صدای ستارگان خاموش نمی‌شود؛ روایت حماسه‌ی سعید منبری

در تفرش، شهری کوچک و آرام، سال ۱۳۳۰ کودکی پا به دنیا گذاشت که بعدها صدایش دیوارهای سرد اوین را لرزاند و فریاد بی‌صدای مظلومان ایران شد. سعید منبری، فرزند خانواده‌ای متوسط، اما با آرمان‌هایی بزرگ، هنوز جوانی بیش نبود که راه دشوار مبارزه را برگزید.

دانشجوی معماری بود و آموزگار هنرستانی در تهران. اما معمار واقعی، بنای آزادی بود که با رنج، شکنجه و خون خشت به خشت آن را می‌ساخت. سازمان مجاهدین خلق برای او فقط یک تشکل سیاسی نبود، بلکه آرمان، ایمان، و راه زیستن بود. جایی که هر گام در آن با خطر آمیخته بود، اما سعید بی‌هراس قدم گذاشت؛ چرا که باور داشت انسان در سختی‌ها ساخته می‌شود، نه در آسایش.

در سال ۱۳۵۵ دستگیر شد. پوتین‌های سربازان ساواک، بدنش را له کردند، اما صدای قلبش را نتوانستند خاموش کنند. پاهایش عفونت کرده بود، اما لبانش لبریز از ایمان بود. او در میان کابل و بازجویی از حداقل خود حرف می‌زد؛ از کمترین بهایی که یک انسان مسئول باید برای آزادی بپردازد. ده سال حبس، بهای عشق او به خلقش بود.

در زندان اوین، سعید به مفاهیم ژرف‌تری از عدالت، آزادی و اسلام توحیدی رسید. سال ۱۳۵۷، با طلیعه انقلاب، از بند رها شد اما برای او این تنها پایان یک زندان و آغاز زندانی دیگر بود؛ زندان بزرگ‌تری به نام ایران، که آزادی در آن هنوز تولد نیافته بود.

او در نشریات، در تشکل‌های دانش‌آموزی، در حلقه‌های کارگری، در میان زنان و جوانان، مشغول ساختن پایگاه‌های مقاومت بود. او با صدای گرم و پرطنینش که در دل‌ها روشنایی می‌پاشید. صدایی که بعدها مادران مجاهد از آن به‌عنوان «ندای عاطفه» و «بانگ حماسه» یاد کردند.

با آغاز سرکوب گسترده پس از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، سعید دوباره به نبرد برگشت، این بار در جبهه‌ای خاموش، در دل شب و میان دیوارهای خانه‌های تیمی. اما حتی در این شب‌های تار، شعله‌اش روشنی‌بخش یاران بود. او به پایگاهی وارد نمی‌شد، مگر آنکه روحیه و ایمان را به آن تزریق کند. آماده‌باشش در شب‌های هجوم، یادآور علی (ع) در محراب بود؛ با همان صلابت، با همان آرامش.

و سرانجام، ۱۲ اردیبهشت ۱۳۶۱، نبرد آخر فرا رسید. همان لحظه‌ای که باید بین تسلیم و شرافت یکی را برمی‌گزید. سعید و چهار یار وفادارش، ایستادند.

و این‌چنین، سعید منبری، معلمی که روزی در هنرستان درس می‌داد، معمار جوانی که طرح خانه می‌کشید، به یکی از ستون‌های زنده‌ی خانه آرزوها، خانه رهایی ملت بدل شد؛ خانه‌ای که درهایش هنوز بسته است، اما خون او کلید آن را خواهد ساخت.

رهبر مقاومت، مسعود رجوی، در وصف او گفت:
صدای رسا و گرم و انگیزنده سعید منبری که سلول‌های اوین را به شور می‌آورد، هنوز در گوشم طنین‌انداز است…”

و هنوز، اگر شب را خوب گوش دهی، در میانه سکوت، صدای ترانه‌ی او می‌آید:
اینک سلام ای صبح خون، ای فجر فردا…”