مجاهد شهید طاهر مرتضائی ؛ فرزندی از مشهد، متولد و پرورشیافته در همان شهر، مردی ۳۲ ساله که زندگیاش در بازار آغاز شد اما سرنوشت او را به میدان بزرگتری کشاند؛ میدان مبارزه با ارتجاع و استبداد. طاهر از همان دوران نوجوانی، طعم مبارزه را چشید. او پیش از انقلاب به سازمان مجاهدین خلق پیوست و مغازهی کوچک خود را به پناهگاهی امن برای یاران آزادی بدل ساخت. صداقت، روحیهی ضدارتجاعی و ایمان عمیق به راه خدا و خلق، برجستهترین ویژگیهای او بود. با پیروزی انقلاب، طاهر وارد فاز جدیدی از مبارزه شد. او به جرم هواداری از سازمان، در تیرماه ۱۳۶۰ دستگیر شد. لحظهی دستگیریاش صحنهای از شجاعت بود: فریاد «الله اکبر، زنده باد مجاهدین، مرگ بر ارتجاع» او، لرزه بر اندام شکنجهگران انداخت. در زندان، شکنجههای روحی و جسمی پایانناپذیر بود. حتی یک بار با وعدهی آزادی او را فریب دادند، لباسهایش را بازگرداندند و تا درِ زندان رساندند؛ اما ناگهان بازگردانده و گفتند: «تو اعدامی هستی!» با این همه، طاهر هیچگاه سر خم نکرد. در بیدادگاه، هنگامی که حکم اعدامش را اعلام کردند، با قامتی برافراشته گفت: «من شش سال پیش در رژیم شاه خائن با مجاهدین همکاری داشتم و همانجا انتظار شهادت را کشیده بودم. یعنی شش سال اضافه زندگی کردم. امروز خوشحالم که در این زمان اعدام میشوم. شما رسوا خواهید شد؛ چرا که همه میدانند من جز راه اسلام و خدا و خلق، راهی نپیمودهام.» روز ۱۸ مرداد ۱۳۶۰، طاهر مرتضائی را پس از ۴۰ روز شکنجه در زندان مشهد اعدام کردند. آن روز، فضای زندان پر از شعار و تکبیر شد؛ زندانیان کف زدند و فریاد «الله اکبر» سردادند. حتی برخی از پاسداران، تحت تأثیر شجاعت او، در سکوت سر فرود آوردند. اما شهادت طاهر تنها صفحهای از دفتر خونین خانواده مرتضائی بود. تنها چند روز بعد، عبدالله مرتضائی (برادرزادهاش) و محمدتقی خراسانی مطلق (خواهرزادهاش) در مشهد تیرباران شدند. در همان روزها، زینب خراسانی مطلق و همسرش محمود جعفری در رشت جان باختند. یک سال بعد، مصطفی موسوی، پسرخالهی طاهر، در درگیری با مزدوران ارتجاع در تهران به شهادت رسید. این خانواده، نسل در نسل، خون خود را نثار راه آزادی کردند. یاد و نام طاهر مرتضائی و همهی شهدای این خانواده، جاودانه باد؛ چرا که تاریخ گواهی میدهد: خونها بر زمین نمیماند و صدای رسا و بیباک مجاهدین، همچون طاهر، تا همیشه در گوش تاریخ طنینانداز خواهد بود.
