بهزاد؛ شعله‌ای که خاموش نشد

در دل کوچه‌های تنگ نهاوند، در سال ۱۳۴۰ کودکی چشم به جهان گشود که تقدیرش با رنج و مقاومت آمیخته بود؛ بهزاد افصحی، همان نوجوانی که در ۱۳ سالگی طعم سیاه زندان ساواک را چشید، اما تسلیم نشد. جست‌وجوی آزادی در نگاهش موج می‌زد؛ شور انقلابی در قلبش ریشه دوانده بود

پس از پیروزی انقلاب ضدسلطنتی، بهزاد به سازمان مجاهدین خلق ایران پیوست. راهی که انتخاب کرد، راه آسانی نبود؛ راهی بود پر از شکنجه، خون، اشک و مبارزه بی‌امان با ارتجاعی که نام خدا را یدک می‌کشید اما بوی خفقان می‌داد. بهزاد به زودی به فرمانده‌ای شجاع بدل شد و در برابر توفان سرکوب ایستاد

و آن شبِ تیرماه ۶۲، شبِ دستگیری، آغاز رنجی دوباره بود. شکنجه‌گران خمینی، دستان بسته‌اش را نشانه رفتند؛ شلاق تا مرگ، تیمارستان، تحقیر و تهدید… اما چه می‌توانستند بکنند با دلی که از عشق به آزادی لبریز بود؟ هیچ‌چیز نتوانست این روح بزرگ را بشکند

 در وصیت‌نامه‌اش با صداقتی دردناک و پرشور نوشت
«در قاموس مجاهد، شهادت نقطه شروع مرحله کیفی بعد از جهان مادی است… مگر ممکن است شب پایدار بماند؟ ارتجاع رفتنی است انقلاب کنید
سپس در سحرگاه دهم خرداد ۱۳۶۳، در محوطه دادگاه همدان، بهزاد و دو یار هم‌رزمش را با جراثقال به دار کشیدند. گمان می‌کردند می‌توانند با طناب دار آرمان آزادی را خفه کنند؛ غافل که خون شهید، خاکستر نیست؛ بذر است

بهزاد، که هنگام شهادت پدری جوان برای پسری ده‌ماهه بود، در آرامستان نهاوند به خاک سپرده شد؛ اما صدای او همچنان در کوچه‌های شهر، در قلب یارانش، در وجدان تاریخ طنین‌انداز است
«
ارابه تکامل با شتاب دم‌افزون به سوی اوج رهایی پیش می‌رود…»

و امروز، ما ایستاده‌ایم. در برابر تاریکی، در برابر نامردمان تاریخ؛ با یاد تو ای شهید، که چون شمع سوختی تا راهی روشن بماند