روزی که خبر را شنیدم، انگار تاریخ از جا برخاست و مشت محکمی بر سینهام کوبید. در سیمای آزادی، مشغول طراحی بنری بودم برای «نه به اعدام»؛ جملهای ساده، اما پرطنین. و ناگهان آن صدا… صدای منتظری، صدای تاریخ، صدای جنایت: «آقای خلخالی گفت ۳۰۰ تا دختر را آوردند… مرصاد… گفت همه را اعدام کردیم، حتی آن دو دختر فرانسوی را…» خشک شدم. یعنی چه؟ سیصد زن مجاهد؟ یک «تَق»؟ همین؟ یک صدا، یک گلوله، یک پایان؟ نه، آغاز بود. آغاز روایتی از شکفتن در آتش، از ایستادن در میانهٔ جهنم، از زیباترین انسانهایی که مرگ را به زانو درآوردند. آنها فقط عدد نبودند. ۳۰۰ زن، هر کدامشان یک زندگی، یک رؤیا، یک کتاب پر از قصه. دخترانی از نجفآباد، از تبریز، از تهران، از فرانسه، از آمریکا، از آلمان… مهندسان، پرستاران، شاعران، مادران، قهرمانان… زنانی که در خط مقدم ایستادند، جان دادند و جاودانه شدند. کتاب شهیدان فروغ را که ورق میزنم، تصویر اشرف شریعتی را میبینم، یا سپیده آریان، یا نزهت استادهاشمی… و باز دلم میلرزد. اسامیشان مثل گلهای سرخ بر صحیفهٔ تاریخ نشستهاند. ۳۰۰ گل سرخ. ۳۰۰ خورشید کوچک که در تاریکی شبِ دیکتاتوری درخشیدند. و میان این روایت، دو گل نصرانی هم بودند. آنی ازبرت را میشناسم. پرستاری فرانسوی که برای آزادی ایران، سلاحش را دست نگرفت اما دلش را در میدان رها کرد. میگفت: «شهادت را پذیرفتهام… برای آنکه آسمان آبی شود…» و رفت. چقدر زیبا رفت. و شاید دیگری پاتریس بود؟ شاید پیمانه؟ هیچ نمیدانیم. نامها شاید پاک شدهاند، اما نشانها نه. آنها هم در گلستان ۳۰۰ نفره فروغ جاودان، بهشکلی دیگر شکفتهاند. اینجا ایران است. سرزمین زنانی که از عاشورا فقط اشک نگرفتند، که مثل زینب، در برابر سرهای بریده، گفتند: «ما رأیتُ الا جمیلاً». زیبایی را دیدند، و آن را زیستند. خواهرانم… شما آن روز چه گفتید که دژخیمان تاب نیاوردند؟ چگونه ایستادید که خمینی، آن مردهپرست تاریکاندیش، لرزید از نامتان؟ چه رازهایی در چشمهایتان بود که دشمن، حتی جنازههایتان را هم تاب نیاورد و پنهان کرد؟ آه… میدانید؟ بعد از شما، کولهپشتیهایی را که اسمتان رویش بود، تحویل خانوادهها دادند. پدران و مادرانی که با دیدن آنها، ایست قلبی کردند. اما همان نامها، شد فانوس ما. شد شعلهٔ راه آینده. و آن روز، آنی ازبرت، پرستار فرانسوی، شهید شد، اما نامش میان ایرانیها ماندگار شد. کنار سپیده، کنار صبا، کنار ناهید، کنار فاطمه، کنار تکتک شما. گویی جهان برای لحظهای ایستاد تا به ۳۰۰ گل سرخ در خاک ایران، ادای احترام کند. ایران، امروز فراموش نکرده است. فرزندان شما امروز در خیابانها هستند، دخترانی که دیگر حجاب اجباری را نمیخواهند، دخترانی که دیگر نمیترسند، دخترانی که میگویند: زن، مقاومت، آزادی. در تاریخ مبارزات زنان جهان، فراوان شنیدهایم. اما ارتش زنانهٔ ایران، چیز دیگریست. آنچه مریم رهایی بنیان گذاشت، ارتشی بود از عشق، از شور، از باور به برابری. و در دل آن ارتش، شما – گلهای سرخ جاویدان – تا ابد زندهاید. ما از سر بریده نمیترسیم. اگر میترسیدیم، در ارتش عاشقان نمیماندیم. و حالا، پس از ۴۰ سال، ما هستیم. هنوز هستیم. با خاطرات شما، با لبخندهای ثبتشده در قاب زمان، با نامهایی که هرگز کهنه نمیشوند. بدرود ای زیباترینهای تاریخ وطن. بدرود، اما نه برای همیشه. زیرا شما زندهاید، تا وقتی که ما ادامه میدهیم، تا وقتی که هنوز فریاد آزادی در کوچههای میهن میپیچد. بدرود، گلهای سرخ ما. مقاله وارده به قلم ذهره ایرانی
