فضلالله تدين، در سال۱۳۲۷ در اصفهان بهدنيا آمد. تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در همان شهر بهپايان رساند و از سال۱۳۴۶ در رشتهٌ زمينشناسي دانشگاه تهران بهتحصيل پرداخت. در همين دوران بود كه آشنايي او با شهيد محمد مفيدي، بر زمينهٌ شور و انگيزههاي انقلابيش، افزود و او را بهسرعت و بهطور تمامعيار وارد دنياي مبارزه و انقلاب كرد. او پس از طي دوران مقدماتي آموزش، مطالعه و جامعهگردي، در اواخر سال۵۰ در ارتباط مستقيم با سازمان قرار گرفت و بهعضويت يكي از تيمهاي عملياتي آنروز سازمان در آمد. در اواسط سال۵۰ به چنگ ساواك شاه افتاد و زنداني شد وی پس از شکنجههای بسیار و عبور سرفرازانه از این مرحله در بيدادگاه نظامي شاه خائن به ۱۰سال زندان محكوم شد. فضلالله در زندان تحت مسئوليت كاظم ذوالانوار قرار داشت و از این فرصت برای فراگیری آموزشهای انقلابی سازمان در زمینه های مختلف بهترین استفاده را کرد. فضلالله قهرمان در شمار مجاهداني بود كه دربرابر ضربه اپورتونيستي سال۵۴ برسر مواضع اصولي و انقلابي خود ايستادند و تحت رهبري برادر مسعود از ميراث ايدئولوژيكي بنيانگذاران سازمان حراست كردند. وی در سال ۵۷ به همت خلق قهرمان ایران از زندان آزاد شد و در جریان قیام ضد سلطنتی مردم ایران علیه شاه خائن فعال بود. با پيروزي انقلاب ضدسلطنتي، فضلالله به همراه مجاهد شهید حسین جنتی ، جنبش ملی مجاهدین را در شهر اصفهان که نظارت بر فعالیت سازمان در کل شهرهای استان داشت را تأسيس كردند. فضل الله کاندید سازمان برای مجلس شورای ملی از شهر اصفهان بود. درجريان انتخابات مجلس بهرغم تمام تقلبهايي كه ارتجاع حاكم انجام داد، فضلالله تدين رأي مردمي قابل توجهي كسب كرد كه حاکی از اقبال و محبوبيت اجتماعي مجاهدين در اصفهان بود. او در پاييز۵۸ به ستاد مركزي مجاهدين در تهران ـبخش آموزشـ انتقال يافت. پس از آن و از اواسط سال ۵۹ تا پايان حيات پربار انقلابيش در ۱۲ارديبهشت۶۱ در بخش شهرستان، مسئوليت استانهاي غرب كشور را برعهده داشت. سرانجام پایگاه فضل الله قهرمان در جریان حمله پاسداران خمینی به پایگاههای مجاهدین در ۱۲اردیبهشت ۶۱، مورد هجوم جنایتکارانه آنها قرار گرفت و فضل الله در کنار سایر یاران مجاهدش به شهادت رسید.
قاسم باقرزاده رفسنجانی؛ روایت ایستادگی نسلی که تسلیم نشد
قاسم باقرزاده رفسنجانی؛ روایت ایستادگی نسلی که تسلیم نشد قاسم باقرزاده رفسنجانی در سال۱۳۲۹ در مشهد متولد شد و پس از پایان تحصیلات دبیرستان در سال۴۷ وارد دانشکده فنی دانشگاه تبریز شد و همزمان فعالیتهای مبارزاتی خود علیه رژیم شاه را آغاز کرد. قاسم پس از یکسال تحصیل در دانشکده فنی دانشگاه تبریز به تهران آمد و وارد دانشگاه پلیتکنیک تهران شد. وی در این دانشگاه نیز یکی از عناصر اصلی و از سازمان دهندگان حرکتهای دانشجویی بود. او ضمن برپایی یک مرکز فروش کتاب زمینه ایجاد آشنایی و برقراری ارتباط با دانشجویان مبارز را فراهم ساخت و به سازماندهی و گسترش جریان مستقل دانشجویی از دانشجویان مبارز مسلمان (جدای از جریان موسوم به انجمن اسلامی که دارای گرایشات قشری و راست بود) در دانشکده پلیتکنیک اقدام کرد. این جریان مستقل در برگیرنده بسیاری از دانشجویان مذهبی مبارزی بود که بعدها با اعلام موجودیت و مواضع و خطمشی سازمانهای انقلابی آشنا شدند و بسیاری از آنها موفق به ارتباط با