چهارم مهرماه سال ۱۳۶۰، جوانی بیست ساله و دانشجوی جامعهشناسی، مسعود شکیبانژاد، در واپسین ساعات زندگیاش، نامهای سرشار از درد، آگاهی، ایمان، و اعتراض نوشت؛ نامهای که نه تنها سندی تاریخی از یک نسل درگیر با ظلم و استبداد است، بلکه پژواکی است ماندگار از ایمان به مبارزه، آرمان آزادی و عدالت اجتماعی. نامه مسعود، در نگاه نخست، سخنی عاشقانه و وداعی دردناک با خانواده، بهویژه برادرش، است؛ اما در عمق خود، تحلیل صریحی از شرایط سیاسی آن دوران و نقدی بیپرده از حاکمیت ولایت فقیه را در دل دارد. او که میدانست به استقبال مرگ میرود، آخرین کلمات خود را نه با پشیمانی و ترس، بلکه با صلابت و امید به پیروزی مقاومت در برابر ستم، به رشته تحریر درآورد. مسعود در این نامه، با بیانی روشن و بدون پردهپوشی، از عزم خود برای پیوستن به جنبش مجاهدین خلق سخن میگوید. برای او، دیگر هیچ راهی جز مقاومت باقی نمانده بود. وقتی صدای اعتراض با گلوله پاسخ داده میشود، و وقتی نظام حاکم هر مخالفتی را با سرکوب، اعدام و ترور خاموش میکند، «مبارزه » نه انتخاب، بلکه ضرورت تاریخی تلقی میشود. از نظر او، این مبارزه ریشه در مشروعیتی قرآنی نیز دارد؛ «اذن للذین یقاتلون بانهم ظلموا»؛ یعنی خداوند به کسانی که به آنها ستم شده، اجازه داده است بجنگند. نقد رادیکال ساختار ولایت فقیه نامه مسعود شکیبانژاد نقدی جدی به ساختار حاکمیت ولایت فقیه و شخص خمینی است. او حاکم را «جلاد پستفطرت» و «ببر کاغذی زخمخورده» مینامد که تنها با زور، تبلیغات و سرکوب میخواهد بر خلق حکومت کند. به باور او، خمینی نماد واپسگرایی هزار ساله و استمرار «قیمومت بالغ بر صغیر» است؛ اندیشهای که در عصر بیداری تودهها و آگاهی اجتماعی دیگر خریداری ندارد. او تاکید میکند که رژیم، پس از ناکامی در مهار آزادیخواهان با ابزارهای نرم، به ابزارهای سخت چون اعدامهای گسترده، شکنجه، ترور، و ارعاب متوسل شده است. او با لحنی شفاف از اعدام دختران نوجوان، زنان باردار و زندانیان سیاسی همچون سعادتی سخن میگوید و این جنایات را حتی از شاه «خونخوار» نیز خشنتر میداند. جنبش زنان؛ صدای پرشکوه مقاومت یکی از فرازهای روشنگر این نامه، اشاره به نقش برجسته زنان مجاهد در مبارزه با استبداد است. مسعود زنان مبارز را «سمبل مقاومت و فداکاری» مینامد که «پابهپای مردان و در موارد بسیار گامی فراتر» در میدان نبرد با دیکتاتوری پیش رفتهاند. این اشاره گویای درک عمیق او از تحولات اجتماعی و نقشی است که زنان در انقلاب فرهنگی و سیاسی آن دوران ایفا کردهاند؛ نقشی که در بسیاری از روایتهای رسمی سانسور و تحریف شد. مبارزه برای نان، آزادی و کرامت انسانی مسعود، در خطابهای دردآلود، وضعیت ملت خود را چنین ترسیم میکند: «زنها با مردها دعوای خرجی دارند، بچهها از گرسنگی و بیماری میمیرند، و آنطرف میلیاردها روی هم انباشته شده است». برای او، مبارزه تنها برای آزادی سیاسی نیست، بلکه تلاشی است برای پایان دادن به فقر، گرسنگی، فساد، و بیعدالتی اجتماعی. او آرزومند جامعهای است که در آن مادری نگران مرگ فرزندش از گرسنگی نباشد، پدری مجبور به فروختن عزتش نشود، و انسان در کرامت زندگی کند. این آرمان، او را به نبردی سوق داده است که در آن حتی «زنده پوستکنده شدن» را به سکوت در برابر ظلم ترجیح میدهد. مرگ آگاهانه؛ زندگی دوباره در تاریخ در واپسین سطرهای نامه، او لحظه وداع را با آغوشی گشوده میپذیرد: «امیدوارم مایه افتخارتان بوده باشم… فدایتان، مسعود». مرگ برای او نه شکست، بلکه نقطه عطفی در مسیر مبارزه است. او آگاهانه به استقبال مرگ میرود تا با خون خود انگیزه حرکت و فداکاری را در دل جامعه برافروزد. در دل این نامه، مرگ، معنایی دوباره مییابد؛ نه پایان، بلکه آغاز. آغاز مسیری که با ایثار و پایداری خونهای ریختهشده، به آزادی ختم خواهد شد. نامه مسعود شکیبانژاد تنها یک یادداشت شخصی یا وصیتنامه نیست؛ بلکه سندی تاریخی، تحلیلی سیاسی، و متنی آرمانخواهانه است. مسعود نماینده نسلی است که نه در تسلیم، که در ایستادگی، معنای زیستن را یافتند. نسل جوانی که با شور، ایمان، و آگاهی، علیه دیکتاتوری برخاستند، و حتی مرگ را وسیلهای برای بیداری خلق خود ساختند. امروز، در روزگاری که آزادی هنوز بهایی سنگین دارد، یاد و نام مسعود شکیبانژاد و هزاران شهید آزادی، همچون چراغی در تاریکی میدرخشد.
