با یاد مجاهد شهید محمد ساجدیان؛ شعلهای فروزان در تاریکی استبداد
در تاریخ ملتهایی که برای آزادی جنگیدهاند، نامهایی هست که هرگز نمیمیرند؛ چرا که در جان مردم جا خوش کردهاند و در شعلههای خاموشنشدنی امید و مقاومت، زندهاند. محمد ساجدیان یکی از این نامهاست؛ مجاهدی از شیراز، که زندگیش، روایت ایستادگی در برابر ظلم، ایمان به حقیقت و وفاداری به آرمان آزادی بود.
محمد در سال ۱۳۲۹، در دل یک خانوادهی مذهبی و اصیل در شیراز دیده به جهان گشود؛ پدرش، بازاری خوشنام و مردی دیندار بود. از همان آغاز، ردّی از تعهد و انسانیت در سیمای او دیده میشد. جوانی که با تلاش به مدارج علمی دست یافت و در شرکت نفت به عنوان کارمندی شریف و پرتلاش شناخته شد، اما چیزی درون این انسان آرام، طوفانیتر از نفتی بود که در لولهها جریان داشت: آرمان رهایی انسان از ستم.
آشنایی با مجاهدین خلق در آغاز دهه ۵۰، سرآغاز تحول در زندگی او بود. آنچه در دل محمد شکفت، نه یک دلبستگی سیاسی، که یک ایمان عمیق به حقانیت مبارزه علیه استبداد دینی و ظلم طبقاتی بود. محمد تنها شعار نداد، او بهای انتخابش را با زندان، شکنجه و در نهایت، جان پرداخت.
دو بار به بند کشیده شد؛ نخست در سال ۵۱ و سپس در سال ۵۳، زمانی که در خانهی خانوادهی رضاییها مهمان بود. بار دوم، سه سال تمام را در سیاهچالهای قزلحصار، اوین و کمیته گذراند، در کنار دیگر زندانیان مقاوم. او نهتنها تسلیم نشد، بلکه در کوران شکنجهها و دسیسههای ساواک، وفاداریاش به یاران مجاهد و خط آزادی را چون فانوسی روشن در دست گرفت.
پس از پیروزی انقلاب ضدسلطنتی، محمد به خدمت در اداره استانداری شیراز پرداخت، اما دیری نپایید که چهرهی واقعی ارتجاع حاکم برای او نمایان شد. فساد و سرکوب، که از درهای پاستور آغاز شده بود، خیلی زود تا کوچههای شیراز رسید، و محمد بار دیگر راه واقعی خود را در همراهی با مجاهدین خلق یافت.
پس از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ و آغاز سرکوب گستردهی سیاسی، محمد نهتنها کنار نکشید، بلکه بیش از پیش، یار و یاور مجاهدین شد؛ در تأمین امکانات، حمایت از خانوادهها، و حتی در میانهی حملات چماقداران به ستادهای مجاهدین، همانند یک پرستار انقلابی، زخمیها را از زیر دست دژخیمان بیرون میکشید و به بیمارستان میرساند.
اما برای محمد، ضربه نهایی، شهادت برادر کوچکترش جلال ساجدیان بود؛ جوانی از دانشجویان مسلمان شیراز، که در جریان سرکوب خونین به جوخه اعدام سپرده شد. محمد، پس از آن دیگر حتی یک لحظه از خط مقدم حمایت عقب ننشست.
در نامههایش از درد مردم گفت؛ از غم مادرانی که فرزندانشان را زیر درختهای اعدام، تاب میدهند؛ از فقر، از سنگینی نان بر دوش کارگر، از اشکهای یتیمان. نوشت:
«باید از امتیازهای زندگی گذشت تا به هدف رسید… لیلهالقدر واقعی را ستارگان انقلاب معنا میکنند.»
و سرانجام، در صبحگاه سرد 21بهمن ۱۳۶۲، هنگامی که خسته اما استوار، به سمت محل کارش میرفت، در فرودگاه شیراز دستگیر شد. زیر شکنجه، صورتش کبود شد اما زبانش خاموش نگردید. با همان چهرهی زخمی، در ملاقات با خانوادهاش گفت که آمادهی رفتن است، چون به آنچه باور دارد رسیده.
و در روز سوم اسفند ۱۳۶۲، مقابل چشم مردم شیراز، بر شاخهی درختی در شاهچراغ، حلقآویز شد.
شهید محمد ساجدیان، نماد نسلی است که به قیمت جان، واژههایی چون آزادی، صداقت و مقاومت را معنا کردند. او رفت، اما نرفت؛ چون صدایش، در فریاد هر جوان آزادیخواهی که هنوز در کوچههای ایران ایستادگی میکند، پیچیده است.