عباسعلی کوهی؛ افسر نیروی هوایی و مجاهدی که سربدار شد
عباسعلی کوهی مردی از دل آذربایجان، فرزند سلماس، افسر نیروی هوایی، ورزشکاری محبوب، و مجاهدی استوار که در قتلعام ۱۳۶۷، سربدار شد و نامش در کارنامهی خونین جنایات خمینی دجال جاودانه گردید. از سلماس تا صفوف ارتش و مقاومت عباسعلی کوهی در سال ۱۳۳۱ در تازهشهر سلماس چشم به جهان گشود. جوانی پرشور و پرتلاش بود که تا دیپلم ادامه تحصیل داد و سپس به صفوف ارتش پیوست. او بهعنوان افسر متخصص سامانههای موشکی هاگ در یگان پدافندی تبریز خدمت میکرد و همزمان با دانش نظامی، در میدان ورزش نیز درخشید؛ مربی بینالمللی وزنهبرداری که در میان همکاران، دوستان و مردم شهرش، به انسانیت و محبوبیت شناخته میشد. آشنایی با مجاهدین و پیوند با قیام مردم قبل از انقلاب، توسط مجاهد شهید احمد رحیمی، به سازمان مجاهدین خلق ایران راه یافت. همان روزها بود که روحیهی عدالتخواه و آزادمنش او، همنوا با قیام مردم علیه دیکتاتوری سلطنتی شد. در روزهای پرآشوب انقلاب ۱۳۵۷، عباسعلی همگام با افسران انقلابی نیروی هوایی از قیام مردم حمایت کرد و پس از انقلاب، همچنان بهعنوان هوادار سازمان در صفوف ارتش باقی ماند. مقاومت در برابر ارتجاع با آغاز سرکوبهای خونین دههی ۶۰، سرنوشت عباسعلی نیز به سرنوشت هزاران آزادهی دیگر گره خورد. او سالها در پی وصل دوباره به سازمان بود تا سرانجام در سال ۱۳۶۳ همراه با مجاهد شهید احمد رحیمی به هستههای مقاومت پیوست. هرچند شمشیر دژخیمان هر روز بر فراز سر هواداران سازمان در شهرهای ایران فرود میآمد، اما عباسعلی تسلیم نشد و ایمان خود را به آزادی و آرمان مجاهدین حفظ کرد. شهادت در قتلعام ۶۷ سرانجام، در تابستان سیاه ۱۳۶۷، وقتی خمینی فرمان قتلعام زندانیان سیاسی را صادر کرد، عباسعلی کوهی نیز در صف هزاران مجاهد سرموضع ایستاد. او در زندان تبریز نیز با شجاعت از آرمان خود دفاع کرد. در یکی از ملاقاتها وقتی خانوادهاش از سر اندوه اشک میریختند، به آنان گفت: «شما حق ندارید گریه کنید. این راهی که ما رفتیم حق است. برای کسی که در راه حق جان میدهد گریه نمیکنند.» این سخنان نهتنها نشان از ایمان خللناپذیرش دارد، بلکه سندی زنده بر روحیهی مقاومتی است که خمینی جلاد هرگز نتوانست آن را در هم بشکند. عباسعلی سرانجام در تابستان ۶۷ بههمراه یارانش، از جمله همسنگر و شوهرخواهرش، مجاهد شهید احمد رحیمی، سربدار شد و پیکرش را در گورهای جمعی تبریز پنهان کردند.
زندگینامه مجاهد شهید سید جمشید هاشمی باجگیرانی
سید جمشید هاشمی باجگیرانی، فرزند مردم رنجدیده و آزادهی آبادان، در سال ۱۳۳۸ چشم به جهان گشود. کودکی و جوانیاش در سختیهای معیشتی گذشت، اما روح بلند و آرمانخواه او هرگز در تنگنای محرومیت خاموش نشد. با پشتکار فراوان توانست تحصیلات خود را تا مقطع دیپلم ادامه دهد و پس از آن در شرکت کشتیرانی به کار مشغول شد. با شعلهور شدن آتش انقلاب ضدسلطنتی، جمشید جوان به صفوف مردم آزادیخواه پیوست و در این مسیر با شجاعت و غیرت انقلابی گام نهاد. او پس از پیروزی انقلاب، با آرمانهای سازمان مجاهدین آشنا شد و شیفته راه آزادی و برابری گردید. از همان زمان، پرشور و فعال در جنبش ملی مجاهدین آبادان حضور یافت و یکی از نیروهای شناختهشده در میان مردم و یاران خود شد. پس از آغاز جنگ خانمانسوز ایران و عراق، خانوادهاش به شاهینشهر اصفهان کوچ کردند و جمشید نیز همراه آنان رفت. اما حتی تغییر مکان و فشارهای رژیم، نتوانست عزم راسخش را برای ادامه فعالیتهای انقلابیاش سست کند. او در میان دوستان و همرزمانش به متانت، صداقت، و رفتار انقلابی شهرت داشت. با شروع سرکوب گسترده پس از سی خرداد ۱۳۶۰، جمشید نیز در یک هسته مقاومت به فعالیت ادامه داد تا اینکه در تابستان ۱۳۶۲ توسط پاسداران خمینی دستگیر و به شکنجهگاهها منتقل شد. پس از تحمل ماهها شکنجه، در بیدادگاه رژیم به یکسالونیم زندان و دو سال حبس تعلیقی محکوم گردید. اما حتی زندان نیز نتوانست شعله ایمان و مقاومت را در او خاموش کند. پس از آزادی در سال ۱۳۶۴، دوباره به صفوف سازمان بازگشت. جمشید در تلاش برای پیوستن به مجاهدین در مناطق مرزی بود، اما بار دیگر دستگیر شد. شکنجههای سنگینی که بر او روا داشتند، به بیناییاش آسیب رساند. با این وجود، هرگز از مواضع آزادیخواهانه خود عقب ننشست و سربلند در برابر دژخیمان ایستاد. سرانجام، در مرداد ۱۳۶۷، در حالیکه تنها سه ماه تا پایان محکومیتش باقی مانده بود، در قتلعام خونین زندانیان سیاسی، بهدست جلادان خمینی در زندان اصفهان به شهادت رسید. پیکر پاکش در باغ رضوان اصفهان، قطعه ۴۲، به خاک سپرده شد؛ گواهی جاوید بر مظلومیت و ایستادگی نسلی که برای آزادی سر بر دار داد. سید جمشید تنها شهید این خانواده نبود. برادرانش، سید محراب و سید مسعود هاشمی باجگیرانی نیز در عملیات کبیر فروغ جاویدان خون خود را نثار راه آزادی کردند.
