به یاد قهرمان مظلوم؛ شهید سیدمحمدرضا سعادتی

در تاریخ پر تلاطم مبارزات ملت ایران، چهره‌هایی هستند که نام‌شان نه فقط بر کتیبه‌ها، که بر دل‌های آگاهان تاریخ و وجدان‌های بیدار حک شده است. یکی از این چهره‌های ماندگار، مجاهد شهید سیدمحمدرضا سعادتی است؛ فرزندی از شیراز، اما از آن دسته که خاک نمی‌شناسند، وطن‌شان حقیقت است و زیستن‌شان در راه آزادی.

سیدمحمدرضا در سال ۱۳۲۳ در شیراز دیده به جهان گشود. نبوغ، پشتکار و عشق به آموختن، او را تا قله‌های علمی رساند؛ از رتبه دوم دوران دبیرستان تا مهندسی برق در دانشگاه تهران. اما سرنوشت او به میزهای مهندسی و طرح‌های صنعتی گره نخورد. او دل در گرو آرمانی دیگر داشت؛ آزادی انسان، نفی استبداد و تلاش برای بنای جامعه‌ای عادلانه و بی‌طبقه.

او می‌توانست چون بسیاری، زندگی‌ آرامی در ذوب‌آهن یا نیروی هوایی داشته باشد، اما وجدان بیدارش، او را در برابر ظلم زمانه به صفوف مجاهدین خلق کشاند؛ همان زمان که دیکتاتوری شاهنشاهی دندان می‌سایید و نفس هر صدای معترضی را می‌برید. سعادتی اما سکوت نکرد. به صف مجاهدین پیوست، سرفرازانه ایستاد، و سال ۱۳۵۱ در چنگال ساواک گرفتار شد. شش سال زندان، شکنجه، و مقاومت، تنها او را پخته‌تر و مصمم‌تر کرد.

جای‌جای بدنش خاطره‌ی کابل و شلاق ساواک را به دوش می‌کشید، اما لب به سخن نگشود. آن‌ها که هم‌سلولش بودند می‌گویند از شدت شکنجه پشتش سوخته بود و ماه‌ها نمی‌توانست روی پا بایستد. اما از ذهنش، از ایمانش، از باورش هیچ چیز نتوانستند بسوزانند. و این است فرق مجاهد با دیگران: تکه‌تکه‌اش می‌کنی، اما آرمانش را نمی‌توانی خُرد کنی.

در میانه‌ی سیاهی‌های دهه پنجاه، وقتی گروه‌های مختلف اپورتونیستی و منحرف، در زندان‌ها با رنگ‌های سرخ و سیاه نقش می‌زدند، سعادتی به دعوت مسعود رجوی، راهی زندان قصر شد تا صفوف مجاهدین واقعی را بازسازی کند؛ همان‌ها که هنوز به اصالت توحید، عدالت اجتماعی، و مبارزه‌ی قهرآمیز با استبداد ایمان داشتند. سعادتی شد مربی، شد منبع امید و انسجام در دل تاریکی‌ها.

انقلاب که شد، او آزاد شد، اما نه برای آسودن؛ برای مجاهدتی تازه‌تر. در دل انقلابی که هنوز بوی خون شهدا می‌داد، بار دیگر به نبرد برگشت. اما این‌بار نه شاه، که ارتجاع تازه‌نفس و فریبکار با لباده دین در برابرش ایستاده بود. همان‌هایی که آزادی را وعده دادند و زندان را ارزانی داشتند. همان‌هایی که اسم خدا را آوردند، اما در عمل با خلق خدا دشمنی کردند.

اتهام جاسوسی برای روسیه تنها یک بهانه بود. ارتجاع، نمی‌توانست صدای رسای حق‌طلبی مجاهدی مانند سعادتی را تاب بیاورد. او را دوباره به زندان بردند، اما این‌بار سعادتی سکوت نکرد. با اعتصاب‌غذای ۵۰روزه، جان خود را سپر حقیقت کرد و هزاران نفر را در خیابان‌های تهران به حرکت آورد. شعارهایی چون «سعادتی قهرمان، آزاد باید گردد» قلب تهران را لرزاند. و این‌چنین بود که یک زندانی، خواب را از چشم ارتجاع ربود.

اما بزدلان همیشه در تاریکی تصمیم می‌گیرند. پس از سی خرداد، که قتل‌عام فرزندان انقلاب آغاز شد، در سکوت شب، ارتجاع تیر خلاص را بر قامت ایستاده‌ی سعادتی نشانه گرفت. چهارم مرداد ۱۳۶۰، او را تیرباران کردند. بی‌محاکمه‌ای عادلانه، بی‌دفاعی. آن‌ها می‌خواستند صدایش را خاموش کنند، اما نمی‌دانستند صدای حق، با مرگ خاموش نمی‌شود؛ بلندتر می‌شود، جاودانه می‌شود.

و عجبا از این رژیم که حتی پس از مرگ نیز به‌دنبال تحریف بود. وصیت‌نامه‌ای جعلی منتشر کردند تا مشی قهرآمیز و مسلحانه مجاهدین را زیر سؤال ببرند. اما زندانیان اوین شهادت دادند که سعادتی تا لحظه آخر بر سر مواضعش ایستاده بود. او تا آخرین نفس، پیرو سازمانش، راهش و مردمش ماند.

یکی از هم‌بندانش روایت می‌کند که سعادتی را یک‌بار در بهداری اوین دید. لبخندش، علامت پیروزی‌اش، حتی در همان چند ثانیه، آتشی در دلشان روشن کرد که هیچ زندانبان و هیچ تیربار و شلاقی نمی‌توانست خاموش کند. حتی وقتی بعد از اعدام، زندانبان‌ها بستنی آوردند تا طعمی شیرین به روی مرگی تلخ بریزند، زندانیان از خوردن آن سر باز زدند. زیرا می‌دانستند آن شب، سعادتی قهرمانشان را از دست داده‌اند. اما چیزی را هم به‌دست آورده بودند: شعله‌ای از امید، شعور، و همبستگی. آن شب، در سلول‌ها خانواده‌ای متولد شد: خانواده مقاومت.

سعادتی را کشتند، اما مکتبش را نه. امروزه او نه فقط یک چهره تاریخی، بلکه الگویی برای ایستادگی در برابر استبداد دینی و خیانت به آرمان‌های مردم است. یادش، در جان هر مجاهد، هر مبارز راه آزادی، روشن است؛ فانوسی در مسیر تاریکی‌ها.

او رفت، اما پیروزی را به ما وعده داد؛ در کلامی از اعماق سلول‌های اوین نوشت:
تمامی نیروهای جهان بسیج شوند‌، نمی‌توانند اراده‌ی یک مجاهد را بشکنند…”
و همین یک جمله، دلیل جاودانگی اوست.