سازمان مجاهدین شدند. قاسم باقرزاده در این دوران با بسیاری از دانشجویان مبارز دیگر دانشگاهها نیز ارتباط داشت. قاسم و دیگر یاران مبارزش تلاش داشتند تا هر چه بیشتر فعالیتهای خود را باآرمانها ومشی انقلابی مجاهدین هماهنگ سازند. متقابلا ساواک نیز که از تاثیرات ایستادگی بنیانگذاران و اعضای مرکزیت سازمان و دفاعیات شجاعانه آنها بر حرکتهای دانشجویی و گسترش آنها وحشت کرده بود، دستگیریهای بسیار وسیعی را آغاز نمود که در این جریان، قاسم باقرزاده نیز در اوایل سال ۵۱ توسط مزدوران ساواک دستگیر شد و زیرشکنجه قرار گرفت. اما بهعلت اینکه ابعاد فعالیتهای قاسم برای مزدوران ساواک روشن نبود، او به ۶ماه زندان محکوم شد و پس از سپری شدن دوران محکومیتش آزاد گردید. اما یک ماه بعد از آزادی، ساواک او را مجدداً دستگیر کرد و این بار زیر شکنجههای وحشیانهتر قرار گرفت. اما قاسم این دوران را سرفرازانه پشت سر گذاشت و در بیدادگاه نظامی شاه خائن به ۸سال زندان محکوم گردید. او از ابتدای ورود به زندان در ارتباط فعال با تشکیلات مجاهدین در داخل زندان قرار گرفت و پروسه رشد موفقیتآمیز و قابل تحسینی را آغاز نمود. قاسم مسئولیتهای مختلفی در ارتباط با تشکیلات مجاهدین را در زندان بر عهده داشت و با جدیت این مسئولیتها را پیش برد. پس از اوجگیری قیام و گشوده شدن درهای زندان بهدست توانای خلق، قاسم باقرزاده نیز به همراه بسیاری دیگر از زندانیان سیاسی در آبان ماه ۵۷ آزاد شد. او بلافاصله پس از آزادی پذیرای مسئولیتهای جدید خود در سازمان شد، از جمله مسئولیتهایی که قاسم پس از آزادی از زندان و تا قبل از پیروزی قیام به عهده داشت، گردآوری و سازماندهی دانشجویان هوادار مجاهدین خلق بود. وی توانست پس از مدت کوتاهی هسته اولیه دانشجویان هوادار مجاهدین خلق را متشکل کرده و سازمان دهد. پس از پیروزی قیام ۲۲بهمن، قاسم در بخش اجتماعی سازمان فعالیت خود را در مداری نوین آغاز نمود و در نهادهای گوناگون کارگری، دانشجویی دانش آموزی، محلات و… وظیفه آموزش و سازماندهی این نیروها را به عهده گرفت. قاسم باقرزاده بهعنوان یکی از کادرهای مسئول بخش اجتماعی پس از مدتی مسئولیت تجدید سازماندهی و بازسازی نهاد محلات را (از دیگر نهادهای بخش اجتماعی سازمان) به عهده گرفت. او با احاطه کامل نسبت به وظایف و مسئولیتهای خود برخورد مینمود و شخصاً بر بسیج، سازماندهی و فرماندهی نیروهای محلات که نقش مهمی در مقابل تهاجمات ارتجاع به عهده داشتند، نظارت مستقیم داشت. در جریان راهپیمایی ۷اردیبهشت مادران مسلمان، او یکی از مسئولان ستاد فرماندهی این راهپیمایی بود. قاسم همچنین یکی از اعضای ستاد اجرایی راهپیمایی تاریخی ۳۰خرداد نیز بود. پس از ۳۰خرداد قاسم تحت مسئولیت فرمانده محمد ضابطی در سازماندهی مقاومت گسترده نیروهای اجتماعی سازمان نقش مهم و مؤثری را ایفا نمود. سرانجام قاسم قهرمان در بعدازظهر ۱۲اردیبهشت، در کنار فرمانده والامقام محمد ضابطی و تعدادی دیگر از خواهران و برادران مجاهدش ساعتها در برابر تهاجم پاسداران جنایتکار خمینی قهرمانانه جنگید و سرانجام بشهادت رسید. همسر قاسم شهید، خواهر مجاهد فاطمه یوسفی از شهدای قهرمان حماسه 12 اردیبهشت سال 61 است. همچنین دو برادر قاسم قهرمان به نامهای کاظم و محمدباقر باقر زاده رفسنجانی از شهدای پرافتخار مجاهدین هستند که در سالهای 64 و 67 به شهادت رسیدند.