صدیقه (افسانه) شمسفرد؛ ستارهای که در آسمان مقاومت درخشید
مجاهد شهید صدیقه (افسانه) شمسفرد یکی از ستارگان درخشانی است که به نمادی از ایستادگی و شجاعت تبدیل شد؛ زنی ۲۵ ساله از تهران که عمر کوتاهش را یکسره وقف مبارزه با استبداد کرد و با خون خود پیمان آزادی را امضا نمود. آغاز راه افسانه در سال ۱۳۳۶ در تهران دیده به جهان گشود. او پس از گذراندن دوران دبستان و دبیرستان وارد دانشسرا شد؛ دورانی که همزمان بود با شعلهور شدن قیام خلق در سال ۵۷. از همان نخستین روزهای حضورش در محیط دانشگاهی، به صف دانشجویان معترض پیوست و در تظاهرات دانشجویی و خیابانی، صدای آزادیخواهی را فریاد زد. پس از انقلاب ۵۷؛ انتخاب راهی بیبازگشت با پیروزی انقلاب ضدسلطنتی، افسانه با سازمان مجاهدین خلق ایران آشنا شد و با انتخابی آگاهانه، زندگی خویش را وقف مبارزه کرد. او نخست در جنبش ملی مجاهدین فعالیت نمود و سپس به انجمن دانشجویان مسلمان دانشسرا منتقل شد؛ جایی که با تلاش و پشتکارش، روح تازهای در سازماندهی و پیشبرد فعالیتها دمید. زن جوانی در صفوف مقدم افسانه نه تنها در عرصهی دانشجویی، بلکه در تمامی صحنههای سیاسی فعال بود. در جریان اشغال سفارت آمریکا، در خط مقدم حضور یافت و علیه شعارها و ادعاهای فریبندهی ارتجاع به روشنگری پرداخت. او در اردیبهشت ۱۳۶۰ به بخش کارگری سازمان منتقل شد. ایستادگی تا پای جان دژخیمان بارها برای دستگیریاش یورش بردند. در یکی از این حملات، او برای فرار از محاصره ناچار شد از پشتبام خود را به پایین پرتاب کند. هرچند دستها و پاهایش شکست، اما روح تسلیمناپذیرش همچنان استوار ماند. چهار ماه بعد، پس از تحمل دشواریهای فراوان، دوباره توانست به سازمان وصل شود و با همان شوق و ایمان به راه ادامه دهد. افسانه بارها از سوی خانواده تحت فشار قرار گرفت تا دست از مبارزه بکشد. اما او هرگز عهدی را که با خدا و خلق بسته بود، فراموش نکرد. انتخاب او، انتخاب آگاهانهی وفاداری به آزادی بود؛ حتی اگر بهایش جان شیرینش باشد. شهادت روز دهم مرداد ۱۳۶۰، در تهران، افسانه در یک درگیری نابرابر با نیروهای سرکوبگر خمینی، اما با مقاومتی قهرمانانه، به شهادت رسید. او همانند هزاران مجاهد دیگری که در آن سالها خونشان بر زمین ریخته شد، سندی زنده بر جنایت دیکتاتوری مذهبی و در عین حال، چراغی فروزان بر مسیر آزادی ملت ایران شد.