حماسهای در تاریکی: روایتی از زندگی و شهادت حسن سرخوش، مجاهدی از تبار روشنایی
در قلب تاریکترین سالهای استبداد، نام حسن سرخوش چون شعلهای درخشان بر تارک مقاومت ایران میدرخشد؛ جوانی از دل فقر، که در مسیر آرمان آزادی، از هیچ گذشت و سرانجام جان خویش را فدای خلق کرد. زندگی او، آینهای از فداکاری نسلی است که دو دیکتاتوری را به چالش کشیدند. از کوچههای فقر تا جادههای مقاومت حسن سرخوش در سال ۱۳۴۲ در خانوادهای کمدرآمد چشم به جهان گشود. پدرش را در کودکی از دست داد و مادر فداکارش بار سنگین پرورش او و برادرش را بهتنهایی بر دوش کشید. همین زندگی سخت و پررنج بود که روحیهای مقاوم و آگاه در حسن پروراند. شعلههای بیداری در انقلاب ۵۷ در واپسین سالهای سلطنت پهلوی، حسن نوجوان نیز به صف تظاهرکنندگان پیوست. شور انقلابی در کالبد جوانش شعله کشید، اما او از همان ابتدا بهدنبال پاسخی عمیقتر برای «آزادی» بود. آشناییاش با سازمان مجاهدین خلق ایران، این جستوجو را به مسیری روشنتر هدایت کرد؛ راهی که بر پایه عدالت اجتماعی و ایدئولوژی توحیدی بنا شده بود. رویارویی با استبداد نوین با سقوط شاه، دیری نپایید که حکومت جدید، ماهیت ارتجاعیاش را آشکار ساخت. حسن، با درک عمیق سیاسی، بهسرعت به صفوف رسمی سازمان مجاهدین خلق پیوست و در تیمهای میلیشیا سازماندهی شد. او مسئول یکی از تیمهای فعال بود و با شجاعت و بینشی روشن، نهتنها عملیات میدانی، بلکه آگاهسازی یارانش را نیز بر عهده گرفت. در سخنانی که از او بهجا مانده آمده است: «تنها نیرویی که در مقابل ارتجاع ایستاده و ضربه زده، مجاهدیناند.» صبحی که هرگز نرسید در بامداد ۵ مهر ۱۳۶۰، حسن وصیتنامهای نوشت که امروز بهعنوان سندی از ایمان، امید و جسارت در تاریخ مبارزات ایران باقی مانده است. او نوشت: «چیزی به سپیده صبح نمانده… فردا عاشورایی دگر است…» در همین روز، در جریان تظاهراتی گسترده، حسن مجروح و بازداشت شد. او را به زندان اوین بردند؛ شکنجهگاه مخوف رژیم. زیر شدیدترین شکنجهها، سکوت کرد، لب نگشود، و سرانجام در همانجا به شهادت رسید. نامی جاودانه، راهی بیپایان حسن سرخوش، نهتنها یک شهید، که سمبل وفاداری به آزادی و انسانیت است. داستان زندگیاش، الهامبخش نسلی است که هنوز در برابر ظلم ایستادهاند. در واپسین جمله وصیتنامهاش، او نوشت: , «پاینده باد راه سرخ مجاهدین خلق ایران» و این، آغازی دوباره بود؛ تعهدی برای ادامه راهی که با خون امثال حسن سرخوش، رنگ گرفته است
فاطمه (سودابه) پازاج؛ دختر ۱۸ سالهای که آزادی را معنا کرد
در بحبوحه خفقان و ظلم، نام فاطمه (سودابه) پازاج، نوجوانی از دل محلههای کارگری تهران، چون پژواکی از شجاعت و ایثار در تاریخ مقاومت ایران ثبت شده است. او تنها ۱۸ سال داشت، اما فهم و ایمانش به آزادی، از عمرش فراتر بود. از فقر تا بیداری سودابه در سال ۱۳۴۲، در خانوادهای کارگری در جنوب تهران چشم به جهان گشود. کودکیاش در کوچههای خاکآلود و میان تبعیض و تنگدستی گذشت. اما چیزی در درون او نمیپذیرفت که فقر، سرنوشت قطعی باشد. نگاه تیزبینش به بیعدالتیهای اجتماعی، از همان نوجوانی شعلهی پرسش و اعتراض را در دلش برافروخت. شورش نسلی که خاموش نماند در روزهای پرتلاطم سال ۱۳۵۷، سودابه نوجوان نیز به موج خروشان مردم علیه سلطنت پیوست. اما بهار آزادی، آنگونه که امید میرفت، دیری نپایید. با قدرتگیری روحالله خمینی، فضای آزادی جای خود را به اختناق مذهبی داد. سودابه در جستجوی راه رهایی، با آرمانهای سازمان مجاهدین خلق ایران آشنا شد؛ سازمانی که عدالت اجتماعی، برابری و توحید را بهعنوان محور مبارزه برگزیده بود. زنی جوان در میانه طوفان پس از سرکوب خونین ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، سودابه به فعالیت در