زندگینامه مجاهد شهید محمدعلی پورمسئلهگو
مجاهد شهید محمدعلی پورمسئلهگو، در سال ۱۳۲۵ در رشت و در یک خانواده متوسط متولد شد، وی دوره ابتدایی و دبیرستان را در همان شهر گذراند . آشنایی محمدعلی با مسائل سیاسی از همان سالهای دبیرستان آغاز شد . پورمسئلهگو پس از ورود به دانشگاه و ادامه تحصیل، بهعنوان جراح دامپزشک فارغالتحصیل شد؛ مسیری که میتوانست آیندهای آرام و حرفهای برایش رقم بزند. با این حال، فعالیتهای سیاسی او در دوران حکومت پهلوی، مسیر زندگیاش را بهکلی تغییر داد. در میانه دهه پنجاه، بهدلیل فعالیت تبلیغی و سیاسی در حمایت از سازمان مجاهدین خلق، بازداشت و زندانی شد و دو سال از عمر خود را در زندانهای رشت، قصر و اوین گذراند. این دوره، بهگفته نزدیکان و همدورهایهایش، نقشی تعیینکننده در شکلگیری شخصیت سیاسی و فکری او داشت. آزادی از زندان در سال ۱۳۵۷، همزمان با دگرگونیهای بزرگ سیاسی کشور، برای محمدعلی بهمعنای بازگشت به زندگی عادی نبود. او فعالیت سیاسی خود را بهصورت سازمانیافته ادامه داد و بهعنوان فردی فروتن، خوشبرخورد و منضبط شناخته میشد. روایتها از او، بر تواضع در برابر مردم و تعهد جدی نسبت به مسئولیتهایی که میپذیرفت، تأکید دارند؛ ویژگیهایی که موجب محبوبیتش در میان اطرافیان و مخاطبانش شده بود. محمدعلی با مجاهد شهید کاظم ذوالانوار در زمان دیکتاتوری شاه هم سلول بود و همواره از مجاهد شهید کاظم بعنوان اسطوره در برابر شکنجه های دژخیمان ساواک شاه نام می برد و برای بقیه همرزمانش تعریف میکرد. پس از انقلاب، در جریان انتخابات مجلس شورای اسلامی، بهعنوان یکی از نامزدهای مجاهدین از شهر رشت معرفی شد و به روستاهای دورافتاده اطراف شهر میرفت؛ جایی که با زبان ساده و محلی، درباره نقش مردم و اهمیت مشارکت اجتماعی سخن میگفت. بعد از مدتی به دلیل موج فزاینده سرکوبها علیه هواداران مجاهدین و دستگیریهائي که توسط مزدوران خمینی در تمامی شهرها وجود داشت، وی بهناگزیر به زندگی مخفی روی آورد و نهایتا درخرداد ۱۳۶۰ در حالی که هنوز آزادی او از سیاه چالهای شاه خائن به سه سال نرسیده بود؛ در یکی از ماموریتها مورد شناسایی مزدوران رژیم قرار گرفته و دستگیر شد. گزارشها از دوران بازداشت او، از شکنجههای سنگین و فشارهای شدید حکایت دارند؛ فشارهایی که بنا بر این روایتها، تغییری در مواضع فکریاش ایجاد نکرد. پس از دستگیری و انتقال به زندان بهطور وحشیانهای مورد شکنجه و آزار دژخیمان خمینی قرار گرفت، اما این مجاهد قهرمان در برابر پاسداران و شکنجهگران خمینی سر تسلیم فرود نیاورد و بر مواضع انقلابی خود استوار ماند و سرانجام در مرداد/۶۰ پس از مقاومتی قهرمانانه در برابر جوخه تیرباران ایستاد و خون پاکش را فدیه رهایی خلق در زنجیر ایران نمود و جاودانه شد.
فرجالله ارغوانی؛ روایتی از ایمان، عصیان و سرنوشت یک نسل
در تاریخ پرالتهاب دهه شصت، نامهایی هستند که نه فقط یک فرد، بلکه سرگذشت یک نسل را در خود حمل میکنند؛ فرجالله (سعید) ارغوانی، متولد زنجان، یکی از همان نامهاست؛ انسانی که زندگی کوتاه اما پرجوشوخروش او، آیینهای از رنجها و امیدهای دوران خویش بود. فرجالله در خانوادهای ساده رشد کرد و از همان کودکی با محرومیتهای اجتماعی و دردهای انباشته مردم آشنا شد. تحصیلاتش از ششم ابتدایی فراتر نرفت، اما آنچه او را از بسیاری همنسلانش متمایز میکرد، عطش فهم، حساسیت اجتماعی و روح ناآرامش بود. کارگری را تجربه کرد، اما دلش در پی پاسخ به پرسشهای بزرگتری میتپید؛ پرسشهایی درباره عدالت، آزادی و سرنوشت انسان. دوران سربازی او همزمان با واپسین سالهای حکومت شاه بود؛ دورانی که برای فرجالله، به سکوت نگذشت. او در همان سالها به اعتراض و فعالیت سیاسی روی آورد و کوشید آگاهی و نارضایتی پنهان سربازان را به زبان بیاورد. آشنایی عمیقش با آثار دکتر علی شریعتی، قرآن و نهجالبلاغه، به تفکر او چارچوبی ایدئولوژیک و اخلاقی بخشید. وی همزمان به سازمان مجاهدین خلق عشق می ورزید فرجالله مفاهیم دینی را نه در قالب مناسک خشک، بلکه بهعنوان ابزاری برای نقد وضع موجود و دفاع از کرامت انسان میفهمید. پیش از بهمن ۵۷، او در مساجد و باغهای اطراف زنجان، جوانان را گرد هم میآورد؛ برایشان از قرآن و نهجالبلاغه میگفت و تلاش میکرد پیوندی میان متن مقدس و واقعیت روزمره برقرار کند. روایتها میگویند آنچنان آیات و کلمات امام علی را با شرایط زمانه تطبیق میداد که گویی این سخنان برای همان لحظه نازل شدهاند. همزمان، به سازماندهی هستهای سیاسی ـ نظامی پرداخت و با گروههای فعال دیگر، از جمله تشکلهای زنان در زنجان، ارتباط و هماهنگی داشت. روحیه پرتحرک و انضباط طلب فرجالله، او را به چهرهای اثرگذار بدل کرده بود. آموزشهای سخت در کوههای اطراف زنجان، نشستهای هفتگی و گفتوگوهای ایدئولوژیک، بخشی از زندگی روزمره او شده بود؛ در رمضان سال ۱۳۶۰، هنگام تردد در تبریز، دستگیر شد. محبوبیت اجتماعیاش سبب شد که در ابتدا حکم حبس ابد برایش صادر شود، اما این حکم دیری نپایید. یک ماه بعد، سرنوشت دیگری برای او رقم خورد. آنچه از روزهای پایانیاش نقل شده، نشان از آرامشی دارد؛ آرامش کسی که مرگ را پایان نمیدید، بلکه ادامه مسیری میدانست که به آن باور داشت. یکی از خواهران مجاهد که در سلول مجاور او زندانی بود؛ میگوید فرجالله در فرصتهای کوتاه، آیاتی از سوره مریم را برایش میخواند و تفسیر میکرد. او از جایگاه زنان، از الگوهای تاریخی و از رسالتهای ناتمام سخن میگفت و تأکید میکرد که در سختترین لحظات، بازگشت به متن و معنا میتواند نیروی ادامه راه باشد. وقتی خبر اجرای حکم رسید، فرجالله با اندوهی آمیخته به رضایت سخن گفت؛ رضایتی نه از مرگ، بلکه از پیوستن به یارانی که پیشتر رفته بودند، و اندوهی از اینکه آیا توانسته است مسئولیتی را که بر دوش خود احساس میکرد، آنگونه که باید به انجام رسانده باشد یا نه.