زندگی و شهادت احمد گوراوانی؛ روایتی از ایستادگی
مجاهدشهید احمد گوراوانی است؛ فرزند دلیر تبریز ،یکی از نماد های ایستادگی در برابر ستم و دیکتاتوری . احمد در سال ۱۳۲۵ در تبریز چشم به جهان گشود. کودکیاش در میان کوچههای صمیمی تبریز گذشت و پس از تحصیلات ابتدایی و متوسطه، وارد بازار شد و با زحمت خود مغازهای کوچک را برپا کرد. اما قلب احمد تنها به دنبال روزی نان نبود؛ او از همان دهه ۴۰ با سیاست و مبارزه علیه ظلم آشنا شد و هنگامی که شعلههای آرمانخواهی مجاهدین در او روشن شد، راه خود را یافت. مغازه کوچک احمد به سرعت به پایگاهی بزرگ برای جوانان انقلابی تبدیل شد. او نه تنها در کار اقتصادی، بلکه در توزیع اعلامیهها، تکثیر دفاعیات و رساندن صدای آزادی به مردم، پیشتاز بود. همین فعالیتها بود که در سال ۱۳۵۴ او را به چنگال ساواک سپرد. شکنجهها، فشارها و بیدادگاههای شاه اما نتوانستند این کوه استقامت را در هم بشکنند. زندان برای احمد مدرسهای شد که او را به یک مجاهد آگاه و آرمانخواه بدل ساخت. با قیام ملت ایران در سال ۵۷، احمد از زندان آزاد شد. مردم تبریز که او را خوب میشناختند، با آغوش باز از او استقبال کردند. او دوباره به میان مردم بازگشت، اما این بار با تجربهای بیشتر و عزمی راسختر. پس از پیروزی انقلاب، در صفوف سازمان باقی ماند و در بازار تبریز به یکی از چهرههای شاخص و قابل اعتماد تبدیل شد. صداقت، مهربانی و ایمان به مردم، ویژگیهایی بودند که احمد را محبوب همگان ساخته بود. اما سال ۶۰ سرنوشت دیگری برای این فرزند تبریز رقم زد. در روز ۹ تیر، در حالی که از مأموریتی بازمیگشت، توسط مزدوران شناسایی و دستگیر شد. شکنجههای سنگین و سلولهای انفرادی نتوانستند او را وادار به تسلیم کنند. دژخیمان میخواستند از او چهرهای شکسته بسازند، اما احمد هرگز نپذیرفت که بر آرمانهایش خط بطلان بکشد. روایت همبندیهایش از روزهایی که احمد با وجود ضعف جسمانی، همچنان تحلیلهای سازمان را در میان زندانیان پخش میکرد، نشان میدهد که او حتی در دل سیاهترین شکنجهگاهها هم چراغ امید را روشن نگاه میداشت. سرانجام در ۲۸ مرداد ۱۳۶۰، رژیم خمینی با صدور حکم جنایتکارانه، این قهرمان تبریزی را به جوخه تیرباران سپرد. اما خون احمد نه خاموش شد و نه فراموش. او به شهادت رسید، اما یادش در جان تاریخ تبریز و ایران جاودانه ماند.
روایت زندگی فرجالله ارغوانی..شهیدی از زنجان
فرجالله ارغوانی — که بسیاری او را سعید صدا میزدند — از خاک زنجان سربرآورد؛ کودکیاش درون شهری که دیر میآموخت عدالت چیست اما زود میآموخت درد را. کسی که تا کلاس ششم ابتدایی درس خواند و سپس تن به کارگری داد، اما روح او هرگز در کارگاهها بند نماند؛ او از همان جوانی با محرومیت و ستمِ روزگار آشنا شد و آن آشنایی، زنگ خطری درونش نواخت تا دیگر «تحمل» را تاب نیاورد. آن چه در متن زندگیاش جلب نظر میکند، همآوایی عارفانهاش با متون مقدس و در عین حال شور انقلابیاش بود. فرج با قرآن و نهجالبلاغه مانوس بود و سخنان حضرت علی و آیات قرآن را نه بهعنوان متکلماتی دور از زمان، که چون آیینهای برای تحلیل شرایط حاضر به کار میبرد. پیش از انقلابِ بهمن ۵۷ در زنجان جوانان را گرد میآورد، از قرآن میگفت و از نهج البلاغه، و در رشتهای نانوشته میان فکر و اقدام، یک هستهٔ سیاسی-نظامی بنیاد نهاد. با خواهرانی که در مکتبِ الزهرا گرد آمده بودند نشست میگذاشت و آموزشهای نظامی را در کوههای اطراف به برادران و خواهران منتقل میکرد؛ آموزگاری که