
در تاریخ هر ملت، نامهایی هستند که نه بهواسطه قدرت، ثروت یا شهرت، بلکه بهخاطر ایمان، ایثار و ایستادگیشان در قلب مردم جاودانه میشوند. یکی از آن نامها، شهرام اسماعیلی است؛ جوانی ۲۴ ساله، متولد آمل، دیپلمهای بیکار اما سرشار از آرمان، که با قلبی آتشین و روحی آزاد، در مسیر پرخطر حقیقت قدم نهاد و تا آخرین لحظه زیست و جان داد، بیآنکه از عقیدهاش عقبنشینی کند.
شهرام، فرزند سادهی یک قناد، با دستانی که به جای کار تنها، بذر آگاهی میان مردم میپاشید، در مغازهای کوچک در جاده هراز، سنگری ساخت برای تبلیغ اسلام انقلابی، توحید و آرمان مجاهدین خلق. او نه نماینده قدرت بود و نه مدعی مقام، اما صدایش، چنان رسا بود که شیشههای مغازهاش را بارها شکستند تا شاید ساکتش کنند. اما چگونه میتوان روحی مؤمن و آگاه را شکست که ایمانش از جنس خون، و راهش از ریشههای خلق تغذیه میکرد؟
در دوم اردیبهشت سال ۱۳۶۰، خیابانهای قائمشهر، شاهد یکی دیگر از صفحات تاریک جنایات ارتجاع بود. زمانی که پاسداری مسلح، بدون هشدار، بدون محاکمه، بدون وجدان، در مقابل جوانی ایستاد که جز “نه” گفتن به ستم، سلاحی نداشت. شهرام فریاد زد «شلیک نکن!» اما گلولهها پاسخ او را دادند. پیکری زخمی بر زمین افتاد، اما آنچه فرو نریخت، ایمانش بود.
شهرام اسماعیلی فقط تیر نخورد؛ او توسط ۲۰ تا ۲۵ چماقدار با قساوتی وحشیانه، زیر ضربههایی رفت که نه برای کشتن جسم، بلکه برای خاموش کردن چراغی افروخته بود. اما نمیدانستند این شعله، حتی بر تخت بیمارستان، حتی با نفسهای آخر، همچنان روشن خواهد ماند.
در آخرین لحظات عمرش، آنگاه که جسمش خونآلود و رنجور بود، وصیتنامهای به زبان آورد که هر واژهاش بوی ایمان میداد. گفت:
«مادرم! گریه نکن، چون اجرت کم خواهد شد.»
«به برادر کوچکم بگویید راه را ادامه دهد.»
«همه داراییام را به سازمان بدهید.»
و ختم کلام:
پیش بهسوی جامعه بیطبقه توحیدی!
شهرام با مرگش نرفت؛ او به ما آموخت چگونه میتوان ایستاد. در زمانهای که شب، ضخیمتر از همیشه بر ایران سایه انداخته بود، صدای او هنوز در کوچههای آمل و قائمشهر، در صدای مادران داغدیده، در عزم جوانانی دیگر که راهش را ادامه دادند، طنینانداز است.
شهادت شهرام اسماعیلی تنها یک واقعه نبود؛ یک نماد بود. نمادی از ستیز بیامان ایمان با استبداد، از انتخاب آگاهانهی مرگ در برابر زندگی دروغین. او تنها در قامت یک میلیشیا کشته نشد، بلکه در قامت یک نسل فریاد کشید که:
ما آمدهایم تا زنجیرها را بشکنیم، نه برای تسلیم، که برای رهایی.
باشد که نامش همچون نوری بر مسیر نسلها بدرخشد.