زندگینامه مجـــاهـــد شهــــيد احمد گوراوانی
احمد گوراوانی در سال 1325 در شهر تبریز به دنیا آمد. وی بعد از تحصیلات ابتدایی و متوسطه وارد بازار کار شد و با باز کردن یک مغازه کوچک در بازار به کار مشغول شد. احمد که در دهه ۴۰ با سیاست و مبارزات سیاسی آشنا شده بود، بعد از سال 50 و علنی شدن سازمان مجاهدین، از آنجا که آرمانهایش را در این سازمان دید، هوادار سازمان شد و در سال ۵۱ با یک گروه از هواداران سازمان آشنا و با آنها وارد فعالیت تبلیغی علیه دیکتاتوری شاه خائن گردید. مغازه احمد محلی برای فعالیت جوانان انقلابی هوادار سازمان شده بود. وی به کمک همرزمانش اطلاعیه ها و دفاعیات مجاهدین را تکثیر و پخش میکردند. با توجه به روحیات انقلابی و مردمی که احمد داشت از محبوبیت خاصی در بازارتبریز برخوردار بود. به دنبال همین فعالیتها بود که در سال 5۴ توسط ساواک شاه خائن دستگیر شد و به دلیل حمایتهای تدارکاتی و مالی از سازمان، تحت شدیدترین شکنجهها قرارگرفت. اما احمد مقاوم و استوار از این مرحله عبور کرد و نهایتا در بیدادگاه شاه خائن به حبس ابد محکوم شد. زندان برای وی آموزشگاهی بود که توانست از نزدیک با سازمان و آموزشهایش آشنا شود و به یک مجاهد تمام عیار تبدیل گردد وی مانند تمام مجاهدان درسال ۵۷ به دنبال قیام مردم ایران علیه دیکتاتوری شاهنشاهی از زندان آزاد شد و به صفوف قیام برای ساقط کردن این نظام پیوست. از آنجا که احمد از چهرههای محبوب و شناخته شده در بازار تبریز بود، پس از آزادی با استقبال بی نظیر مردم تبریز قرار گرفت. پس از پیروزی انقلاب فعالیت وی با مجاهدین ادامه یافت. وی در بازار تبریز یکی از شناختهشدهترین کادرهای سازمان بود که به دلیل صفا و صمیمیت و احترامی که برای مردم قائل بود، مورد اعتماد دیگران قرار داشت. در تمام دوران فاز سیاسی وی در بخش اصناف سازمان در تبریز با تمام توان و امکاناتش فعال بود. از فعالیتهای دیگر احمد قهرمان برگزاری جلسات سخنرانی برای روشنگری خط و خطوط سازمان در فاز سیاسی برای جوانان در تبریز و شهرهای اطراف آن از جمله اسکو و.. بود. بعد از فاز سیاسی احمد نیز مانند سایر مجاهدان به زندگی مخفی روی آورد تا آنکه در تاریخ ۹تیر60 در حالیکه از یک ماموریت سازمانی به تبریز باز میگشت توسط یک آخوند مزدور شناسایی شد. آخوند مزبور در یک تماس تلفنی پاسداران رژیم را از حضور وی در اتوبوس آگاه میکند. زمانیکه اتوبوس حامل احمد قهرمان به تبریز میرسد در ترمینال با توری که پاسداران گذاشته بودند مواجه شده، دستگیر و به شکنجهگاه منتقل میگردد. بعد از یک ماه شکنجه و سلول انفرادی که احمد را بسیار ضعیف کرده بود، دژخیمان خمینی با توجه به شناختهشدگی وی میکوشیدند تا هرطور شده او را وادار به مصاحبه تلویزیونی و ابراز ندامت کنند، اما احمد دلیر با مقاومتی قهرمانانه در مقابل آنها ایستاد و هیچگاه تسلیم شکنجههای وحشیانه آنها نشد. یکی از همبندیهای وی در زندان خمینی در مورد زندان احمد این طور نوشته است: «بعداز دهم تیر ۶۰ یکی از بچهها گفته بود احمد را در دادگاه دیدم. احمد برای همه بچه ها شناخته شده بود. از آن روز هم بچه ها دنبال این بودند که وقتی احمد را به دستشویی میبرند ببینند چون همه درهای بند مجرد را میبستند. تا اینکه یک روز در حالیکه پاسداری نزدیک احمد حرکت میکرد، او را دیدیم دلم میخواست میتوانستم او را در آغوش بگیرم، بچه ها تاب نیاوردند و به احمد سلام دادند که روشن بود بهای سلام دادن در آنروزها چه بود. احمد نیز جواب سلام بچه ها را داد. بعد از دیدار روحیه همه بالا رفته بود ….. بعد از دو روز احمد با اینکه شدیدا کنترل میشد، روی یک کاغذ پوستی با یک جاسازی توانست تحلیل سازمان در مورد سی خرداد را برایمان بدهد که یادم هست خلاصه ای از تاریخچه ۲۸مرداد و کودتا و ۱۵خرداد ۴۲ را نوشته بود و بعد مسئولیت تاریخی سازمان را یادآوری کرده بود ….