شاگردانش هم او را به خاطر شجاعت و جدیتی که داشت، فراموش نکردند. زندگی او اما بهسرعت وارد چرخهٔ سرنوشتسازِ انقلاب و سرکوب شد. در رمضان سال ۱۳۶۰ در حالی که از تبریز عبور میکرد دستگیر شد. محبوبیتش میان مردم، گواه آن بود که رژیم او را خطری بالقوه میدید: ابتدا به حبس ابد محکوم شد و در نهایت یک ماه بعد به جوخهٔ اعدام سپرده شد. فرج اما تا آخرین لحظات یک چیز را میدانست و باور داشت: «درخت انقلاب جز با خون سیراب نمیشود.» او، با چشمانی باز و لبان خندان، با قلبی مشتاق دیدار پروردگار، در برابر گلولهها ایستاد و رفت — و نامش را در صف کسانی نشاند که راه سرخ را ادامه دادند. از زبانِ کسانی که سلولهای مجاورش بودند، تصویر زندهتری از او میآید: مردی که آیاتی از سورهٔ مریم را برای یک خواهر زندانی میخواند و معنا میکرد، و میگفت هرگاه فشار مبارزه جان را میفشارد، به سورهٔ مریم پناه ببرند؛ او زنان را به عنوان حاملان رسالتی فروتن و سترگ میدید و امیدش به آنان راستین بود. روزی که خبر اعدامش رسید، نه حسرت که شادیای آرام در چهره داشت؛ از رفتنش با اشتیاق سخن میگفت اما همزمان شرمساری و التزامی نسبت به همنسلان شهید را به زبان میآورد — همه اینها نشان از انسانی دارد که مرگ را نه پایان که دَروازهای برای ادامۀ راه میدانست. سیاستِ فرج — و راهی که انتخاب کرد — ریشه در دو چیز داشت: ایمانِ عمیق و نفرت از ستم. او کتاب و مسجد و کوه را با هم داشت؛ از یکسو متنِ مقدس و از سوی دیگر چکمه و آموزشِ نظامی. ترکیب این دو، او را تبدیل به نمونهای کرد که هم مخاطبِ دلهای معنوی بود و هم معلمِ دلهای مبارز. همین دوگانگی بود که رژیم را بیمناک کرد و برای او سرنوشتِ اعدام را رقم زد. اما چه میماند؟ نامها، نامهها، روایاتِ سلولی و آیاتی که در دلها خوانده شدهاند. نامِ فرجالله ارغوانی به عنوانِ یکی از آن مجاهدانی ثبت شد که در سالهای سیاه دههٔ شصت جان دادند تا پیامِ مقاومت ادامه یابد. یادش گرامی باد — نه تنها به خاطرهٔ خون، که به خاطر اندرزهایش دربارهٔ پایداری، ایمان و مسئولیتِ اجتماعی.
شهید محمدعلی پورمسئلهگو؛ قهرمانی از دل رشت، صدایی برای آزادی
محمدعلی پورمسئلهگو، فرزند گیلان، یکی از ستارگان جاودانهای است که در آسمان مقاومت ملت ایران میدرخشد. کودکی و شکلگیری شخصیت محمدعلی در سال ۱۳۲۵ در شهر رشت و در خانوادهای متوسط چشم به جهان گشود. دوران کودکی و نوجوانیاش در همان شهر گذشت، اما از همان روزهای دبیرستان بود که روح ناآرام و حقیقتجوی او با مسائل سیاسی آشنا شد. نسیم اعتراض و مقاومت که در فضای گیلان جریان داشت، نخستین جرقههای مبارزه را در وجودش شعلهور ساخت. تحصیل و ورود به عرصه سیاست پورمسئلهگو با پشتکار فراوان توانست در رشته دامپزشکی ادامه تحصیل دهد و با مدرک دکترا فارغالتحصیل شود. اما او تنها یک پزشک حیوانات نبود؛ وجدان بیدارش او را به جراح زخمهای عمیقتر جامعه بدل ساخت: زخم استبداد، بیعدالتی و سرکوب. سالهای سیاه دیکتاتوری شاه در دهه پنجاه، هنگامی که استبداد پهلوی بر کشور سایه افکنده بود، محمدعلی بهعنوان هوادار سازمان مجاهدین خلق ایران با جسارت به تبلیغ آرمانهای آزادیخواهانه پرداخت. سال ۱۳۵۵، به جرم ایمان به آزادی، بازداشت شد. شکنجههای سنگین در زندانهای رشت، قصر و اوین نتوانستند ارادهاش را درهم شکنند. دو سال اسارت، او را بیش از پیش به آرمانهایش پیوند زد. پس از انقلاب؛ صدای مردم محمدعلی در سال ۱۳۵۷، همزمان با سقوط شاه، از زندان آزاد شد. او