار دیگر شعلهور شد؛ شعلهای از عشق، ایمان، و ایستادگی. مادرش با چشمانی خیس اما صدایی استوار گفت: «ندا عشق را آموخت، به مردم، میهن و آزادی.» پدری با غرور از دختری گفت که از کودکی علیه ظلم برخاست و تا واپسین لحظه ایستاد. ندا تنها یک دختر نبود؛ او فریادی بود در دل زمستانهای اتاوا، نوری در ظلمت بیعدالتی. او راهی را برگزید که از جنس آتش بود، اما این آتش ظلم را سوزاند نه انسانیت را. امروز، هرکس از ندا یاد میکند، نام آزادی و مقاومت در ذهنش میدرخشد.
شعلهای برای آزادی؛ یادنامهای برای صدیقه مجاوری
در روزی از روزهای ظلمت، در ششم تیرماه سال ۱۳۸۲، شعلهای از جان برافروخته شد؛ شعلهای که نه در تاریکی خاموش شد و نه در غفلت فرونشست. این شعله، نامش صدیقه مجاوری بود؛ زن قهرمانی که جانش را آتش زد تا نوری باشد در ظلمات شب ایران. آتشی که نه از خشم، بلکه از عشق برآمد؛ عشقی به آزادی، به حقیقت، به مردم. صدیقه، دختر سادهای از ساری، که در سال ۱۳۳۸ چشم به جهان گشود، در کوچههای شمال با بوی باران و مهربانی بزرگ شد. به دانشگاه رفت و در ادبیات، بهدنبال معنا گشت. اما آنچه یافت، فراتر از واژهها بود؛ آرمان. آرمان آزادی. در همان سالهای دانشجویی بود که با سازمان مجاهدین خلق آشنا شد؛ جایی که گمشدهاش را یافت و لباس مبارزه بر تن کرد. سال ۱۳۶۰، در تندباد سرکوب و اختناق، به اسارت دژخیمان خمینی درآمد و پنج سال، در سیاهچالهای اوین، شکنجه دید. شکنجههایی که جسمش را خسته کردند، اما روحش را نشکستند. او ایستاد، لبخند زد، و همچون فانوس، روشنیبخش دل دیگران شد. همبندانش از او روحیه میگرفتند؛ حتی وقتی با پیکری زخمی از سلول برمیگشت، باز هم شاد بود، باز هم روحبخش. آری، صدیقه مجاوری از آن زنان بود که تاریخ را با قلبشان مینویسند. او از شکنجهگاهها بیرون آمد، نه برای فراموشی، بلکه برای ادامه راه. به ارتش آزادیبخش ملی ایران پیوست، و در قلب آتش شد . و در خرداد ۱۳۸۲، وقتی فرانسه، به جای پناه دادن به صدای مردم ایران، در اقدامی شرمآور، مریم رجوی را بازداشت کرد، صدیقه نتوانست سکوت کند. نمیتوانست در برابر تحقیر آزادی و حقیقت آرام بماند. خود را در مقابل وزارت کشور فرانسه به آتش کشید. نه برای مرگ، بلکه برای زندگی؛ زندگی یک ملت. در روز ۶ تیر، تنش تسلیم آتش شد، اما نامش، پرچم ماند. شعله شد و از میان شعلهها برخاست. تو رفتی، اما شعلهات جاودانه ماند.