انجمنهای مقاومت در شرق تهران پیوست. او در کنار آموزش سیاسی، برای سازماندهی تظاهرات مردمی، شبانهروز تلاش میکرد. یکی از همرزمانش نقل میکند که سودابه، یک روز پیش از تظاهرات پنجم مهر، با صلابتی بینظیر گفت: «فردا نشان خواهیم داد که با چه کسانی طرف هستند… در ابتدای این راه عهد بستیم که باید تا آخرش رفت». و رفت… طلوعی که به خون نشست پنجم مهر ۱۳۶۰، سودابه در تظاهراتی شرکت کرد که با شعار «مرگ بر خمینی» فضای تهران را لرزاند. همان شب، او بازداشت شد و دو روز بعد، در سحرگاه هفتم مهر، در کنار همرزمش ایران حاتمپور و شماری دیگر از جوانان، تیرباران شد. در آن لحظه، تنها ۱۸ سال از عمرش میگذشت. وصیتی برای فردای آزاد در واپسین ساعات زندگی، سودابه وصیتنامهای نوشت که در آن آمده است: «رسم و ره آزادی افتخار این را دارم که خود را یکی از هواداران سازمان مجاهدین خلق ایران معرفی کنم… با این امید که خون من نیز وسیلهیی باشد برای رسیدن به جامعه قسط توحیدی». یاد دختری که تاریخ را نوشت سودابه پازاج، نه یک قربانی، که یک انتخابگر بود؛ دختری که آگاهانه در صف نخست ایستاد و جان خود را برای آرمان عدالت و آزادی فدا کرد. نام او امروز، چون فانوسی در شب تاریک ایران، مسیر نسلهایی را روشن میکند که همچنان برای رهایی میجنگند.
یاد مجاهد شهید عباس (علی) وشاق؛ الگویی از صداقت، فداکاری و پایداری
شهید عباس (علی) وشاق، یکی از فرزندان برومند ایران زمین، در سال ۱۳۲۸ در نطنز، در خانوادهای متوسط و زحمتکش متولد شد. زندگی او همچون بسیاری از مجاهدان این مرز و بوم، روایتگر تلاش، آگاهی، مقاومت و ایثار در راه رهایی مردم از بند ظلم و استبداد بود. وی پس از پایان دوران تحصیلات متوسطه، وارد دانشگاه ملی در رشته حسابداری شد و همزمان با آن، قدم در مسیر آگاهی سیاسی و دینی گذاشت. علی از همان دوران نوجوانی با شرکت در جلسات مذهبی و فرهنگی، به عمق نابسامانیها و بیعدالتیهای اجتماعی پی برد. لمس مستقیم فقر و محرومیت در اطرافش، او را به سوی درک ریشهایتر از علل این معضلات سوق داد. بدینسان، دیکتاتوری شاه را مانع اصلی سعادت ملت ایران تشخیص داد و تصمیم گرفت زندگی خود را وقف مبارزه برای آزادی و عدالت کند. در سالهای ابتدایی دهه پنجاه، و همزمان با علنی شدن فعالیتهای سازمان مجاهدین خلق ایران، علی با این جریان آشنا شد و به آرمانهای آن ایمان آورد. او به روستاهای اطراف تهران میرفت و با نوجوانان کتاب میخواند، به درد دل مردم گوش میداد و روشنگری میکرد. این فعالیتها باعث شد تا در خرداد ۱۳۵۱، به همراه مجاهد شهید خلیل طباطبایی و چند تن دیگر دستگیر شده و روانه شکنجهگاه ساواک گردد. با وجود شکنجههای سنگین، چون مدرکی علیه او نداشتند، پس از پنج ماه آزاد شد. زندگی علی پس از این تجربه رنگ تازهای به خود گرفت. او که در دوران اسارت بیش از پیش به ماهیت رژیم شاه و حقانیت راه مجاهدین پی برده بود، با انگیزهای مضاعف به فعالیت ادامه داد. پس از آزادی، دوران سربازی را گذراند، اما بهدلیل سابقه زندان، علیرغم پس از پیروزی انقلاب ۱۳۵۷، علی به نطنز بازگشت و در راهاندازی و هدایت جنبش ملی مجاهدین در آنجا نقش کلیدی ایفا کرد. فروتنی، صداقت، وقار و عشق بیپایان او به مردم، جوانان بسیاری را به سوی آرمانهای سازمان جذب کرد. اما با گسترش سرکوب و حملات چماقداران به دفاتر سازمان، فعالیتها در نطنز متوقف شد و علی برای ادامه مسئولیتهایش به تهران رفت. در سال ۱۳۵۸، علی کاندیدای سازمان برای مجلس شورای ملی از حوزه نطنز شد. در جریان این فعالیتها، با وجود فشارها و تقلبات انتخاباتی، مورد استقبال گسترده مردم قرار گرفت و با افشای چهره ارتجاعی حاکمیت، نقش مؤثری در آگاهیبخشی سیاسی ایفا کرد. در سال ۱۳۵۹ به بخش حقوقی روابط سازمان