با تمام وجود به صفوف سازمان پیوست. فروتنی و تواضعش، صداقتی کمنظیر و انرژی بیپایانش، از او یار و همرزمی محبوب ساخت. هنگام تبلیغات انتخاباتی مجلس، با پای پیاده به روستاهای دوردست رشت میرفت و با زبانی ساده و صمیمی، از نقش مردم و ضرورت حضورشان در صحنه میگفت. مردمی که او را از نزدیک دیده بودند، صداقت و صلابتش را هرگز فراموش نکردند. زندگی مخفی و مقاومت در برابر دژخیمان با آغاز موج سرکوبهای خونین در سال ۱۳۶۰، محمدعلی ناچار شد به زندگی مخفی روی آورد. اما سرانجام در خرداد همان سال، شناسایی و دستگیر شد. بار دیگر شکنجهگاهها در انتظارش بودند، این بار نه ساواک شاه، بلکه دژخیمان خمینی. اما همچون گذشته، او سر خم نکرد. شکنجهها تنها بر جسمش اثر گذاشت، روحش استوارتر از همیشه باقی ماند. شهادت؛ جاودانگی یک زندگی در مرداد ۱۳۶۰، پس از مقاومت قهرمانانه در برابر بازجویان، محمدعلی پورمسئلهگو بر سر آرمان آزادی ایستاد و در برابر جوخه تیرباران ایستاد. خون سرخش بر خاک تهران ریخت، اما پیامش در رگهای تاریخ جاری شد: «آزادی بهایی دارد و من آن را با جان خویش پرداختم.» میراث یک شهید محمدعلی نه تنها یک فرد، بلکه نماد نسلی است که برای آزادی و رهایی مردمش از بند استبداد، از جان گذشت. او با زندگیاش درس شجاعت، صداقت و عشق به مردم را آموخت. با شهادتش نیز یادآور شد که راه آزادی، هرچند خونین، اما روشن و هموار خواهد شد.
حماسهای به نام حمیدرضا معصومی گودرزی
حمیدرضا معصومی گودرزی، فرزند دلیر لرستان، یکی از قهرمانانی است که ایستادگی شان در برابر ظلم ،الهام بخش نسل های آینده است. جوانی که تمام سیویک سال عمر کوتاه اما پربارش را وقف آزادی و عدالت کرد و سرانجام در قتلعام خونین سال ۱۳۶۷، با قامتی استوار بر دار شرف بوسه زد. ریشههای آزادیخواهی در دل لرستان حمیدرضا در سال ۱۳۳۶ در اشترینان لرستان چشم به جهان گشود. کودکی و نوجوانیاش در همان شهر گذشت؛ جایی که بذر آگاهی در ذهنش کاشته شد. او با مطالعه آثار نویسندگان متعهدی همچون صمد بهرنگی و غلامحسین ساعدی، با دردهای جامعه آشنا شد و خیلی زود راه مبارزه با بیعدالتی را برگزید. تحصیلات دبیرستانی را در بروجرد و خرمآباد به پایان رساند، اما مدرسه واقعی او خیابانها و میدانهای مبارزه بود. در سالهای پر التهاب ۱۳۵۶ و ۱۳۵۷، هنگامی که مردم ایران علیه دیکتاتوری پهلوی به پا خاستند، حمیدرضا در صف نخست ایستاد و حتی نخستین جرقههای اعتراض در بروجرد به همت او و یارانش زده شد. پیوند با مجاهدین و جستجوی آرمان آزادی پس از پیروزی انقلاب ضد سلطنتی، او همه امیدهایش را در آرمانهای آزادیخواهانه سازمان مجاهدین خلق یافت. در اشترینان مسئولیت تشکیلات هواداران سازمان را برعهده گرفت و با راهاندازی کتابفروشی و دکهای برای نشر اندیشه و آگاهی، صدای آزادی را به مردم رساند. اما استبداد تازهقدرتگرفته تاب روشنگری او را نیاورد. چماقداران دکهاش را تخریب کردند، اما حمیدرضا دست از تلاش نکشید؛ زیرا میدانست که آگاهی سلاحی است نیرومندتر از هر اسلحه. ورود به مبارزه مخفی و ایستادگی در زندان با آغاز سرکوب خونین ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، او نیز همچون بسیاری از مجاهدان، ناگزیر شد به مبارزه مخفی روی آورد و در همدان مسئولیت پشتیبانی واحدهای عملیاتی سازمان را پذیرفت. در آذر همان سال، پایگاه او لو رفت و پس از درگیری دستگیر شد. شکنجهها آغاز شد؛ شکنجههایی سنگین برای گرفتن اطلاعات، اما او لب فروبست و جز