مجاهد شهید محمد اشهد قهرمانی که از زندان شاه تا جوخه اعدام شیخ خم نشد
در میان برگهای خونین تاریخ پر از رنج و افتخار این سرزمین، نامهایی میدرخشند که هر یک چراغیاند بر راه تاریک مبارزه و آزادگی. یکی از این نامها، محمد اشهد است؛ معلمی خستگیناپذیر، مبارزی بیادعا، پدری عاشق، و مجاهدی جاودان. محمد در سال ۱۳۳۳ در شهر سمنان چشم به جهان گشود؛ شهری که کوچههایش بعدها شاهد قدمهای مصمم او در راه آزادی شد. او با فقر و رنج مردم بزرگ شد، با دردهایشان زیست، و بهزودی دریافت که ریشه تمام این دردها در نظام دیکتاتوری و فاسد سلطنتی نهفته است. جوانیاش را نه با بیخیالی، که با دغدغه و مبارزه سپری کرد. دانشجوی دانشسرای سمنان که بود، با سازمان مجاهدین خلق آشنا شد و پا به مسیری گذاشت که پایانش خون بود، اما روشن. او در سال ۱۳۵۶، دوبار توسط ساواک دستگیر و در زندان سمنان، ماهها زیر شدیدترین شکنجهها قرار گرفت، اما خم به ابرو نیاورد. محمد، معلمی ساده اما تأثیرگذار، چنان با دانشآموزانش پیوندی عاطفی و فکری برقرار کرده بود که حتی شعارهای مرگبار مزدوران حکومتی نتوانست رشته عشق و احترام میان آنها را بگسلد. دانشآموزانی که دیوار مدرسه را از شعار «محمد اعدام باید گردد» پاک میکردند، چون محمد را نه تنها معلم، که قهرمان خود میدانستند. پس از انقلاب، محمد بههمراه یارانش، از جمله مجاهدان شهید احمد تشرفی و حسین ذوالفقاری، جنبش ملی مجاهدین را در سمنان بنیان گذاشت. او کلاسهای آموزش ایدئولوژیک و سیاسی راه انداخت، نوارها و کتابها را از تهران به شهر میآورد و با تمام وجود، آتش آگاهی را در دل جوانان میافروخت. اما بهای حقیقتگویی، سنگین بود. در تیرماه ۱۳۶۰، محمد دستگیر شد و به زندان سپاه سمنان منتقل گردید. آنجا نیز چون کوه ایستاد. شکنجهگران، از اعتراف گرفتن از محمد ناامید شدند. او نه تنها سر خم نکرد، بلکه در دل زندانیان امید میکاشت، با چهرهای خندان، شوخطبعی انسانی و ایمانی خللناپذیر. آخرین دیدار با خواهرش در راهرو دادستانی، تصویری ماندگار است از انسانی که حتی در آستانه مرگ، سرشار از امید بود. گفت: «برگه اعدام را امضا کردم. خیلی خوشحالم… حتماً به برادر مسعود بگو تا آخرین لحظه مقاومت کردم.» و سرانجام، آن شب رسید؛ شب پنجم شهریور ۱۳۶۰. محمد و چهار یار دیگرش، با شیکترین لباسها، با عطر آزادی، با مشتهای گرهکرده، در میان صفوف زندانیان عبور کردند و راهی میدان اعدام شدند. آنان در سکوت سنگین شب، صدای پرطنین آزادی را فریاد زدند. سرود خواندند، لبخند زدند و رفتند… اما نرفتند؛ ماندند، در دل تاریخ، در جان مردم، در آرمان آزادی. محمد تنها یک معلم یا یک مبارز نبود. او پدری عاشق دختر کوچکش، عاصفه، بود. خاطراتش با او، اشک در چشمان همبندان مینشاند. اما همین محمد، آنچنان به آرمان خود وفادار بود که دژخیمان حتی نتوانستند از عشق پدرانهاش برای شکستن روح او استفاده کنند. او به مادر خود گفت: «گریه نکن. دشمن خوشحال میشود. مثل مادر رضاییها باش. حتی لباس سیاه نپوش.» و چه کسی جز محمد میتوانست چنین انسانی باشد؟ انسانی که از درد، قدرت ساخت؛ از عشق، سلاح؛ و از مرگ، جاودانگی. همسرش، مجاهد شهید خجسته رهبر نیز در مسیر مبارزه و در عملیات کبیر فروغ جاویدان به او پیوست. گویی عشق این دو، نه در قاب زندگی، که در افق شهادت جا گرفت. یادش گرامی، راهش پر رهرو، و نامش تا ابد در قلب تاریخ این ملت خواهد ماند.