منتقل شد. پس از سی خرداد ۱۳۶۰ و آغاز فاز نظامی، در ماه رمضان همان سال، توسط مأموران رژیم شناسایی و دستگیر شد. چهار ماه و نیم در اسارت، تحت شدیدترین شکنجهها قرار داشت، اما ایستادگیاش بر مواضع مجاهدی، هرگز سست نشد. علی وشاق، نهتنها حاضر به ندامت و مصاحبه تلویزیونی نشد، بلکه با قدرت و ایمان، تا آخرین لحظه بر آرمانهایش پای فشرد. او در ۱۹ مهر ۱۳۶۰ همراه با جمعی از همرزمانش به جوخه تیرباران سپرده شد. وصیتنامه پرشور علی، که از درون زندان به بیرون راه یافته، سندی دیگر از خلوص، ایمان، تحلیل درست سیاسی و آرمانگرایی بینظیر اوست. او در این وصیتنامه، به وضوح اعلام میکند که مبارزهاش نه برای قدرت و نه برای دنیا بوده، بلکه برای احیای مکتب اسلام اصیل، دفاع از مظلومان، و پیادهسازی ارزشهای توحیدی است. او با الهام از نهجالبلاغه، خود را ادامهدهنده راه حسین (ع) و مجاهدان راه حق میدانست و رژیم خمینی را بهعنوان ادامهگر مسیر ظلم، تحجر و خیانت معرفی میکرد. در سخنان آخرش به مادرش گفت: «مادر! حق نداری برای من گریه کنی و ناراحت بشوی.» این جمله کوتاه، نمایی از عظمت روح انسانی بود که زیستن را برای عدالت، و مرگ را در راه آزادی انتخاب کرده بود. خانه علی پس از شهادتش، علیرغم فضای خفقانزده آن ایام، به مدت یک هفته میزبان مردمی بود که برای بزرگداشت او آمده بودند. شهادت علی نهفقط برای خانواده و دوستان، بلکه برای همه کسانی که او را میشناختند، ضایعهای سنگین و در عین حال الهامبخش بود. دو برادر علی، محمدرضا (احمد) و غلامرضا نیز به صف شهدای سرفراز مجاهد خلق پیوستند. خانوادهای که با نثار سه فرزند، نشان وفاداری به آرمانهای آزادی و عدالت را برای همیشه در تاریخ این سرزمین ثبت کردند.
با یاد مجاهد شهید خسرو رحیمی؛ ستارهای که در ظلمت درخشید
در سرزمینی که سکوت، طناب دار حقیقت بود و شبهای آن بوی خفقان میداد، خسرو رحیمی چون شهابی فروزان در تاریکی تاریخ درخشید. مردی که نامش با صداقت، شور، ایمان و آزادی گره خورد، و رد پایش تا ابد در کوچههای خاطره و وجدان بیدار این سرزمین باقی خواهد ماند. خسرو، فرزند ایران، در سال ۱۳۳۳ چشم به جهان گشود؛ اما زیستن برای او تنها نفس کشیدن نبود. او از همان دوران نوجوانی، شعلهای در دل داشت که نه خاموشی میپذیرفت و نه سازش با ظلم. در دانشگاه مشهد، کلاس درسش تنها فیزیک نبود، بلکه انقلابیترین مفاهیم را در میدان مبارزه آموخت: مقاومت، اتحاد، وفاداری و عشق به خلق. در سال ۵۴، هنگامی که خفقان شاهنشاهی بر همهچیز سایه افکنده بود، خسرو در صف نخست ایستاد و با دستانی خالی اما دلی پر از امید، فریاد آزادی سر داد. دستگیر شد، شکنجه دید، زندانی شد. اما زندان نه تنها او را نشکست، بلکه از او مجاهدی ساخت که در تاریکی، راه را با شعلهی ایمانش برای دیگران روشن کرد. خودش میگفت: «وقتی مجاهدین را در زندان دیدم، بال درآوردم…» و واقعاً بال گرفت. از آن پس، خسرو نه فقط یک دانشجو، بلکه صدای مردم بیصدا، امید محرومان، و تجسم اتحاد و آرمان در کالبد یک انسان شد. پس از آزادی، او در کنار همرزمانش بار دیگر تشکلها را احیا کرد، تظاهرات برپا کرد و آتش امید را در دل خیابانهای مشهد شعلهور ساخت. پس از پیروزی انقلاب، مسئولیتهای بیشتری پذیرفت، اما هیچگاه فروتنبودن، تبسم، و سادهزیستیاش را فراموش نکرد. او انقلابی بود، اما پیش از آن، انسان بود. و سرانجام، در سحرگاه خونین ۱۹ بهمن ۱۳۶۰، هنگامی که قلبها هنوز در شوک شهادت اشرف و موسی میتپید، خسرو فرمانده پایگاه بود. سرود “برخیز ای خلق ستمدیده” را زیر لب زمزمه میکرد و آماده میشد تا آخرین نبردش را رقم بزند. او جنگید، تا آخرین گلوله، تا آخرین نفس، و آنگاه سبکبال به آسمان پر کشید؛ در همان راهی که به آن عشق میورزید.