با یاد قهرمانی گمنام؛ صاحب ذبیحیان لنگرودی، شعلهای که در دل تاریکی روشن ماند
در تاریخ هر ملتی، نامهایی هستند که در پس غبار سنگین سانسور، ظلم و خیانت، خاموش نمیشوند. آنها نه در کتابهای درسی رسمی جایی دارند، نه در قاب تلویزیونها ظاهر میشوند؛ اما در قلب تاریخِ مقاومت، در جانِ مردمِ دردمند و در مسیر آزادی، همواره میدرخشند. صاحب (مهدی) ذبیحیان لنگرودی، یکی از این نامهاست؛ جوانی از تبار روشنایی که زندگیاش را وقف آزادی کرد، و جانش را در این راه فدا نمود. در سال ۱۳۳۲ در تهران دیده به جهان گشود، اما قلبش از همان نوجوانی برای تمام مردمی میتپید که در زیر چکمههای دیکتاتوری پهلوی له میشدند. او خیلی زود فهمید که فقر، بیعدالتی و خفقان، ریشه در نظامی پوسیده و وابسته دارد. نه از جنس شعاری پوچ، که از جنس آگاهی و درد، راهی شد در مسیر مبارزه. دانشگاه، برای مهدی میدان آموختن بود، اما نه صرفاً از کتاب؛ که از رنج مردم، از افق آزادی، و از آرمانهایی که سازمان مجاهدین خلق نمایندهاش بود. او همانند هزاران جوان دیگر، دل به سازمانی سپرد که فریاد «نه» به ستم بود. اطلاعیه در دست، باور در دل، و شجاعت در رفتار، در خیابانها، در دانشگاه، در میان مردم، صدای حقیقت میشد. در سال ۵۴، وقتی دست ساواک به او رسید، شاید شکنجهگران گمان میکردند که میتوانند صدای این جوان مقاوم را خاموش کنند. اما مهدی، در برابر شکنجه و بازجویی، قامت شکستناپذیر یک انسان متعهد به آرمانهایش را نشان داد. زندان قصر، برای او نه قفس، که دانشگاهی دیگر شد؛ جایی که با استواری از مواضع سازمان در برابر انحرافات و خیانتها دفاع کرد و به مسیر مبارزه وفادار ماند. آزادی از زندان در آبان ۵۷، تنها یک مرحله تازه در زندگی مبارزاتیاش بود. مهدی، بدون درنگ، بار دیگر به صفوف قیام پیوست و دوشادوش مردم، نقش خود را در سرنگونی شاه خائن ایفا کرد. اما تاریخ کشور ما، قصههای تلخ زیادی به دل دارد؛ چرا که با سقوط یک دیکتاتور، دیکتاتوری دیگر سر برآورد. در برابر ارتجاع نوظهور خمینی، مهدی بار دیگر سلاح آگاهی، اخلاق، سازماندهی و صداقت را بهدست گرفت. در گیلان، در تهران، در هر کجا که بود، صدای امید بود و الگوی متانت انقلابی. همرزمانش او را نه بهخاطر مقام یا عنوان، که بهخاطر فروتنی، وفاداری، و بیادعاییاش دوست میداشتند. اما گلهای مبارزه، همواره در مسیر آماج گلولههای دشمنان آزادیاند. در آذر ۱۳۶۰، مهدی نیز همچون هزاران قهرمان دیگر، در نبردی نابرابر با مزدوران خمینی، جان فدا کرد. او رفت، اما خونش بر خاک نریخت؛ که بر بیداری نسلها نوشته شد. همسر او مکرم پوررضا قمیجانی، خود شهیدی دیگر از قافله پرافتخار مجاهدین خلق است؛ بانویی که در میدان نبرد با ستم، پابهپای همسرش ایستاد و سرانجام جان بر سر باورهایش نهاد. امروز یاد مهدیها، یاد ذبیحیانها، یاد نسل آگاهی و مقاومت، همچنان زنده است. چرا که ملتی که چنین فرزندانی داشته، هرگز شکستخورده نیست.
با یاد مجاهد شهید سید ابراهیم سنجری
در دل تاریخ پرغوغا و پرفراز و نشیب ایران، نامهایی هستند که نه تنها فراموش نمیشوند، بلکه در سینه هر آزادهای شعلهای از امید و تعهد به راه آزادی روشن میکنند. سید ابراهیم سنجری یکی از آن نامهاست؛ انسانی که زندگیاش تجسم ایمان، آگاهی، ایستادگی و فداکاری بود. ابراهیم در سال ۱۳۴۲ در شهر مرند چشم به جهان گشود، در خانوادهای که با مهر میهن و صداقت در کار آشنا بود. او در مسیر پرچالش زندگی، از همان نوجوانی به ورای مفاهیم سطحی سیاست راه یافت. حوادث خونین ۱۵ خرداد ۴۲ در بحبوحه سالهای پایانی دبیرستان، او را با حقیقت تلخ حاکمیت شاه وابسته و سرکوبگر آشنا ساخت. از آنجا، بذر مبارزه در جان او ریشه دواند. تحصیل در رشته اقتصاد در دانشگاه تهران در دهه ۴۰، برای بسیاری شاید مسیری روشن برای آیندهای مرفه بود، اما برای