و مهمترین چیزی که یادم مانده و خواهد ماند این بود که سی خرداد برای سازمان یک لیلهالقدر بود و نقطه عطفی در مبارزات تاریخ ایران…..احمد را درانفرادی نگاه داشتند و هرگز به بند نیاوردند چون رژیم میدانست آمدن وی چه تاثیری روی زندانیان دارد» و سرانجام روز ۲۸مرداد ۶۰ یعنی تنها کمتر از دو ماه پس از دستگیری مزدوران خمینی به حکم موسوی تبریزی جلاد وی را به جوخه تیرباران سپرده و به شهادت رساندند.
مجاهد خلق نصرت رمضانی سمبل جنگندگی و شجاعت
مجاهد خلق نصرت رمضانی در فروردین سال ۱۳۳۵ در خانواده ای متوسط در تهران متولد شد. از همان سالهای کودکی نسبت به همکلاسیها و دوستان خود محبت بسیاری از خود نشان می داد. محبتی که در کمک و خدمت به دیگران متجلی می شد. از این رو محبوبیت بسیاری در میان دوستان خود پیدا کرده بود. از سال ۱۳۵۱ به بعد نصرت تحت تاثیر مبارزه انقلابی مجاهدین قرار گرفت. در آن ایام او با شرکت در جلسات و محافل مذهبی مترقی و سیاسی آن زمان با بسیاری از زنان انقلابی و مبارزی که برخی از آنها با سازمان مجاهدین در ارتباط بودند آشنا شد و شیفته آرمانهای انقلابی و توحیدی سازمان گردید. ورود به دانشگاه برای تحصیل در رشته مهندسی مکانیک در دانشکده علم و صنعت به نصرت این امکان را داد که گمشده خود را بیابد و فعالیتهایش را در رابطه مستقیم با اعضای سازمان شروع کند. نصرت رمضانی فعالیتهای زیادی در سازمان دادن جنبش دانشجویی آن دوران داشت در اعتصابات و اعتراضاتی که علیه شاه شکل می گرفت. و همچنین جذب نیرو به سمت سازمان خیلی فعال بود”. پس از ضربه خیانت بار اپورتونیستهای چپ نما به سازمان مجاهدین در سال ۵۴ که عوارض این ضربه به صورت رشد و تهاجم جریان راست ارتجاعی، دامنگیر بسیاری از دانشجویان مذهبی آن زمان شده بود، نصرت توانست ضمن تداوم ارتباطش با سازمان، بخشی از دانشجویان را از تاثیرات سوء پیامدهای ضربه اپورتونیستها مصون نگهدارد. او که به مجاهدین ایمان و اعتقادی راسخ داشت در آن روزها همواره می گفت: “مجاهدین هرگز نابودشدنی نیستند و هیچ پدیده تکاملی در جهان محو و نابود نمی شود”. در همان شرایط مسئولیتها و وظایف سازمانی خود ازجمله تهیه و جذب امکانات برای مجاهدین را به رغم اختناق و تلاش ساواک به خوبی انجام می داد. با پیروزی قیام مردم در ۲۲ بهمن ۵۷، نصرت قهرمان فعالیت خود را در ستاد مرکزی سازمان در تهران آغاز کرد. او از اواخر سال ۵۸ به فعالیت در نهاد دانش آموزی سازمان پرداخت. مجاهد قهر مان نصرت رمضانی طی این دوره از فعالیت انقلابی خود شایستگی ها و توانمندیهای انقلابی بسیار برجسته ای از خود نشان داد. به طوری که توانست پس از یک سال در موضع مرکزیت نهاد به انجام مسئولیت بپردازد. پس از ۳۰ خرداد که خمینی دستور آتش گشودن به روی تظاهرات مسالمت آمیز ۵۰۰ هزار نفری مردم تهران در حمایت از مجاهدین را صادر کرد و مقاومت مسلحانه در برابر خمینی آغاز شد، نصرت قهرمان با شور و انگیزشی بیشتر وظایف سنگینی را در یکی از مهمترین پایگاه های سازمان برعهده گرفت. یکی از خواهران مجاهد در مورد این دوران از زندگی مبارزاتی نصرت چنین نوشته است: “بعد از شروع فاز نظامی و مبارزه مسلحانه، نصرت مسئولیت حفاظت پایگاه محمد ضابطی را به عهده داشت. پایگاه محمد ضابطی درواقع پایگاه اصلی بخش اجتماعی بود و برنامه ریزی و فرماندهی فعالیتها و عملیات آن بخش در همین پایگاه صورت می گرفت. در نتیجه از حساسیتهای خیلی زیادی برخوردار بود و در این دوران نصرت مسئولیت خیلی سنگینی را به عهده گرفته بود. ….. تمام این مسئولیت را با یک تلاش خستگی ناپذیر