ولیالله فیض مهدوی؛ نماد پایداری، فریاد آزادی
در تاریخ معاصر ایران، نامهایی هستند که همچون مشعلی فروزان مسیر مبارزه برای آزادی را روشن کردهاند. یکی از این نامها، مجاهد شهید ولیالله فیض مهدوی است؛ جوانی برآمده از دیار همدان که زندگیاش را وقف آزادی مردم ایران از چنگال دیکتاتوری دینی کرد و در راه این آرمان، با آگاهی و ایمان، مسیر سخت مقاومت را برگزید. ولیالله در سال ۱۳۵۸ در همدان دیده به جهان گشود. دوران کودکی و نوجوانیاش در همان شهر سپری شد، اما ذهن پرسشگر و روح ناآرامش، او را به سوی درک عمیقتر از وضعیت سیاسی کشور و ضرورت مبارزه کشاند. پس از جستوجو و بررسی راههای مختلف، در نهایت دل در گرو سازمان مجاهدین خلق ایران سپرد. نقطه آغاز این پیوند، شنیدن صدای رادیو مجاهد و آشنایی با زندگی شهیدان راه آزادی بود. صدایی که قلبش را تسخیر کرد و راهش را روشن ساخت. در سال ۱۳۷۹، پس از گذر از موانع بسیار، به مجاهدین پیوست و خیلی زود ارزشهای انقلابی و انسانی سازمان در جان او نهادینه شد. جسارت، فروتنی و تعهد، از ویژگیهای برجسته او بود. ولیالله همواره با جدیت و دقت به مسئولیتهایش عمل میکرد و در میان همرزمانش به عنوان فردی متعهد و قابل اعتماد شناخته میشد. پس از طی آموزشهای لازم، با مأموریتی انقلابی به زادگاهش بازگشت. اما دیری نپایید که توسط مأموران وزارت اطلاعات دستگیر شد. از آن پس، مسیر پررنج و در عین حال افتخارآمیز مقاومت در زندان برایش آغاز شد. او ابتدا در زندان دیزلآباد کرمانشاه و سپس در اهواز، تحت شدیدترین شکنجهها قرار گرفت. بیش از ۵۰۰ روز را در سلول انفرادی گذراند، همواره با دستبند، پابند و چشمبند، در شرایطی غیرانسانی. بازجویان رژیم تلاش کردند با تهدید به اعدام، ایجاد رعب، و تحقیر، ارادهاش را در هم شکنند، اما او با صلابت ایستاد. پس از آن، به زندان اوین و سپس گوهردشت منتقل شد؛ جایی که اوج فشار و آزار بر او تحمیل گردید. او را به بند زندانیان عادی با جرائم خطرناک فرستادند تا با تحریک آنان، به حذف فیزیکیاش دست یابند. اما چنان منش و شخصیت انقلابی و تأثیرگذارش ریشه دوانده بود که حتی در میان خطرناکترین زندانیان نیز مورد احترام قرار گرفت و هیچکس جسارت تعرض به او را نداشت. ولیالله در زندان، نهتنها تسلیم نشد بلکه به الگویی برای دیگر زندانیان سیاسی تبدیل شد. در همه اعتصاب غذاها و اعتراضات جمعی شرکت کرد. پس از شهادت همرزمش حجت زمانی، تهدیدها علیه او شدت یافت. حکم اعدامش به او ابلاغ شد، اما با شجاعت و قاطعیت پاسخ داد: «منتظر چه هستید؟ چرا مرا برای اعدام نمیبرید؟» از جمله نقاط برجسته شخصیت او، پایبندی عمیق به آرمانها بود. او بارها از سوی شکنجهگران تحت فشار قرار گرفت تا علیه سازمان مجاهدین خلق مصاحبه کند یا ابراز ندامت کند، اما قاطعانه رد کرد. همسلولیهایش از روحیه بلند و پرشورش سخن میگویند. او هیچگاه نشانهای از ترس بروز نداد. در برابر تهدید به مرگ، لبخند میزد و شعرهای انقلابی را زمزمه میکرد. در یکی از این جملات در سلولش نوشت: «دژخیمان! عمری با من به درشتی سخن گفتید، خود آیا دو حرف تابتان هست؟» در آخرین پیام صوتیاش، که تنها چند هفته پیش از شهادتش ضبط شد، ولیالله با آرامش و صلابت، روایت دردناک دوران اسارت، شکنجه، و ایستادگی را بازگو کرد. او از سلول انفرادی، از اعدامهای ساختگی، از شبهای ترس و امید سخن گفت، اما تأکید کرد که برای او، مبارزه و استمرار آن مهمتر از هر چیز است . صدایش پر از اطمینان بود؛ گویی که میدانست راهش درست است و آینده از آن کسانیست که از ستم نمیهراسند. در نهایت، مجاهد شهید ولیالله فیض مهدوی در روز ۱۵ شهریور ۱۳۸۵، همزمان با سالگرد بنیانگذاری سازمان مجاهدین خلق ایران، به شهادت رسید. رژیم آخوندی گمان میکرد با خاموش کردن صدای او، نقطه پایانی بر آرمانش خواهد گذاشت. اما او با خون خود، برگ دیگری بر دفتر پرشکوه مقاومت ایران افزود و به سمبل پایداری تبدیل شد. امروز نام ولیالله در قلب تمام آزادیخواهان زنده است. او تنها یک زندانی سیاسی یا یک قربانی شکنجه نبود؛ بلکه حقیقتاً رزمندهای بود که تا آخرین نفس در برابر استبداد ایستاد. خاطرهاش نهتنها در میان یارانش بلکه در وجدان تاریخ باقی خواهد ماند.