ابراهیم، فرصتی شد تا بیشتر با درد مردم و ریشههای اقتصادی سلطه و نابرابری آشنا شود. او که کارمند رسمی بانک ملی و بانک مرکزی بود، زندگی مرفه را به هیچ گرفت تا راهی را انتخاب کند که با رنج و خطر همراه بود: راه مبارزه. وقتی موج دستگیری بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق در سال ۵۰ به راه افتاد، ابراهیم در دفاعیات شجاعانه آنان، آنچه را که جستجو میکرد یافت. او با اعتقاد قلبی به آرمان آزادی، مبارزه را به شیوهای علنی آغاز کرد. بههمین دلیل در سال ۵۳ دستگیر و در شکنجهگاه کمیته مشترک، شش ماه مقاومت کرد؛ مقاومتی که نه تنها جسم، که روح را میساید، اما ابراهیم از این آزمایش با سرافرازی بیرون آمد. در زندان قصر، در کنار دیگر مجاهدان، با آموزشهای سازمانی و عمق آرمانها بیشتر آشنا شد. او در برابر دو جریان خطرناک – اپورتونیستهای چپنما و جریان ارتجاعی وابسته به خمینی – با صلابت ایستاد و نشان داد که مبارزه تنها با سلاح نیست، که با بصیرت، پاکی و پایداری نیز هست. با پیروزی انقلاب در سال ۵۷ و آزادی زندانیان سیاسی، ابراهیم از نخستین کسانی بود که بار دیگر فعالیتهای خود را بهطور رسمی آغاز کرد. اما پس از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ و آغاز سرکوب سازمانیافته نیروهای انقلابی، او ناگزیر شد به زندگی مخفی روی آورد. خانهای در سیدخندان مأمنش شد، اما مأمنی ناپایدار؛ چرا که پاسداران ارتجاع در دوم بهمن ۱۳۶۰ به خانهاش یورش بردند. ابراهیم، در یک درگیری نابرابر، جاودانه شد. شهادت او تنها یک نقطه پایان نبود، بلکه ادامه راهی بود که با خون دو برادر مجاهدش، حسن و حسین سنجری، نیز آبیاری شده بود؛ هر سه در سال ۶۰، قربانی خشم رژیمی شدند که از صدای حقطلبی وحشت داشت. اکنون که در سایه خاطره پرصلابت سید ابراهیم سنجری میایستیم، صدایی از دل تاریخ میشنویم: «آزادی، با بها بهدست میآید؛ و ابراهیمها هستند که این بها را میپردازند.»
با یاد مجاهد شهید محمد ساجدیان؛ شعلهای فروزان در تاریکی استبداد
در تاریخ ملتهایی که برای آزادی جنگیدهاند، نامهایی هست که هرگز نمیمیرند؛ چرا که در جان مردم جا خوش کردهاند و در شعلههای خاموشنشدنی امید و مقاومت، زندهاند. محمد ساجدیان یکی از این نامهاست؛ مجاهدی از شیراز، که زندگیش، روایت ایستادگی در برابر ظلم، ایمان به حقیقت و وفاداری به آرمان آزادی بود. محمد در سال ۱۳۲۹، در دل یک خانوادهی مذهبی و اصیل در شیراز دیده به جهان گشود؛ پدرش، بازاری خوشنام و مردی دیندار بود. از همان آغاز، ردّی از تعهد و انسانیت در سیمای او دیده میشد. جوانی که با تلاش به مدارج علمی دست یافت و در شرکت نفت به عنوان کارمندی شریف و پرتلاش شناخته شد، اما چیزی درون این انسان آرام، طوفانیتر از نفتی بود که در لولهها جریان داشت: آرمان رهایی انسان از ستم. آشنایی با مجاهدین خلق در آغاز دهه ۵۰، سرآغاز تحول در زندگی او بود. آنچه در دل محمد شکفت، نه یک دلبستگی سیاسی، که یک ایمان عمیق به حقانیت مبارزه علیه استبداد دینی و ظلم طبقاتی بود. محمد تنها شعار نداد، او بهای انتخابش را با زندان، شکنجه و در نهایت، جان پرداخت. دو بار به بند کشیده شد؛ نخست در سال ۵۱ و سپس در سال ۵۳، زمانی که در خانهی خانوادهی رضاییها مهمان بود. بار دوم، سه سال تمام را در سیاهچالهای قزلحصار، اوین و کمیته گذراند، در کنار دیگر زندانیان مقاوم. او نهتنها تسلیم نشد، بلکه در کوران شکنجهها و دسیسههای ساواک، وفاداریاش به یاران مجاهد و خط آزادی را چون فانوسی روشن در دست گرفت. پس از پیروزی انقلاب ضدسلطنتی، محمد به خدمت در اداره استانداری شیراز پرداخت، اما دیری نپایید که چهرهی واقعی ارتجاع حاکم برای او نمایان شد. فساد و سرکوب، که از درهای پاستور آغاز شده بود، خیلی زود تا کوچههای شیراز رسید، و محمد بار دیگر راه واقعی