و مایه گذاری تمام عیار انجام می داد به خصوص … در همان موقع یک فرزند شیرخواره داشت و در تمام ترددها، … به جاییها، حل و فصل همه مسائل … پایگاه، با وجود این کودک شیرخواره، نصرت وظایفش را به نحو احسن انجام می داد”. سرانجام رژیم در ۱۲ اردیبهشت ۶۱ این پایگاه و تعداد دیگری از پایگاههای سازمان را به محاصره درآورد.. مجاهد قهرمان نصرت رمضانی با آتش سلاح خود مزدورانی که جرات نزدیک شدن به حریم مجاهدین را به خود داده بودند کیفر می داد. او در این درگیری نابرابر که در آن انبوهی از پاسداران زبون و هار خمینی با به کارگیری سلاحهای سنگین و موشک انداز و هلیکوپتر از هوا و زمین به پایگاه مجاهدین شلیک می کردند به شهادت رسید. دلیرانه در برابر مزدوران ایستاد و جنگید. سرانجام خواهر مجاهد نصرت رمضانی پس از ساعتها نبرد در کنار دیگر همرزمان قهرمانش در راه آرمانهای والای مجاهدین و رهایی و آزادی خلق و میهنش قهرمانانه به شهادت رسید و در زمره زنان قهرمان و پیشتاز مجاهد خلق که طلایه دار ورود زنان به عرصه های اجتماعی، سیاسی و مبارزاتی بودند جاودانه شد.
زندگینامه مجاهد شهید مینا طالب پور
مجاهد شهید مینا طالب پور در فروردین ۱۳۴۰ در شهر بوشهر متولد شد. دوران تحصیلاتش را در دبیرستان صدیقه رضایی بپایان رساند. او در دوران تحصیلاتش یکی از فعالترین و ممتازترین دانش آموزان آموزشگاه بود و در فعالیتهای ضد دیکتاتوری سال ۵۷ شرکت می نمود. بعداز پیروزی قیام ۲۲ بهمن در جلسات جنبش ملی مجاهدین شرکت میکرد و بعداز مطالعه و جستجو و علاقه وافری که بدانستن داشت توانست ایدئولوژی رهایبخش مجاهدین را بعنوان ایدئولوژی خود انتخاب کند. و همان هنگام در کارخانه نساجی بوشهر شروع به کار کرد. از صبح ساعت ۵ تا ۳بعدازظهر کار میکرد و بعداز اندکی استراحت نیمه های شب در جهت پیشبرد اهداف سازمان به کار می پرداخت او اکثر اوقات روزه بود. از خصلتهای ویژه مینا خوشروئی و مهربانی و خستگی ناپذیری و در برابر مشکلات و سختیها میتوان نام برد. او با مجاهد شهید احمد قائمی ازدواج کرد و از شیراز منتقل شد و از آن زمان زندگی مخفی خود را آغاز کرد مینا مسئول سیاسی بخش کارگری بود. خرداد ۶۱ پاسداران خانه تیمی آنها در باباکوهی شیراز را محاصره کرده و گفتند باید تسلیم شوی. مینا فرزند یکماهه خود را تحویل همسایه داده و خودش در درگیری به شهادت رسید. مینای قهرمان سمبل راستین زن مسلمان و مجاهد همچون اختری در شب سیاه اختناق خمینی درخشید و درس انسان بودن را به دیگر خواهران و برادران هموطن آموخت. مینا در اواخر وصیت نامه اش چنین نوشت: یا ما سر خصم را بکوبیم به سنگ یا او سر ما را به دار سازد آونگ القصه از این زمانه پرنیرنگ یک کشته به نام به که صد زنده به ننگ
یاد واره مجاهد شهید فاضل مصلحتی
در میان آخرین دسته از زندانیان سیاسی رژیم شاه خائن که در غروب روز 30دیماه سال۵۷ از زندان آزاد شدند، چهره مصمم و شاداب فاضل مصلحتی نیز به چشم میخورد. مجاهدی محکوم به حبس ابد که اینک با اوجگیری قیام مردم ایران به همت خلق قهرمان از زندان آزاد گشته بود و با عزمی استوار میرفت تا پذیرای مسئولیتهای جدیدش در مقطعی نوین از حرکت سازمان مجاهدین خلق و سرفصلی درخشان از زندگی مبارزاتی خود گردد. مجاهد شهید فاضل مصلحتی متولد سال ۱۳۳۱ در شهر نجف در عراق و از ایرانیان رانده شده از آن کشور در سالهای دهه چهل شمسی بود. وی در اردیبهشت سال۵۲ به دلیل فعالیتهای سیاسی علیه نظام سلطنتی توسط مزدوران ساواک دستگیر شد و تحت شکنجههای شدید قرار گرفت. چرا که ساواک از طریق یک عنصر خائن و خودفروخته، احمدرضا کریمی، در مورد فعالیتهای گسترده فاضل به اطلاعاتی دست یافته بود. پس از طی دوران بازجوئی و شکنجههای بسیار و استقامت