با یاد مجاهد شهید پروانه پیوستگان: سمبل ایمان، آگاهی و فداکاری
مجاهد شهید پروانه پیوستگان در روز هفتم اردیبهشت سال ۱۳۴۱ در تهران دیده به جهان گشود. او در خانوادهای محروم و با وضعیت مالی دشوار رشد یافت و از همان کودکی با رنجهای ناشی از فقر و تبعیض آشنا شد. اما این سختیها نهتنها او را درهم نشکست، بلکه از او دختری آگاه، مسئولیتپذیر و متعهد به ساختن آیندهای بهتر برای مردمش ساخت. پروانه از همان دوران تحصیل، جزو دانشآموزان ممتاز و کوشا بود. در کنار موفقیتهای درسی، به موضوعات اجتماعی توجه ویژهای نشان میداد و درد و رنج محرومان را در نوشتهها و انشاهای مدرسهاش بازتاب میداد. آرمانهای او از همان نوجوانی با عدالت، آزادی و خدمت به خلق گره خورده بود. او از دل اسلام بردبار و انقلابی الهام میگرفت، از محمد رسولالله (ص) و علی بن ابیطالب (ع) بهعنوان الگوهایی برای ایستادگی و حقطلبی یاد میکرد. علاقه و ارادتش به مجاهدین خلق، بهویژه پس از پیروزی انقلاب ضدسلطنتی ۱۳۵۷، مسیر زندگیاش را بهروشنی ترسیم کرد. مسیر مبارزه با شروع مبارزات مردمی علیه دیکتاتوری سلطنتی، پروانه بهطور فعال در تظاهراتها شرکت کرد و در مدرسهاش با تهیه روزنامههای دیواری، آگاهیبخشی به همسالان خود را در پیش گرفت. پس از انقلاب، با پیوستن به سازمان مجاهدین خلق ایران، فعالیتهای او سازمانیافتهتر و آرمانگرایانهتر شد. ایمان او به راه مجاهدین چنان عمیق بود که حتی در برابر فشارها، تهمتها و زخمزبانهایی که دیگران نثارش میکردند، هرگز تردیدی در مسیرش پیدا نکرد. او با صبوری و استواری میگفت: «انسان تا زمانی که زنده است، میتواند خدمت کند.» شبی که با خدا سخن گفت در شب پیش از شهادت، پروانه کنار پنجره نشسته بود. وقتی از او پرسیدند چه میکند، پاسخ داد: «دارم با خدا راز و نیاز میکنم چون فردا او را میبینم.» و سپس لبخندی زد؛ لبخندی که گویی نشان از آمادگی برای پروازی بیبازگشت و آغوشی باز بهسوی شهادت داشت. شهادت در تظاهرات ۵ مهر در صبح ۵ مهر ۱۳۶۰، پروانه به جمع میلیشیاهایی پیوست که در تظاهراتی عظیم، شعار «مرگ بر خمینی» را فریاد میزدند و با دستان خالی در برابر ماشین سرکوب ایستادگی کردند. پروانه را در همان روز به زندان اوین منتقل کردند و چند ساعت بعد، بیمحاکمه و بیدفاع، تیرباران کردند. میراث سرخ یک شهید پروانه پیوستگان، همچون دیگر قهرمانان قیام ۵ مهر – از جمله حسن سرخوش، مسعود شکیبانژاد، سعید صفابخش و زهرا احمدیزاده – جان خود را نثار آزادی کرد. نام این دلیران در تاریخ ایران جاودانه خواهد ماند. آنان با خون خود نوشتند که پیروزی از آن انقلابیون است و رژیمهای پوسیده و ارتجاعی محکوم به زوالاند. یاد و نام پروانه پیوستگان، این دختر جوان، باایمان و فداکار، همواره سرخ و جاویدان خواهد ماند؛ الگویی برای نسلی که آزادی را نه در شعار، که در خون و فریاد جستوجو میکند.
