رامین قاسمی، متولد ۱۳۴۱ در شهر رشت، جوانی که زندگی کوتاه اما پرشور و پرفریاد خود را به راه آزادی و آرمانهای مردمش بخشید. نوجوانی که خانوادهاش در تهران سکونت داشتند، اما دل و جانش فراتر از مرزها و شهرها در سودای رهایی ایران از بند استبداد میتپید
رامین در بخش دانشآموزی سازمان مجاهدین فعالیت میکرد؛ جایی که بذر آگاهی و مقاومت در دل نسل جوان کاشته میشد. در ۳۰ خرداد، همان روزی که خونینترین برگ تاریخ معاصر ایران ورق خورد، در خانهای در خیابان اکباتان به دست دژخیمان رژیم ضدبشر خمینی بازداشت شد. او را به زندان اوین بردند؛ جایی که شب و روز در هم میپیچید و شکنجهگران با شلاق و کابل و تحقیر، میخواستند ارادهها را بشکنند
رامین، اما شکستنی نبود. شاهد بود که چطور پاسداران و لاجوردی، چهرهی شقاوت و قساوت را عیان میکردند. همانجا بود که همراه با برخی همبندان تصمیم گرفتند پاسخی به این همه بیداد بدهند. این راز فاش شد و رامین به جرم «ایستادن» زیر شکنجهی مضاعف رفت. اما در دل سیاهیهای زندان، او چراغی بود برای یارانش؛ با روحیهای جمعی و لبخندی که تسلیم را نمیشناخت
رامین به هر مناسبت و مراسمی رنگ مقاومت میپاشید. خائنان درون زندان و مأموران بیرون از بند، همگی از او هراس داشتند؛ بارها و بارها او را کشیدند، در زیر هشت نگاه داشتند، شکنجهاش کردند، اما هیچگاه صدای «نه» گفتنش به استبداد خاموش نشد. در اعتصاب غذاها شرکت کرد و از جانش هزینه داد، اما در پیمانش با خدا و خلق یک لحظه درنگ نکرد.
سال ۱۳۶۵ او را به زندان گوهردشت منتقل کردند؛ جایی که دوباره ایستاد، دوباره جنگید و دوباره الهامبخش شد. محکوم بود به ۱۵ سال حبس، اما در دلش آزادی را زیسته بود
سرانجام در تابستان سیاه ۶۷، وقتی دژخیمان تصمیم گرفتند هزاران زندانی مجاهد و مبارز را برای همیشه خاموش کنند، رامین با قامتی استوار پای چوبهی دار رفت. ایستاده بر سر موضع مجاهدی، با قلبی مالامال از عشق به آرمان و رهبریاش، عهدش با خدا و مردم را وفا کرد
رامین قاسمی تنها ۲۶ سال داشت، اما نام و راهش در حافظهی تاریخ و دلهای آزادگان زنده ماند. جوانی که انتخاب کرد زنده بماند؛ نه در
کالبد، که در یاد و راه مقاومت