محمد مصباح؛ ستونی از شرف در تاریخ مبارزات مردم ایران
در کوچههای خاکی یزد، جایی که صدای دستگاههای بافندگی با آوای تلاش آدمی در هم میآمیخت، کودکی سادهپوش و آرام با دستانی پینهبسته چشم به آیندهای دوخته بود که نه بوی نان، که عطر آزادی میداد. او محمد مصباح بود؛ فرزندی از طبقه محروم، که از همان آغاز زندگی، درس رنج، صبر، و ایمان را در سختترین مدارس زندگی آموخت. محمد مصباح در دل فقر، شکوفه داد؛ اما نه چون دیگران برای بقا، که برای پرواز. از کودکی با کارگری و حمالی، زندگی را به دوش کشید، اما هیچگاه قامتش در برابر ظلم خم نشد. صداقت در نگاهش و صلابت در صدایش، نوید مردی را میداد که روزی ستون یک نهضت خواهد شد. در روزگاری که خفقان سلطنتی سایهای سنگین بر ایران افکنده بود، او بیصدا اما مصمم، به دنبال راهی برای نجات بود. مبارزه را نه در شعار، که در عمل و ایثار معنا کرد. در زندان شاه، در زیر شکنجههای نفسگیر، بر آرمان خود ایستاد و رازهای مبارزه را با خون و استخوان خویش صیقل داد. نه یکبار، که دو بار به زندان رفت، و هر بار قویتر از پیش بازگشت. و وقتی بیداد سلطنتی فرو ریخت، او نه به آسودگی، که به مسئولیت روی آورد. در کنار مردم یزد، در دل بازار تهران، در صفوف مجاهدین خلق، دوید و کار کرد و جنگید. صدای محمد، صدای بازار بود اما قلبش برای انقلاب میتپید. او در میان همرزمانش نه تنها به عنوان یک مبارز، که به عنوان پدری دلسوز، انسانی صمیمی، و مجاهدی متواضع شناخته میشد. اما عظمت واقعی محمد مصباح، در خانوادهاش تجلی یافت. خانهای که هشت شمع فروزان بر خاک افکند تا مشعل آزادی در تاریکی نماند. چهار فرزند، همسر، عروس و نهایتاً خودش. هرکدام ستارهای شدند در آسمان خونین ایران. دختر ۱۳ سالهاش فاطمه، وقتی رفت، دل پدر را لرزاند. اما نه از اندوه، که از شوق شهادتی که خودش را هنوز لایقش نمیدانست. و وقتی نوبت خودش رسید، سینهاش را بیهراس به گلوله سپرد. روز ۱۳ اسفند ۱۳۶۰، در یکی از پایگاههای مقاومت در تهران، محمد مصباح و همسرش رقیه، دست در دست یکدیگر، با پاسداران رژیم خمینی جنگیدند. جنگی نابرابر اما سرشار از شرف و ایمان. آنان رفتند، بیهیاهو، اما با شکوه. امروز، وقتی از محمد مصباح مینویسیم، تنها از یک انسان سخن نمیگوییم؛ از یک شجره پاک سخن میگوییم. خانوادهای که هشت تن از اعضایش جان دادند تا “خلق در زنجیر” روزی نفسی به آزادی بکشد. از مردی که پدرانه ایستاد، مجاهدانه زیست، و عاشقانه رفت. نام محمد مصباح، بر تارک افتخار تاریخ مبارزات مردم ایران خواهد ماند. او نه فقط یک تاجر ساده یا یک زندانی سیاسی بود، بلکه تجسم عینی یک انسان متعهد بود؛ مردی که خانوادهاش را مکتب انقلاب ساخت. یادش گرامی، راهش پررهرو، و نامش جاودان باد.
روایتی از زندگی حسین ایمانی ؛ نامی که با آزادی گره خورد
در دل کوچههای خاکی جاجرم بجنورد، در سال ۱۳۳۱ کودکی متولد شد که بعدها نامش با واژهای جاودانه گره خورد: شهید حسین ایمانی. او از همان کودکی در کنار مردم محروم روستا زیست و درد را نه با گوش، که با پوست و استخوان فهمید. حسین، فرزند فقر و رنج، اما با دلی لبریز از عشق به مردم، راهی پایتخت شد تا رؤیای دانستن و رهایی را دنبال کند. در سرمای زمستانهای بیپایان تهران، زیر سقفهای نمور، استخواندرد را همخانه خود کرد، ولی لحظهای از تلاش نایستاد. او که ماهیانه فقط ۱۵۰ تومان برای گذران زندگی خود و برادرش داشت، بهدرستی گفته بود: «تنها چیزی که مرا رنج میدهد، رنج و فقر و ناراحتی هموطنانم بهویژه روستاییان است». ورود به دانشگاه علم و صنعت در رشته مهندسی مکانیک در سال ۵۱، نقطه عطفی در زندگی حسین شد. دانشگاه، برای او فقط محلی برای درس خواندن نبود؛ جایی شد برای رشد اندیشه، شعلهور شدن شعور و پیمودن مسیر آگاهی. در همان ایام بود که با سازمان مجاهدین خلق آشنا شد و در این آشنایی، معنای واقعی مبارزه، آزادی و مسئولیت را یافت. با شروع فعالیتهای دانشجوییاش علیه سلطنت فاسد پهلوی، چشم ساواک بهسرعت بر او خیره شد. در سال ۵۵ دستگیر و روانه زندان و شکنجهگاه شد. اما حسین، با قامتی برافراشته، از آن م.یدان درد نیز عبور کرد. او خود گفته بود: «آموزندهترین و بهترین ایام عمرم دوران زندان است». همانجا بود که تبدیل به کادری آگاه و مقاوم شد، آماده برای روزهای بزرگتر. در سال ۵۷، همزمان با خیزش ملت ایران، او نیز آزاد شد. اما آزادی را نه برای نفسکشیدن، بلکه برای ادامه راه برگزید. مسئولیت راهاندازی جنبش ملی مجاهدین در شیراز، کاندیداتوری از شهر زادگاهش، و سپس حضور در تهران، نشان از ایمان و تعهد بیوقفهاش داشت. پس از خرداد ۶۰، با آغاز نبرد انقلابی، حسین به زندگی مخفیانه روی آورد. اما حتی در پنهانترین شبها هم مشعل امید و مقاومت را روشن نگه داشت. در مرداد ۶۰، به همدان منتقل شد و مسئولیت نظامی تشکیلات را پذیرفت. و سرانجام، روز ۲۹ مهر ۱۳۶۰، در مسیر انجام یک مأموریت، مورد شناسایی قرار گرفت. ماشینی که در آن بود از پشت هدف ر.گبار واقع شد و پیکر حسین در خون نشست… اما نامش جاودانه شد. همسر فداکارش، مجاهد خلق زهرا احمدیزاده، نیز پیشتر در ۵ مهر ۱۳۶۰ به شهادت رسیده بود. دو ستارهی درخشان، دو قلب تپنده در راه آزادی. حسین ایمانی نهفقط یک شهید، که سمبل ایمان، تعهد، دانش، و ایستادگی بود. کسی که از رنج برخاست، با آگاهی مبارزه کرد، و با افتخار جان باخت. یادش گرامی، راهش پررهرو.