مثالزدنی فاضل، او به زندان عمومی قصر انتقال یافت، دوران زندان برای مجاهد شهید فاصل مصلحتی این امکان را فراهم آورد تا پس از ۲ سال تلاش برای بر قراری ارتباط با سازمان مجاهدین خلق، بالاخره در زندان به آرزویش برسد و به سازمان مجاهدین وصل شود. فاضل که سرشار از شوری انقلابی و انگیزهی قوی مبارزاتی بود از فرصت زندان برای فراگیری تعلیمات ایدئولوژیک سیاسی و تشکیلاتی مجاهدین نهایت استفاده را نمود و پس از پشت سرگذاشتن دورهها و مراحل مختلف تعلیماتی مجاهدین و ابراز شایستگیهای لازم، به کادری مسؤل و همهجانبه تبدیل گردید. کادری که با تسلط مکفی به آموزشها و دیدگاههای سیاسی ــ ایدئولوژیک و تشکیلاتی مجاهدین، توان انتقال این آموزشها را کسب کرده بود. از اینرو پس از آزادی از زندان طی دوران 27ماهه فاز سیاسی فاضل به عنوان یکی از مسئولین در نهاد دانش آموزی مجاهدین، توانست با اتکاء به چنین پشتوانهی تئوریکی غنی، در جاری کردن آموزشهای مجاهدین در میان نیروهای گستردهی دانشآموز هوادار و بهویژه میلیشیای دانشآموزی مجاهدین، کارآیی بسیاری از خود نشان دهد. او در آموزش اعضای نهادهای اجتماعی سازمان نقش ارزندهای داشت و تمامی مطالب آموزشی نیروهای دانش آموزی، تحتنظر مستقیم او تهیه و تنظیم و ارائه میشد. او همچنین بهعنوان یکی از مسئولان نهاد دانش آموزی در بسیج هزاران میلیشیای انقلابی در جهت انجام وظایف گوناگون میلیشیا از قبیل تبلیغات انقلابی، توزیع نشریهی مجاهد، شرکت در مراسم و راهپیماییها چون رژهی میلیشیا، مراسم امجدیه و… نقش ارزندهای داشت. پس از ۳۰خرداد۶۰ نیز فاضل بهعنوان یکی از مسؤلان بخش اجتماعی سازمان در امر سازماندهی نیروهای این نهاد، متناسب با شرایط جدید مبارزه علیه رژیم خمینی، نقش برجستهیی ایفا کرد؛ و بشایستگی از عهده انجام مسئولیتهای خود در این مرحله از نبرد با رژیم خمینی برآمد. پس از حماسه ۱۲اردیبهشت و بهشهادت رسیدن تعدادی از مسئولان و فرماندهان بخش اجتماعی سازمان و در رأس آنها شهید والامقام محمد ضابطی، مجاهد شهید فاضل مصلحتی برای جلوگیری از ضربات و دستگیری نیروها طی یک هفته برای حفظ سایر نیروها و امکانات سازمان تلاشی سخت و بی نظیر داشت تا بتواند آنها را از زیر ضربه بیرون بکشد. سرانجام در روز ۱۹اردیبهشت سال۶۱ همراه با همسر مجاهدش مهری خانبانی و تنی چند از دیگر مجاهدین همرزماش پس از ساعتها نبرد با مزدوران دشمن قهرمانانه بهشهادت رسید. و جاودانه شد
مهری خانبانی؛ روایت زنی که ایستادگی را زیست
مهری خانبانی در سال ۱۳۳۵ در اصفهان چشم به جهان گشود. از همان سالهای نوجوانی، روحیه جستوجوگر و مسئولیتپذیرش او را از دیگران متمایز میکرد. ورودش به دانشگاه علم و صنعت در سال ۱۳۵۴ و تحصیل در رشته مهندسی راه و ساختمان، همزمان شد با آغاز فعالیتهای سیاسیاش. دانشگاه برای مهری تنها محل تحصیل نبود؛ عرصهای بود برای انتخاب، آگاهی و مبارزه. او در فضای ملتهب آن سالها، با دانشجویان مبارز و هواداران سازمان مجاهدین خلق آشنا شد و از خلال همین ارتباطات، با دیدگاهها و آرمانهایی پیوند خورد که مسیر زندگیاش را برای همیشه تغییر داد. در روزگاری که ضربات اپورتونیستی و رشد جریان ارتجاعی خمینیگرا، صفوف مبارزان را دچار تزلزل میکرد، مهری با قاطعیت مرز خود را روشن ساخت و بر انتخاب آگاهانهاش ایستاد. پس از پیروزی قیام و شکلگیری ستادهای سازمان، مهری بیدرنگ وارد فعالیتهای تشکیلاتی شد. از انتظامات و آموزش تا سازماندهی دانشآموزان هوادار، هر مسئولیتی که بر عهدهاش گذاشته میشد، با تمام توان و بیچشمداشت انجام میداد. همرزمانش بهدرستی میگفتند: «وقتی کاری به مهری سپرده میشود، دیگر جایی برای نگرانی نیست؛ او بهجای دیدن موانع، راهحلها را میبیند.» از اواخر