با خون خویش، تاریخ را امضاء کرد… روایتی از زندگی و شهادت مجاهد خلق، محمود یحیوی آزاد
در سرزمین عشق و ایثار، آنجا که خورشید هر سحرگاه، نام شهیدان را با اشک و شکوه بر لب میآورد، نام محمود یحیوی آزاد فرزند محمدعلی با نور و حماسه در دل تاریخ حک شده است. شهیدی از تبار آزادگان، از خطه سراب، که در سال ۱۳۳۲ دیده به جهان گشود و در ۶ تیر ۱۳۶۰، با فریادی سوزان و ایمانی خالص، جان بر سر پیمان نهاد وبه عهدش با خلق وفا کرد. محمود، ، از همان سالهای نوجوانی در اردبیل، روح ناآرامی داشت که با درد مردم آرام میگرفت. پس از دیپلم، وارد دانشگاه علم و صنعت تهران شد، اما دلِ بیقرارش در پی آگاهی بود، نه مدرک. او معلمی را برگزید تا آگاهی را در دلهای تشنه بکارد. در همین مسیر بود که با آرمان سازمان مجاهدین خلق آشنا شد و به گفته خودش که گفت : «گمشدهام را یافتم.» در سال ۵۷، دژخیمان ساواک جسمش را به بند کشیدند، اما روحش را نه. محمود در شکنجهگاهها ایستاد، مقاوم و بیباک. پس از آزادی، با شور انقلابی، به صفوف مردم پیوست و در تشکیل شورای شهر اردبیل، سازماندهی جوانان و فعالیتهای اجتماعی، نقشی بیبدیل ایفا کرد. اما انقلاب به یغما رفت و آنانی که خود مدعی دین بودند، شمشیر بر فرزندان ایمان کشیدند. در تیرماه ۵۹، محمود در جریان حمله اوباش خمینی به انجمن جوانان مسلمان زخمی و سپس از بیمارستان ربوده شد. ۱۴ ماه در زندان تبریز، در سکوتی خونآلود، فریاد مقاومت بود. مسئول تشکیلات زندان شد؛ نه شکسته، نه خاموش، که شعلهورتر از همیشه. و آن دم واپسین، آن لحظه دیدار، چون عاشقی به معشوق، او را برای تیرباران بردند. اما صدایش بلندتر از همیشه بود: «درود بر سازمان مجاهدین خلق، درود بر مسعود رجوی، مرگ بر ارتجاع!» در وصیتنامهاش، سوره احزاب، آیه ۳۹ را نوشت: الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِسَالَاتِ اللَّهِ وَيَخْشَوْنَهُ وَلَا يَخْشَوْنَ أَحَداً إِلَّا اللَّهَ آری، او پیامآور نور بود و جز خدا از کسی نترسید. و چه زیبا گفت در واپسین خطوطش: افتخار میکنم که قطرههای خونم به سیلاب خون شهدای مجاهدین میپیوندد. او در آن لحظات آخر، باز هم پُر از آگاهی و عشق، مادر را به استقامت دعوت میکند و از خواهران و برادران میلیشیا میخواهد که در سپیدهدم پیروزی، دعای مجاهدین را زمزمه کنند: اللَّهُمَّ انصُر الْمُجَاهِدِين الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا او رفت، اما جاودانه ماند. همانگونه که نوشت: گیرم که دشنهتان در قلب نشست… اما با قلب هزاران چه میکنید؟ محمود یحیوی آزاد، تنها یک نام نیست، یک راه است. راهی پر از روشنی، که بر تارک آن با خون نگاشتهاند: زنده باد مجاهدین خلق ایران،
شهید کیومرث راستبین — معلمی که خون خود را پای آزادی ریخت
در روزگاری که ظلم، چون ابری تیره بر سرزمینمان سایه افکنده بود، مردی برخاست؛ بیهیاهو، بیادعا، اما با قلبی که آتش در آن شعلهور بود — آتشی از جنس عشق به مردم، به آزادی، به حقیقت. نامش کیومرث راستبین بود؛ معلمی از سنندج، زاده محلهی سادهدل جورآباد، که با نان حلال و تربیت پدر و مادری زحمتکش، قد کشید و مرد میدان شد. او از همان کودکی، نگاهش فراتر از روزمرگیهای عادی بود. در دبستان نصراللهبگی و دبیرستان بوعلی درس خواند، اما درس اصلی زندگی را در کوچهپسکوچههای درد و فقر آموخت. سال ۱۳۵۴، وقتی بسیاری از همسنوسالهایش هنوز به دنبال مسیر زندگی بودند، او قدم در راه مقدس معلمی گذاشت. دو سال در دانشسرای مقدماتی آموخت و آنگاه خود چراغی شد برای کودکانی که مدرسهشان سقفی نداشت و دلهایشان از مهربانی تهی بود. او معلم بود؛ اما نه فقط در کلاس. در روستاهای اطراف مریوان، دیواندره و سنندج، وقتی از کلاس بیرون میآمد، به درمان دردهای مردم میپرداخت؛ با داروهایی که با هزار سختی فراهم میکرد. کیومرث، مرهم تن و جان مردمانی بود که سالها فراموش شده بودند. اما زمانهی تاریک، مردانی بزرگ میطلبید. پاییز ۱۳۵۹، هنگامیکه کردستان در محاصره سرکوب و خفقان بود، کیومرث سکوت نکرد. به