مادر کبیری؛ شمعی که در دل تاریکی فروزان ماند
در میان اوراق پر افتخار تاریخ مقاومت مردم ایران ، نام زنی می درخشد که با دل و جان به پا خاست تا در برابر شب سیاه استبداد و ارتجاع فانوس ایستادگی و ایمان را برافروزد. معصومه شادمانی، همان که بعدها به نام مادر کبیری شناخته شد، تنها یک زن، یک مادر یا یک مبارز نبود؛ اونماد پایداری و تجسم غیرت مادری در برابر ظلم بود . زنی از دیار اراک، زادهی سال ۱۳۱۰، که چهل سال از عمرش را با زندگی سادهی یک مادر خانهدار گذراند، اما در نیمهی دوم زندگیاش با گامهایی استوار وارد میدان مبارزه شد؛ مبارزهای خونین، دشوار و بیامان. او در میانهی غوغای اختناق سلطنت و هیولای ارتجاع، قلبی آرام اما دلی آتشین داشت. آشنایی با مجاهدین خلق، پنجرهای نو بر زندگی او گشود. از آن پس، دیگر بازگشتی نبود. مادر کبیری نه تنها خود پا به عرصهی پیکار گذاشت، بلکه فرزندانش را نیز به همراه برد. خانهاش پناهگاه شد، آغوشش سنگر، و دستانش، حامی سربازان راه آزادی. او همان زنی بود که در دل حرم حضرت معصومه، تظاهراتی علیه دیکتاتوری شاه برپا کرد و با زیرکیاش، مادران معترض را از دست ساواک نجات داد. همان بانویی که چمدانی پر از اسلحه برای مجاهدان حمل میکرد و در نهایت نیز با آن چمدان دستگیر شد. شش ماه شکنجه، اما سکوتی بهوسعت تاریخ. رازهایی که در سینهاش دفن شد، فریادهای ناگفتهای که هرگز نگفت، اما در نگاهش میدرخشید. در سلولهای تاریک زندان، مادر کبیری با لبخندی بر لب، شکنجهگران را شکست میداد. ساواک از او عاجز مانده بود. همان مادر، با استخوانهای شکسته و دلی ایستاده، میگفت: «درد شکنجه برای یکی دو ماه است، اما درد خیانت، تا ابد.» او به ما آموخت که وفاداری، بهایی دارد، اما بیوفایی، تاوانی سهمگینتر. با آزادی از زندان در سال ۵۷، مادر کبیری آرام نگرفت. خانهاش بار دیگر سنگر شد، اینبار برای نشر صدای حق؛ نشریهی مجاهد. وقتی پاسداران حمله کردند، او مانند شیری زخمی، فریاد زد، ایستاد و نگذاشت شعلهی آگاهی خاموش شود. حتی از دل تودهی مردم، صدایی شد برای دفاع از حقیقت و عدالت. اما سرنوشت پرشکوه مادر کبیری هنوز به نقطهی اوج خود نرسیده بود. در آبان ۱۳۶۰، بار دیگر دستگیر شد. شکنجههای لاجوردی، این بار با کینهای کهنه و بیرحمیای بیمرز، بدن نحیف او را نشانه گرفتند. اما آنچه در برابر شلاقها شکست، تن او بود؛ نه روحش، نه باورش، نه عشقش به آزادی. او فریاد زد: «خمینی رفتنی است!» و تا آخرین لحظه، الهامبخش یارانش باقی ماند. در پنجم دیماه ۱۳۶۰، در حالی که هنوز جای زخمهای ساواک شاه بر پیکرش باقی بود، تیری دیگر از گلولههای استبداد، زندگیاش را ربود. اما صدای او، همان فریاد «مقاومت کنید» تا ابد در تاریخ ایران طنینانداز است. فرزندش، حسن کبیری، و عروساش هما ربوبی نیز در همان مسیر رفتند؛ راهی سرخ، راهی روشن، راهی که مادر آغازگر آن بود. مادر کبیری، زنی از تبار اشرف رجوی، زنی که مفهوم مادر بودن را به اوج رساند؛ نه فقط مادر فرزندان خود، که مادر یک نسل، مادر یک آرمان، مادر مقاومت. یادش گرامی، راهش پررهرو، و نامش تا همیشه در سپیدهدم آزادی این سرزمین، باقی و جاودان خواهد ماند.