بر آرمانش، بر هیچ چیز دیگر پافشاری نکرد. بارها تلاش کرد از بند دشمن بگریزد، اما سرانجام دوباره دستگیر شد و این بار به ۱۰ سال زندان محکوم گردید. زندان برای او تنها جایی برای رنج نبود؛ بلکه مدرسهای برای استقامت و الهامبخشی شد. همرزمانش روایت میکنند که از ایمان و روحیه او جان تازه میگرفتند. او هیچگاه نخواست تسلیم شود، حتی وقتی به زندان قلعه خرمآباد تبعید شد و زیر وحشیانهترین شکنجهها قرار گرفت. آخرین فصل: سربلندی در قتلعام ۶۷ سرانجام در تابستان خونین ۱۳۶۷، زمانی که فرمان مرگ هزاران زندانی سیاسی صادر شد، حمیدرضا را نیز از بند بیرون کشیدند. دژخیمان خمینی او را به «ستاد» خرمآباد بردند و بیرحمانه به دار آویختند. حتی پیکر پاکش را به خانوادهاش نسپردند و محل دفن او را پنهان کردند؛ گویی میخواستند خاطرهاش را نیز دفن کنند. اما خون او، چون هزاران شهید دیگر، در حافظه تاریخ ماندگار شد. یادگاری برای فردا حمیدرضا معصومی گودرزی تنها یک فرد نبود؛ او نماد نسلی بود که با ایمان و عشق به آزادی، زندگیشان را فدای آیندهای بهتر کردند. او در تمام لحظات عمر کوتاهش، میان «زیستن در بند» و «رفتن برای آزادی»، دومی را برگزید. نام او امروز برای همه ما یادآور این حقیقت است که آزادی بهایی سنگین دارد، اما هیچ قدرتی قادر به خاموش کردن صدای آن نیست. یادش در قلبهای مردم ایران جاودان باد.
پرچمدار ایستادگی: نگاهی به زندگی و شهادت مجاهد خلق حسین عبدالوهاب
مجاهد شهید حسین عبدالوهاب یکی از ستارگان فروزان مقاومت در برابر استبداد و ارتجاع مذهبی در تاریخ معاصر ایران است؛ انسانی که زندگیاش را وقف آزادی و رهایی مردم ایران کرد و خون پاکش سندی شد بر بیدادی که بر نسل آزادیخواهان رفت. آغاز زندگی و ورود به صحنه مبارزه حسین عبدالوهاب در سال ۱۳۳۱ در تهران چشم به جهان گشود. در محیطی ساده و صمیمی پرورش یافت، دوران دبستان و دبیرستان را با جدیت پشت سر گذاشت و پس از دریافت دیپلم، در سازمان هواپیمایی کشوری بهعنوان کارمند هواپیمایی ایرانایر مشغول به کار شد. اما قلب جوان و پرشور او آرام نمیگرفت. در روزهای خیزش مردم علیه دیکتاتوری سلطنتی، حسین دوشادوش تودههای بهپاخاسته در خیابانها حضور یافت. او آزادی را نه شعاری توخالی، که آرمانی بزرگ می دانست. آشنایی با سازمان مجاهدین خلق پس از پیروزی انقلاب ضدسلطنتی، حسین به جستوجوی راهی برای تحقق واقعی آزادی و عدالت برخاست. آشنایی او با سازمان مجاهدین خلق ایران، نقطه عطف زندگیاش بود. در میان انبوه جریانهای سیاسی آن روزگار، حسین با صراحت و صداقت به صفوف مجاهدین پیوست و از همان آغاز، مسئولیت تبلیغ و گسترش آرمانهای سازمان را بر دوش گرفت. در راهپیماییها، میتینگها و اعتراضات علیه سرکوب آزادیها حضوری پررنگ داشت. یارانش او را به صداقت، رکگویی، فداکاری و آمادگی برای از خودگذشتگی میشناختند. از ۳۰ خرداد تا سالهای زندان حسین در تظاهرات تاریخی سیام خرداد ۱۳۶۰، که نقطهی عطفی در جدال مردم با استبداد مذهبی بود، شرکت کرد. از همان روز، زندگیاش وارد مرحلهای تازه شد: مبارزهی مخفی و تمامعیار. چندی بعد، در پاییز همان سال، پایگاهی که در آن مستقر بود مورد هجوم پاسداران قرار گرفت و او به اسارت درآمد. زندان اوین و سپس قزلحصار و گوهردشت، هفت سال شاهد مقاومت پولادین او بودند. محاکمهاش چیزی جز یک نمایش نبود؛ حکمی ۱۵ ساله در دادگاههای فرمایشی رژیم خمینی. اما آنچه اهمیت داشت، استقامت حسین در برابر شکنجه، انفرادیهای طاقتفرسا و