امیرهوشنگ هادیخانلو؛ سربداری از تبار ایستادگی

در تاریخ معاصر ایران، نام‌هایی هستند که نه تنها یادآور رنج و مقاومت‌اند، بلکه به چراغی برای نسل‌های پسین تبدیل شده‌اند. یکی از این نام‌ها مجاهد شهید امیرهوشنگ هادیخانلو است؛ مردی که از دل آذربایجان برخاست، در میدان مبارزه با استبداد زیست و در خون خویش وضو کرد تا مشعل آزادی را روشن نگاه دارد.

امیرهوشنگ در سال 1305 در ارومیه زاده شد. تحصیلاتش را تا مقطع سیکل ادامه داد و به‌عنوان افسر شهربانی در میانه خدمت کرد. اما آنچه سرنوشت او را رقم زد، نه شغل و مقامش، بلکه وفاداری‌اش به دکتر مصدق و آرمان استقلال و آزادی بود. پس از کودتای ننگین 28 مرداد، همچون بسیاری از افسران ملی، از ارتش اخراج شد. این آغاز تبعیدی درونی بود؛ تبعید به حاشیه، محرومیت و فشار سیاسی.

با این حال، او تسلیم نشد. در تهران، با همه سختی‌ها، زندگی را از نو ساخت. در بیمارستان ارتش، بی‌هیچ درجه و نشان، تنها به خدمت مردم پرداخت. اما ریشه‌های مقاومت در او عمیق‌تر از آن بود که با بازنشستگی زودرس یا اخراج از کارخانه بخشکد.

با شعله‌ور شدن انقلاب ضدسلطنتی، امیرهوشنگ همراه پسر مجاهدش چنگیز، در صفوف نخست تظاهرات ایستاد. پس از پیروزی انقلاب، او که شیفته عدالت و جوانمردی علی‌گونه بود، در سیمای مجاهدین خلق تبلور همان آرمان‌ها را یافت. خانه‌اش را به کانون یاری‌رسانی و همیاری تبدیل کرد؛ جایی که مجروحان راه آزادی را مداوا می‌کرد و محرومان حلبی‌آبادها در آن پناه می‌یافتند.

دهه شصت اما زمان آزمون‌های بزرگ بود. امیرهوشنگ در حالی که بیش از شصت سال داشت، خستگی‌ناپذیر بار مسئولیت‌های سنگین سازمان را به دوش کشید. او نه تنها یار و یاور میلیشیاها بود، بلکه خود به‌عنوان پیک سازمان، با شجاعتی کم‌نظیر، از تهران تا مرزهای غربی، جان‌ها را به سلامت عبور می‌داد. او پیر نبود؛ به جوانیِ ایمانش زندگی می‌کرد.

در بهار 67، برای زیارت کربلا و دیدار مجاهدان اشرف به عراق رفت. پیش از بازگشت به میهن، با چشمانی اشکبار به فرزندش وصیت کرد که: «اگر کسی به مسعود و مریم پشت کند، روی خوش نخواهد دید نه در این دنیا و نه در آن دنیا.» این کلام، وصیتی سیاسی ـ ایمانی بود؛ عهدی با تاریخ.

چندی بعد، هنگام عبور از مرز دستگیر و به شکنجه‌گاه‌های رژیم منتقل شد. شکنجه‌ها و زندان اوین نتوانستند از او تسلیم بگیرند. در قتل‌عام خونین 67، امیرهوشنگ هادیخانلو، همانند هزاران مجاهد سرموضع، سربدار شد و در کنار آرمان‌هایش ایستاد.

خبر شهادتش محله را به ماتم کشاند. مغازه‌ها بسته شدند و مردمان عزادار، چهل روز به یادش سوگواری کردند. او نه تنها خود، بلکه خاندانش را وقف آزادی کرد؛ فرزندش چنگیز در سال 76 به شهادت رسید و برادرزاده‌اش بیژن نیز در همان قتل‌عام 67 جان باخت.

امیرهوشنگ هادیخانلو تنها یک نام در دفتر شهدا نیست؛ او نماد پیوند نسل‌ها در مبارزه با استبداد است. از روزهای ملی شدن نفت و دفاع از مصدق تا نبرد با ارتجاع مذهبی، خط زندگی او با مقاومت گره خورد.

یادش گرامی، نامش پرآوازه و راهش پررهرو باد.