گزارش جاوید رحمان گزارشگر ویژه سازمان ملل در امور ایران
طی دهه 60 و بخصوص تابستان سال 1367 رژيم آخوندی دست به کشتار جمعی مخالفان و بخصوص مجاهدین زد. جاوید رحمان گزارشگر ویژه سازمان ملل در آخرین گزارش خود این کشتار را جنایت علیه بشریت و نسل کشی عنوان کرد. در موزه مقاومت ایران بخش هایی از این گزارش در قسمت ماکت زندانها بزرگ نویسی شده است. در این گزارش آمده است: «هزاران زندانی سیاسی در مدت کوتاهی اعدام شدند… از شکنجه و ناپدید کردنهای اجباری به طور گسترده استفاده شده است.» شکنجه به طور سیستماتیک برای گرفتن اعترافات و مجازات مخالفان سیاسی در جمهوری اسلامی مورد استفاده قرار گرفته است. با ناپدید شدنهای اجباری، خانوادهها بدون هیچ اطلاعاتی درباره سرنوشت عزیزانشان رها میشدند که باعث رنج طولانی مدت آنها شدهاند. گزارش میگوید: «بسیاری از قربانیان قبل از اعدام تحت شکنجه شدید فیزیکی و روانی قرار گرفتهاند.» گزارش حاوی شهادتهایی از زندانیان و خانوادههای قربانیان است که نشاندهنده وضعیت وخیم حقوق بشر در ایران و به ویژه کردستان است. این شهادتها شامل توصیفهایی از شرایط زندانها، نحوه برخورد با زندانیان و اعدامهای جمعی هستند. گزارش به وضوح بیان میکند که این اقدامات نه تنها نقض حقوق بشر بلکه نقض قوانین بینالمللی و ارتکاب جنایات علیه بشریت به شمار میروند. بنابراین گزارش، اعدامها، شکنجهها، ناپدیدشدگیهای اجباری و سایر اعمال غیرانسانی علیه مخالفان سیاسی و اقلیتهای مذهبی از سوی جمهوری اسلامی انجام شده است: «دولت ایران به طور گسترده و سیستماتیک حملاتی را علیه جمعیت غیرنظامی انجام داده است. این حملات شامل قتل، شکنجه، ناپدیدشدگی اجباری و سایر اعمال غیرانسانی بودهاند که هدف اصلی آنها از بین بردن گروههای مخالف سیاسی و مذهبی بوده است». جاوید رحمان در گزارش به شورای حقوق بشر گفته است به دنبال فتوا «روحالله خمینی»، زندانیان سیاسی به طور دستهجمعی اعدام شدند و اغلب اعدامها هم پس از محاکمات ساختگی انجام شده که تنها چند دقیقه طول میکشیدهاند. بنابر گزارش او، اعدامها، اعضای گروههای مخالف، عمدتاً «سازمان مجاهدین خلق ایران» را هدف قرار میدادهاند. جاوید رحمان گزارشگر ویژه سازمان ملل گفت که یک مکانیسم بینالمللی برای تحقیق و پیگرد مسئولان “جنایات قساوتبار» در ایران، از جمله کشتار فراقانونی هزاران زندانی که بهطور خودسرانه بازداشت شده بودند، در جریان سرکوب مخالفان سیاسی توسط مقامات در دهه ۱۳۶۰ ضروری است. جاوید رحمان، در این گزارش گفت که جنایتهای بیرحمانه از جمله اعدامهای شتابزده، خودسرانه و فراقضایی طی سالهای ۱۳۶۰تا ۱۳۶۱ و در سال ۱۳۶۷ انجام شده است، مصداق جنایات علیه بشریت شامل قتل و کشتار و همچنین نسلکشی است. گزارشگر ویژه در میان یافتههای مندرج در این سند نهایی گفت که مکانیسم تحقیق و حسابرسی باید تحقیقات بیطرفانه و شفاف را تحت قوانین بینالمللی انجام دهد و شواهد را با هدف تعقیب کیفری بیشتر حفظ کند. رحمان گفت: «استمرار پنهان کردن سرنوشت هزاران مخالف سیاسی و محل نگهداری بقایای آنها به منزله جنایت علیه بشریت ناپدیدسازی اجباری است». وی گفت: «من ناکامی در تضمین عدالت و حسابرسی در ایران و تأثیر آن بر خانوادههای قربانیان و وضعیت کنونی حقوقبشر در کشور را مشاهده کردهام». دولت ایران به انکار جنایات قساوتبار ادامه میدهد، و عاملان آن به دست عدالت سپرده نشدهاند. جاوید رحمان گفت: «تکرار میکنم، برای چنین نقض فاحش حقوقبشر، صرفنظر از اینکه چه زمانی مرتکب شدهاند، نباید مصونیت از مجازات وجود داشته باشد. نباید اجازه داد رژیم ایران و رهبران آن از عواقب جنایات علیه بشریت و نسلکشی خود بگریزند. یک مکانیسم مستقل تحقیق و حسابرسی بینالمللی برای ایران کاملاً ضروری است».