تابستان ۵۸، نقش او در نهاد دانشآموزی پررنگتر شد و مسئولیت سازماندهی و آموزش دانشآموزان در غرب و شمال تهران را بر عهده گرفت. جدیت، نظم، خستگیناپذیری و ایمان عمیق به آرمانهایی که انتخاب کرده بود، از او چهرهای ساخت که برای یارانش نهتنها یک مسئول، بلکه خواهری قابل اتکا و الهامبخش بود. با آغاز دهه ۶۰ و تشدید سرکوب، مهری در جایگاه یکی از اعضای شورای نهاد دانشآموزی، مسئولیت کانون تدارکات اتحادیه انجمنهای دانشآموزان و هنرجویان مسلمان تهران را پذیرفت و پس از ۳۰ خرداد ۶۰ نیز مسئولیتهای متعددی را در پایگاه محل اقامتش بر عهده داشت. اوج این مسیر، در هفتهای خونین رقم خورد؛ یک هفته پس از حماسه ۱۲ اردیبهشت ۶۱، پایگاه مهری و همسرش، مجاهد شهید فاضل مصلحتی، هدف تهاجم پاسداران قرار گرفت. مهری، پیش از هر چیز، کودک شیرخوارش «آذر» را برای در امان ماندن به زیرزمین منتقل کرد؛ و سپس، در کنار دیگر همرزمانش، ایستاد. ایستاد تا آخرین نفس. پس از ساعتها نبرد نابرابر، او قهرمانانه جان باخت، اما آنچه از او ماند، فراتر از یک زندگی کوتاه بود: الگویی از انتخاب آگاهانه و وفاداری تا پایان. یاد مهری خانبانی، یاد زنی که مسئولیت را زیست و ایستادگی را معنا کرد، در حافظه تاریخ مبارزات این سرزمین گرامی باد.
روایتی از یک زندگی کوتاه در طوفان سیاست ..عباس همایوننژاد (داوود)
عباس همایوننژاد، جوانی برخاسته از دل محرومیت، یکی از هزاران انسانی بود که زندگیاش در میانهی تلاطمهای سیاسی و اجتماعی دهههای پرآشوب ایران شکل گرفت و پایان یافت. او در سال ۱۳۳۴ در روستایی از توابع همدان، در خانوادهای زحمتکش چشم به جهان گشود؛ خانوادهای که طعم رنج و تلاش را پیش از هر چیز به فرزندان خود آموخت. مهاجرت به تهران در سالهای کودکی، عباس را با واقعیتی بیپرده از فقر و نابرابری آشنا کرد. محلههای جنوبی پایتخت، مدرسهی نانوشتهای بود که در آن، درد مردم محروم نه در کتابها، که در کوچهها و کارگاهها آموخته میشد. تنگنای مالی، او را واداشت دبیرستان روزانه را ترک کند و همزمان با کارگری، شبها به تحصیل ادامه دهد؛ انتخابی سخت که از ارادهای زودرس حکایت داشت. نوجوانی عباس همزمان با سالهایی بود که سیاست، به متن زندگی جوانان کشیده شده بود. عباس پس از دستیابی به دفاعیات و زندگینامههای شهدای مجاهد خلق و شنیدن پیام انقلابی آنان قدم به راه مجاهدین گذارد و از سنین نوجوانی به فعالیتهای مبارزاتی و انقلابی روی آورد. وی در سال۱۳۵۲ توسط مزدوران ساواک دستگیر شد و پس از شکنجههای گوناگون توسط ساواک شاه خائن و ایستادگی بر سر آرمانهای مجاهدین به ۳سال زندان محکوم گردید. دوران اسارت برای او فرصت مناسبی بود تا در رابطه مستقیم با مجاهدین قرار گرفته و با آموزشها و تعلیمات سازمان به کادری ورزیده تبدیل شود. او بلافاصله بعد از تشکیل ستادهای جنبش ملی مجاهدین در تهران از کادرهای فعال مجاهدین در ستادهای مختلف بود. در اواخر سال۱۳۵۹ به بخش شهرستان منتقل شد و از اوایل سال۶۰ از کادرهای حفاظت از مسئولان مجاهدین بود. پس از ۳۰خرداد سال۶۰ پاسداران جنایتکار برای دستگیری عباس به خانه پدر وی حمله بردند و چون او را در خانه نیافتند، اعضای خانوادهاش را دستگیر و زندانی کردند. پس از مدتی برادر کوچکش که میلیشیای فعال دانش آموزی بود در زندان بهشهادت رسید. این شهادت عزم عباس را برای ادامه راه مجاهدین صدچندان کرد. تا آنکه صبح روز ۱۲ اردیبهشت۶۱، پاسداران که اقدام به حمله گسترده به پایگاههای بخش اجتماعی سازمان کرده بودند، به پایگاهی که عباس قهرمان در آن بود نیز یورش برده و در جریان درگیری مجاهدان حاضر در پایگاه، عباس پس از رزم و مقاومتی قهرمانانه در اوج شرف و افتخار به کاروان شهدای مجاهدین خلق پیوست.