خود را در همراهی با مجاهدین خلق یافت. پس از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ و آغاز سرکوب گستردهی سیاسی، محمد نهتنها کنار نکشید، بلکه بیش از پیش، یار و یاور مجاهدین شد؛ در تأمین امکانات، حمایت از خانوادهها، و حتی در میانهی حملات چماقداران به ستادهای مجاهدین، همانند یک پرستار انقلابی، زخمیها را از زیر دست دژخیمان بیرون میکشید و به بیمارستان میرساند. اما برای محمد، ضربه نهایی، شهادت برادر کوچکترش جلال ساجدیان بود؛ جوانی از دانشجویان مسلمان شیراز، که در جریان سرکوب خونین به جوخه اعدام سپرده شد. محمد، پس از آن دیگر حتی یک لحظه از خط مقدم حمایت عقب ننشست. در نامههایش از درد مردم گفت؛ از غم مادرانی که فرزندانشان را زیر درختهای اعدام، تاب میدهند؛ از فقر، از سنگینی نان بر دوش کارگر، از اشکهای یتیمان. نوشت: «باید از امتیازهای زندگی گذشت تا به هدف رسید… لیلهالقدر واقعی را ستارگان انقلاب معنا میکنند.» و سرانجام، در صبحگاه سرد 21بهمن ۱۳۶۲، هنگامی که خسته اما استوار، به سمت محل کارش میرفت، در فرودگاه شیراز دستگیر شد. زیر شکنجه، صورتش کبود شد اما زبانش خاموش نگردید. با همان چهرهی زخمی، در ملاقات با خانوادهاش گفت که آمادهی رفتن است، چون به آنچه باور دارد رسیده. و در روز سوم اسفند ۱۳۶۲، مقابل چشم مردم شیراز، بر شاخهی درختی در شاهچراغ، حلقآویز شد. شهید محمد ساجدیان، نماد نسلی است که به قیمت جان، واژههایی چون آزادی، صداقت و مقاومت را معنا کردند. او رفت، اما نرفت؛ چون صدایش، در فریاد هر جوان آزادیخواهی که هنوز در کوچههای ایران ایستادگی میکند، پیچیده است.
با یاد مجاهد شهید فریده علی خادمی
در سرزمین ما، دخترانی بودند که واژه ترس را از فرهنگ زندگیشان حذف کرده بودند. فریده علی خادمی یکی از همان دختران بود؛ دختری از تبار شجاعت، از نسل آگاهی، از خون انقلاب. او در روزهایی که هنوز در کلاسهای دبیرستان نشسته بود، قلبش به تپش افتاد برای آرمانی بزرگتر از روزمرگی؛ برای آزادی، برای عدالت، برای خلقی که زیر چکمههای ظلم، صدایشان به خفقان کشیده شده بود. فریده در سایهسار کتابها و بیدادگاهها با نام مجاهدین خلق آشنا شد، با خون گرم بنیانگذارانش، با باور به اسلام انقلابی. هنوز کودک بود، اما در خیابانهای تهران فریاد میکشید و مشق آزادگی مینوشت. انقلاب که پیروز شد، او نایستاد. عشقش به مردم، به آزادی، به میهن، شعلهورتر شد. در کنار میلیشیاهای دانشآموز، افشاگر ارتجاع تازهبرآمده شد، افشاگر شبپرستان عمامهپوشی که تاج را بر عمامه بدل کرده بودند اما ظلم را همچنان بر دوش خلق تحمیل میکردند. در روزهای تیرهی پس از ۳۰ خرداد ۶۰، زمانیکه گلوله پاسخ فریاد شد و شکنجه جای مدرسه را گرفت، فریده آرام نگرفت. او دیگر فقط دانشآموز نبود؛ صدای بیصدایان بود. او دختر خشم و خورشید بود، مسلح به ایمان، شعور، و تعهدی که لرزه بر اندام دژخیم میانداخت. و سرانجام، آن شب خونین ، شب پنجم مهر ۱۳۶۰، همان شب که فریده با قلبی مطمئن و چشمانی باز به سوی جوخهی اعدام رفت، دژخیمان هر چه داشتند خرج کردند تا فریده را خاموش کنند. اما فریده خاموش نشد. در واپسین لحظات، او نه از ترس گفت، نه از خواهش. نوشت: «ما خون را بر راحتی ترجیح دادهایم… من فریده علی خادمی در ساعت ۱۰ شب اعدام میشوم… پدر، مادر، بردبار باشید.» کلماتش تیر بود؛ تیر بر قلب تاریکی. وصیتنامهاش، سندیست از شرافت انقلابی، از ایمان بیتزلزل، از دختری که مرگ را انتخاب کرد تا زندگی را معنا کند. فریده امروز در میان ما نیست، اما در وجدان تاریخ ایستاده است، با همان دستهای بسته و قلبی که گلولهها هم نتوانستند متوقفش کنند. سلام بر تو ای فریده، دختر انقلاب، شعله روشن ایمان و فریاد آزادی در شبهای بیفروغ میهن. راهت ادامه دارد، صدایت خاموش نمیشود. تو زندهای، چون که شهیدی.