داستانی ازسرزمین سرسبز ساری تا قلههای کردستان
حماسه جاودان مجاهد قهرمان فیروز لطفی(کاک سجاد) تولد در میان رنج ها در سال ۱۳۴۲ در شهر ساری، کودکی به دنیا آمد که سرنوشتش با مبارزه پیوند خورده بود فیروز لطفی، در دل خانوادهای کارگری، در میان صدای چکشها و بوی عرق دستهای پینهبسته، بزرگ شد. او خیلی زود آموخت که زندگی زیر سایه تبعیض، چیزی جز درد و محرومیت ندارد. از همان نوجوانی، کارگری کرد و رنج استثمار را با جانش لمس کرد؛ زخمی که او را به سمت بیداری و شناخت دشمن اصلی هدایت کرد. آتش انقلاب ضد سلطنتی و پیوستن به آرمان آزادی با اوج گیری انقلاب، فیروز نیز همگام با هزاران جوان شوریدهدل به صفوف مبارزه پیوست شبها، در تاریکی کوچههای ساری، شبنامههای افشاگرانه را پخش میکرد؛ با قلبی مملو از امید برای ساختن یک ایران آزاد. فیروز در سال ۱۳۵۹، به سازمان مجاهدین خلق پیوست؛ مسیری که قرار بود تمام عمر کوتاهش را به آن هدیه کند. پس از خرداد خونین ۱۳۶۰، زمانی که بسیاری از یارانش دستگیر یا شهید شدند، ارتباط او با سازمان قطع شد. اما شعلهای که در دل فیروز روشن شده بود، خاموشی نمیشناخت. او با گرفتن رهنمود از رادیو صدای مجاهد، هستهای کوچک از مقاومت ساخت سپس با آرزوی پیوستن دوباره به یاران، راهی کردستان شد. اینجا بود که در کنار یاران مجاهدش، مأموریتهای انقلابی را به جان خرید و نام کاک سجاد را به خود گرفت. در نامهای به خانوادهاش نوشت: «راهی را که میروم با آگاهی کامل انتخاب کردهام… و روزی خواهد رسید که لبخند آزادی بر چهره زجرکشیدگان این میهن نقش خواهد بست.» حماسه آلان و پرواز در اوج در جریان مقاومت هفتروزه پیشمرگان مجاهد در منطقه آلان، کاک سجاد در خط مقدم نبرد دلیرانه جنگید. اما سرانجام، در بازگشت از مأموریتی انقلابی، بشدت مجروح شد. با وجود تلاش های همرزمانش، و پیمودن مسیر طاقت فرسای ۹ ساعته، شدت جراحات به او فرصت نداد ودر ساعت یک و سی دقیقه بعدازظهر ۱۰ فروردین، کاک سجاد بال گشود و به یاران شهیدش پیوست. پیکر پاکش در روستای «دولتو» به خاک سپرده شد؛ هرچند پاسداران شب خشمگین از ضرباتی که خورده بودند، مزارش را نبش کرده و پیکر پاکش را به سرقت بردند، اما نتوانستند یاد او را از قلب مردم بیرون بکشند. فیروز لطفی در یادداشتی پرشور به مادرش نوشته بود «آرزو دارم زنده بمانم تا در ساختن ایرانی آزاد و آباد سهیم باشم… اما اگر هم شهید شدم، خوشحالم که راهم ادامه خواهد داشت» یاد فیروز، همانگونه که خودش پیشبینی کرده بود، در لبخندهای فردای آزادی نقش خواهد بست و در دلهای بیدار ماندگار خواهدشد. فیروز لطفی، نوجوانی که از کوچههای کارگری ساوه برخاسته بود در قلههای مقاومت درکردستان جاودانه شد. او با تمام وجودش فریاد زد که «آزادی بهایی دارد» — و چه باشکوه این بها را پرداخت.
شهدای قیام ها
از شهریور ۱۴۰۱، ایران شاهد قیامهای سراسری بیسابقهای بود که در واکنش به مرگ مهسا امینی در بازداشت گشت ارشاد آغاز شد. این اعتراضات به سرعت به بیش از ۲۸۰ شهر گسترش یافت و با سرکوب شدید نیروهای امنیتی مواجه شد. در جریان این اعتراضات، بسیاری از جوانان و نوجوانان جان خود را از دست دادند. بر اساس گزارشها، تعداد شهدا تا اسفندماه ۱۴۰۱ به بیش از ۷۵۰ نفر رسیده است. در موزه مقاومت ایران غرفه ای برای گرامیداشت شهدای این قیام اختصاص داده شده است. از جمله شهدای برجسته میتوان به مهسا امینی، دختر ۲۲ ساله اهل سقز اشاره کرد که مرگ او جرقه آغاز این قیامها بود. همچنین، نیکا شاکرمی ۱۶ ساله و سارینا اسماعیلزاده ۱۶ ساله، دو نوجوانی بودند که در تهران و کرج به شهادت رسیدند و نمادهای مقاومت جوانان شدند. این قیامها در شهرهای بزرگی مانند تهران، اصفهان، شیراز، مشهد، تبریز و سنندج به شدت جریان داشت. در تهران، مناطق نازیآباد، یافتآباد و گلوبندک شاهد تجمعات گسترده بودند. در سنندج، مهاباد و بوکان نیز اعتراضات گستردهای برگزار شد. بر اساس گزارشها، تا بهمن ۱۴۰۱، بیش از ۳۰ هزار نفر بازداشت شدهاند. بسیاری از معترضان در زندانهای مختلف کشور نگهداری میشوند و گزارشهایی از شکنجه و بدرفتاری با آنها منتشر شده است. زندانهایی مانند اوین در تهران، عادلآباد در شیراز، وکیلآباد در مشهد، لاکان در رشت، قرچک در ورامین، و قزلحصار در کرج از جمله مکانهایی هستند که معترضان در آنها نگهداری میشوند. به عنوان مثال، در زندان قرچک ورامین، در سالگرد قیام ۱۴۰۱، زندانیان زن دست به اعتراض زدند که با سرکوب شدید مواجه شد و حداقل ۲۰ نفر مجروح شدند. جامعه بینالمللی به شدت به سرکوب اعتراضات در ایران واکنش نشان داده است. سازمان عفو بینالملل در بیانیهای اعلام کرد که سرکوب مرگبار اعتراضات در ایران نیازمند یک اقدام فوری بینالمللی است و از رهبران جهان خواست تا مقامات ایرانی را تحت فشار قرار دهند تا از کشتار و مجروح کردن بیشتر معترضان جلوگیری کنند.