محرومیتها بود. او هیچگاه از مواضعش کوتاه نیامد و پرچم آرمانش را بر زمین نگذاشت. قتلعام ۶۷: لحظه سرخ شهادت تابستان ۱۳۶۷، دژخیمان که سالها نتوانسته بودند روح مقاوم حسین را درهم بشکنند، تصمیم به نابودی فیزیکی او گرفتند. در جریان قتلعام زندانیان سیاسی، حسین عبدالوهاب همراه با صدها مجاهد قهرمان دیگر در زندان گوهردشت به دار آویخته شد. خبر شهادتش با بیرحمی تمام به خانوادهاش اعلام شد: تنها دو ساک، یک عینک و دو پتو را تحویل دادند و خواستند حقیقت را پنهان کنند. اما پدر داغدیده و شجاعش، سکوت نکرد؛ اعتراض کرد و برای فرزند شهیدش یادبود برگزار نمود. خانوادهای سراپا مقاومت حسین تنها شهید این خانواده نبود. برادرش، مجاهد شهید مهدی عبدالوهاب نیز در شهریور ۱۳۶۰، توسط همان جانیان به جوخه اعدام سپرده شد. خانواده عبدالوهاب، نمونهای روشن از نسلی است که بهای آزادی را با خون و رنج پرداختند. میراثی برای فردا حسین عبدالوهاب نماد ایستادگی است؛ نماد نسلی که حتی در تاریکترین سلولها، حتی زیر فشار شکنجه، حتی در آستانه طناب دار، امید به آزادی را زنده نگه داشت. خون او و یارانش نه تنها لکه ننگی بر جبین استبداد است، بلکه پرچمی است برافراشته برای ادامه راه رهایی.
جعفر هوشمند؛ جوانی که در راه آزادی ایستاد
جعفر هوشمند جوانی از تبار آگاهی و مقاومت که در ۲۴ سالگی جان خود را نثار راهی کرد که بهروشنی میدانست بهایش خون و رنج است. جعفر در سال ۱۳۴۳ در تهران متولد شد. دوران نوجوانی او با شعلهور شدن اعتراضات مردمی علیه دیکتاتوری شاه همزمان بود. او که هنوز در دبیرستان درس میخواند، بهسرعت با دردها و آرزوهای مردم محروم آشنا شد و در همان روزهای جوانی دریافت که منشأ فقر و ستم، در ساختار پوسیده و استبداد سلطنتی است. با پیروزی انقلاب ضدسلطنتی، جعفر با کمک برادر بزرگش، مجاهد شهید ابراهیم هوشمند، راه خود را یافت و به صفوف سازمان مجاهدین خلق ایران پیوست. او در انجمن دانشآموزان مسلمان، پرشور و بیوقفه فعالیت میکرد و صدای حقطلبی را به میان کوچهها و خیابانهای تهران میبرد. تبلیغات انتخاباتی، دکههای افشاگرانه، و حضور پررنگ در صحنههای سیاسی سالهای ۵۸ و ۵۹، بخشی از تلاشهای او بود. اما با آغاز سرکوب خونین مردم در سال ۱۳۶۰، جعفر نیز همچون هزاران جوان آزادیخواه دیگر، ناچار شد زندگی مخفی اختیار کند. تنها ۱۷ سال داشت که به مبارزهای بیبازگشت قدم گذاشت. دیری نپایید که مزدوران خمینی او را دستگیر کردند و به شکنجهگاه اوین بردند. شکنجهها و بازجوییهای بیرحمانه، نتوانست خللی در ارادهاش ایجاد کند. دادگاههای فرمایشی او را به ۱۵ سال زندان محکوم کردند، و از اوین به قزلحصار و سپس گوهردشت منتقل شد. جعفر هوشمند، در سالهای زندان، نماد پایداری بود. او بر سر آرمانهایش ماند، تسلیم نشد و هیچگاه سر خم نکرد. سرانجام در قتلعام ۶۷، هنگامی که هیئت مرگ او را میان «تسلیم» یا «شهادت» مخیر کرد، راه دومی را برگزید. او همچون هزاران مجاهد سرموضع دیگر، به پای چوبههای دار رفت و سربلند جان داد. جعفر تنها نبود؛ برادرش ابراهیم نیز همراه با همسر باردارش در همان سالهای خونین به شهادت رسیده بود. خانوادهای که ریشه در ایمان به آزادی داشت، همه چیز را فدای آرمان خلق کردند. امروز، یاد جعفر هوشمند نهتنها یک خاطره، بلکه فریادی است علیه ستم و یادآوری اینکه آزادی بهایی سنگین دارد. او در ۲۴ سالگی به عهدش با خدا و خلق وفا کرد و خونش در کنار خون هزاران شهید دیگر، نهال آزادی را آبیاری کرد.