صفوف مقاومت پیوست؛ نه برای انتقام، بلکه برای آرمانی بزرگتر — برای ساختن جامعهای بیطبقه، انسانی، و آزاد. او در تیم تدارکات نظامی فعال شد؛ پشتخط، اما در قلب ماجرا. مردی آرام که برای جان دیگران میدوید و جان خودش را بیهیچ چشمداشتی در کف دست گرفته بود . زمستان ۱۳۶۱، دژخیمان او را دستگیر کردند. و در سحرگاه خونین ۱۳ فروردین ۱۳۶۲، در زادگاهش سنندج، گلولههای بزدلان بر پیکر مقاومش بارید. آن روز، زمین خیس از خون حقیقت شد، اما نهراسید؛ زیرا پیش از رفتن، این کلمات را به امانت سپرد : «راهی را رفتهام که در آن پشیمانی نیست… جانم را تقدیم کردهام برای طلوع روزی که حق روشن خواهد شد»… کیومرث رفت، اما ندای او، چون ناقوس بیداری در تاریخ پیچید. او فقط یک معلم نبود؛ او معلم حقیقت بود، آموزگار مقاومت، پیشوای بیصدا اما پرهیبت قلبهایی که هنوز برای آزادی میتپند. امروز، هرکس نامش را بشنود، نه با اندوه، که با افتخار اشک میریزد. او نشانهای است از آنکه حتی در ظلمانیترین شبها، کسی هست که چراغی روشن کند — و خود، بسوزد تا دیگران راه را ببینند. نامش تا ابد در دل کردستان خواهد درخشید. سلام بر او، سلام بر خون پاکی که زمین را تطهیر کرد
یاد و راه مجاهد شهید حسن کاظمپور مقدم، دانشجوی آزادیخواه
حسن کاظمپور مقدم، متولد سال ۱۳۳۴ در شهریار کرج، یکی از هزاران جوان آزادیخواهی بود که زندگی خود را وقف مبارزه با دیکتاتوری و دفاع از آرمان آزادی و عدالت کرد. او در خانوادهای مرفه دیده به جهان گشود و مسیر تحصیل را با جدیت طی کرد؛ از دبیرستان هدف در تهران تا رشته فیزیک در دانشگاه اصفهان. اما افق دید حسن فراتر از موفقیت فردی بود. او با ورود به دانشگاه، به صف دانشجویان مبارز علیه استبداد پیوست و به حمایت از سازمان مجاهدین خلق ایران پرداخت. در سال ۱۳۵۳ به اتهام هواداری از مجاهدین خلق و حمایت از مبارزه مسلحانه علیه رژیم پهلوی بازداشت و به شدت شکنجه شد. شکنجههایی که آثارش تا پایان عمر با او ماند، اما هرگز ارادهاش را نشکست. یک سال زندان در اوین، برای او تنها دورهای از پختگی سیاسی و تعهد عمیقتر به مبارزه شد. پس از آزادی، ساواک اجازه بازگشت به دانشگاه را به او نداد. حسن برای ادامه تحصیل و فعالیت سیاسی به آلمان رفت و در دانشگاه صنعتی هانور به تحصیل در رشته مکانیک پرداخت. در آنجا با تأسیس انجمن دانشجویان مسلمان، تلاش کرد آرمانهای مجاهدین را در میان دانشجویان ایرانی ترویج دهد . پس از انقلاب ضدسلطنتی، حسن به ایران بازگشت و در زادگاهش شهریار کرج، انجمن توحیدی شهریار را بنیاد نهاد. او که اکنون دانشجوی دانشگاه صنعتی شریف بود، به سرعت به عضویت شورای انجمن دانشجویان مسلمان درآمد و در سازماندهی نیروهای هوادار مجاهدین نقش مؤثری ایفا کرد. پس از آغاز سرکوبهای گسترده سیاسی در تابستان ۱۳۶۰، حسن نیز مانند بسیاری از فعالان سیاسی ناچار به زندگی مخفی شد. در مرداد همان سال در حین انجام یک مأموریت شناسایی و بازداشت شد و به زندان اوین منتقل گردید. شکنجهگران جمهوری اسلامی، بهویژه اسدالله لاجوردی، با کینهای عمیق او را تحت شکنجههای شدید قرار دادند. اما هیچیک از این فشارها نتوانست عزم استوار حسن را درهم بشکند . در واپسین دیدار با پدرش، هنگامی که به او وعده آزادی در صورت انجام یک مصاحبه تلویزیونی داده شد، حسن تنها یک جمله بر شیشه اتاق ملاقات نوشت: «القتل اولی من رکوب العار» (مرگ شرافتمندانه بهتر از زندگی با ننگ است). با لبخند از پدرش خداحافظی کرد و پای بر عهد خود باقی ماند. سرانجام، در ۲۸ شهریور ۱۳۶۰، این دانشجوی مبارز با قلبی لبریز از عشق به مردم ایران و نفرتی مقدس نسبت به رژیم سرکوبگر، در زندان اوین تیرباران شد. یادش گرامی و راهش پررهرو حسن کاظمپور مقدم نه فقط یک نام، بلکه نماد ایستادگی یک نسل در برابر دو دیکتاتوری است — هم سلطنت، هم استبداد مذهبی. این داستان، نه فقط مرثیهای برای یک شهید، بلکه سندی است از ظلمی که بر نسلی از آزادیخواهان ایران رفته است. یاد حسن، گواه زندهای است بر پایداری انسان در برابر جبر.