غرفه دوران قبل از انقلاب سال 1357
در موزه مقاومت ایران قسمتی به دوران قبل از انقلاب سال ۱۳۵۷اختصاص داده شده است. در دهههای منتهی به انقلاب ۱۳۵۷، ایران تحت حاکمیت رژیم پهلوی با چالشهای اجتماعی و سیاسی متعددی مواجه بود که نارضایتی عمومی را به همراه داشت. رژیم پهلوی با استفاده از سازمان اطلاعات و امنیت کشور (ساواک) به سرکوب مخالفان سیاسی میپرداخت. ساواک با دستگیری، شکنجه و اعدام فعالان سیاسی، جوی از ترس و وحشت را در جامعه ایجاد کرده بود. به عنوان مثال، در شهریور ۱۳۵۰، بیش از ۹۰ درصد از کادرها و ۱۰۰ درصد مرکزیت سازمان مجاهدین خلق ایران توسط ساواک دستگیر شدند و بنیانگذاران این سازمان در خرداد ۱۳۵۱ اعدام شدند. در دوران رژیم پهلوی، فساد در ساختار حکومت بهطور گستردهای ریشه دوانده بود. شاه و نزدیکانش با سوءاستفاده از منابع ملی، ثروتهای هنگفتی را بهدست آورده و در کاخهای مجلل زندگی میکردند، در حالی که بسیاری از مردم در فقر بهسر میبردند. این نابرابریها و فساد سیستماتیک، نارضایتی عمومی را تشدید کرده و زمینهساز اعتراضات گستردهای شد که در نهایت به انقلاب ۱۳۵۷ انجامید. در این دوره، اختلاف طبقاتی به شدت افزایش یافته بود. بخش کوچکی از جامعه از ثروت و رفاه برخوردار بودند، در حالی که اکثریت مردم در فقر به سر میبردند. علاوه بر این، آزادیهای سیاسی و اجتماعی محدود شده بود و هرگونه انتقاد از رژیم با واکنش شدید مواجه میشد در دوران رژیم پهلوی، بسیاری از مناطق روستایی ایران با فقر گستردهای مواجه بودند و از ابتداییترین حقوق اجتماعی محروم بودند. برنامههای اقتصادی رژیم شاه بهطور نامتوازنی اجرا میشد؛ در حالی که برخی مناطق شهری رشد داشتند، مناطق روستایی از کمبود امکانات، بیسوادی، وضعیت بهداشتی نامناسب و نبود زیرساختهای اساسی رنج میبردند. بر اساس آمار سال ۱۳۵۵، در مناطق روستایی به ازای هر ۱۳,۹۸۸ نفر تنها یک درمانگاه وجود داشت که این تعداد در مناطق شهری به ازای هر ۹,۵۱۸ نفر بود. این توزیع ناعادلانه امکانات بهداشتی نشاندهنده بیتوجهی به مناطق روستایی بود. همچنین، بسیاری از روستاها از نعمت آب آشامیدنی سالم و برق محروم بودند که این امر کیفیت زندگی روستاییان را به سطح چند قرن قبل می رساند. این شرایط سخت، همراه با نبود امکانات آموزشی و بهداشتی، منجر به مهاجرت گسترده روستاییان به شهرها و افزایش حاشیهنشینی در اطراف شهرهای بزرگ شد. این نابرابریها و بیتوجهیها به مناطق روستایی، نارضایتی عمیقی را در بین روستاییان ایجاد کرده بود که یکی از عوامل مؤثر در وقوع انقلاب ۱۳۵۷ محسوب میشود. نارضایتی عمومی منجر به برگزاری تظاهرات گسترده در سراسر کشور شد. یکی از این رویدادها، تظاهرات ۱۷ شهریور ۱۳۵۷ در میدان ژاله تهران بود که با سرکوب شدید نیروهای امنیتی مواجه شد و تعداد زیادی از معترضان کشته و زخمی شدند. بسیاری از نیروهای انقلابی و روشنفکران که نقش مهمی در آگاهیبخشی به مردم داشتند، در زندانهای رژیم پهلوی محبوس بودند. این افراد با وجود فشارها و شکنجهها، به مبارزه خود ادامه داده و به نماد مقاومت در برابر استبداد تبدیل شدند. رژیم پهلوی با اعمال حکومت نظامی، محدودیتهای شدید و استفاده از نیروهای نظامی و امنیتی سعی در سرکوب اعتراضات داشت. با این حال، این اقدامات نتوانست از گسترش نارضایتیها جلوگیری کند و در نهایت به سقوط رژیم منجر شد.
خاوران یکی از مهمترین اسناد جنایات رژیم آخوندی
گورستان خاوران، واقع در جنوب شرقی تهران، بهعنوان یکی از مهمترین اسناد جنایات رژیم آخوندی در دهه ۱۳۶۰ شناخته میشود. این مکان مدفن هزاران زندانی سیاسی است که بهصورت دستهجمعی در تابستان ۱۳۶۷ اعدام و در گورهای بینشان دفن شدند. در موزه مقاومت ایران غرفه ای به خاوران اختصاص داده شده است. موقعیت و ویژگیهای گورستان خاوران: گورستان خاوران در کیلومتر ۱۵ بزرگراه امام رضا، در جنوب شرقی تهران، قرار دارد. این گورستان با مساحتی حدود ۳۰ در ۶۰ متر، محوطهای خاکی و بدون سنگ قبر است که دورتادور آن با میلههای آهنی محصور شده است. در امتداد این گورستان، گورستان بهائیان قرار دارد. خانوادههای اعدامشدگان اجازه گذاشتن سنگ قبر یا کاشت درخت در این مکان را ندارند و محل احتمالی قبرها با تکههای آجر یا شنهای رنگی نشانهگذاری شده است. در سالهای ابتدایی دهه ۱۳۶۰، بهویژه پس از خرداد ۱۳۶۰، شهرداری تهران زمینی در جاده خراسان، در ۱۵ کیلومتری تهران و در کنار گورستانهای اقلیتهای دینی را بهعنوان محلی برای دفن اعدامشدگان سیاسی اختصاص داد. این مکان که بعدها به خاوران معروف شد، ابتدا برای دفن اعدامشدگان گروههای چپ و مجاهدین خلق مورد استفاده قرار گرفت. با افزایش اعدامها در سالهای بعد، بهویژه در تابستان ۱۳۶۷، تعداد دفنشدگان در خاوران بهطور قابلتوجهی افزایش یافت. خانوادههای قربانیان که از محل دفن عزیزانشان بیاطلاع بودند، با جستوجو و پیگیریهای مداوم، بهتدریج از وجود این گورستان مطلع شدند. آنها با مشاهده آثار دفنهای تازه و بدون نام و نشان، به این نتیجه رسیدند که خاوران محل دفن جمعی اعدامشدگان است. قتلعام تابستان ۱۳۶۷: در تابستان ۱۳۶۷، بهدنبال فتوای روحالله خمینی، بیش از سی هزار زندانی سیاسی، عمدتاً اعضا و هواداران سازمان مجاهدین خلق ایران، در مدت کوتاهی اعدام شدند. این اعدامها بدون محاکمه عادلانه و بهصورت مخفیانه انجام شد و اجساد قربانیان در گورهای دستهجمعی مانند خاوران دفن گردید. تلاش برای تخریب و از بین بردن آثار جنایت: رژیم آخوندی بارها تلاش کرده است به بهانههای مختلف گورستان خاوران و گورستانهای مشابه در شهرهای دیگر را تخریب کند. تا کنون گزارشهای مختلفی از تلاش حکومت ایران برای تخریب قبرهای اعدامشدگان سال ۱۳۶۷ منتشر شده است. در اردیبهشت سال ۱۴۰۰، به دنبال انتشار خبرهایی مبنی بر طرح رژیم آخوندی برای تخریب گورستان خاوران از طریق کندن قبرهای جدید مربوط به بهاییان در این گورستان، موج گستردهای از اعتراضات نسبت به این اقدام غیرانسانی به راه افتاد. واکنشهای بینالمللی: سازمانهای حقوق بشری بینالمللی، از جمله عفو بینالملل، بارها تخریب گورستان خاوران را محکوم کرده و خواستار توقف این اقدامات شدهاند. آنها تأکید کردهاند که این گورستانها بهعنوان اسناد جنایات علیه بشریت باید حفظ شوند و تخریب آنها تلاشی برای از بین بردن شواهد این جنایات است. جنبش دادخواهی و مادران خاوران: خانوادههای اعدامشدگان، بهویژه مادران آنها، با تشکیل گروههایی مانند «مادران خاوران» بهدنبال دادخواهی و زنده نگهداشتن یاد قربانیان هستند. آنها با وجود فشارها و تهدیدهای مداوم، بهصورت منظم در این گورستان گرد هم میآیند و خواستار عدالت و شناسایی عاملان این جنایات هستند. گورستان خاوران نمادی از سرکوب و جنایات رژيم آخوندی در دهه ۱۳۶۰ است. حفظ این مکان و مستندسازی جنایات مرتبط با آن، برای جلوگیری از تکرار چنین فجایعی و تحقق عدالت ضروری است. در سالهای بعد، با تلاشهای خانوادهها و فعالان حقوق بشر، اطلاعات بیشتری درباره خاوران منتشر شد و این مکان بهعنوان نمادی از سرکوب و نقض حقوق بشر در ایران شناخته شد. امروزه، خاوران بهعنوان نمادی از مقاومت و دادخواهی خانوادههای قربانیان اعدامهای دهه ۱۳۶۰ شناخته میشود و تلاشها برای حفظ و مستندسازی این مکان ادامه دارد.