شعلهای از ایمان و آزادی یادنامهای برای مجاهد شهید مهدی عسگریان
در کوچههای غبارآلود جنوب تهران، در محله امامزاده حسن، سال ۱۳۴۰ کودکی چشم به جهان گشود که تقدیرش با شور، شجاعت و شهادت گره خورده بود. مهدی عسگریان هنوز نوجوانی بیش نبود که صدای فریاد مردم علیه استبداد، او را از کلاس درس به میدان نبرد آزادی کشاند.
در روزهایی که ترس و سکوت بر شهر سایه افکنده بود، مهدی در دبیرستان، همکلاسیهایش را به خیابانها فرا میخواند. صدای او پژواکی از ارادهی نسلی بود که نمیخواست زیر بار ظلم بماند. هر بار که از تظاهرات بازمیگشت، زخمهایی بر بدن داشت اما چشمانش از شوق و ایمان میدرخشید. او با دستهای خونین به خانه میآمد، اما روحی استوارتر از همیشه داشت.
با پیروزی انقلاب، مهدی مسیر خود را روشنتر یافت. در میان کتابها و نوشتههای مجاهدین خلق، در زندگینامهی شهیدانی چون مهدی رضایی، او معنای تازهای از مبارزه، عدالت و آزادی را یافت. از آن پس، زندگیاش را وقف آرمان رهایی مردم از هر گونه استبداد و فریب کرد.
مدرسه برای او تنها محل درس نبود، بلکه سنگری برای آگاهی و مقاومت شده بود. در آن روزها، مهدی با شور جوانی، با صداقت و صمیمیتی بیپیرایه، دیگران را به سادهزیستی و وفاداری به مردم فرودست دعوت میکرد. او میان کارگران و زحمتکشان میزیست، با آنان میخندید، و از رنجشان رنج میبرد.
اما با آغاز سرکوب خونین آزادیخواهان در دههی شصت، مبارزهی مهدی وارد مرحلهای تازه شد. او دیگر تنها دانشآموزی آرمانخواه نبود؛ او صدایی بود در میان سکوت تحمیلشده. همراه با دیگر میلیشیای مجاهد، شبها اطلاعیهها و نشریات سازمان را در کوچههای تاریک پخش میکرد و پیام آزادی را به گوش مردم میرساند.
رژیم اما از این شعلهها در هراس بود. بارها مهدی را در خیابانها مورد ضرب و شتم قرار دادند. بارها خون از چهرهاش جاری شد، اما لبخندش هرگز خاموش نشد. سرانجام در ۲۵ خرداد ۱۳۶۰، هنگامی که در یکی از تظاهراتهای سازمانی شرکت داشت، بهدست مأموران کمیته دستگیر شد. در بازداشتگاه، در برابر شکنجهگران خمینی، سر تسلیم فرود نیاورد. لگدهای پیدرپی بر سر و صورتش نشستند، اما او ساکت نماند؛ ایمانش را با درد فریاد میزد.
چند هفته بعد، در شب ششم مرداد، دوباره دستگیر و به زندان اوین منتقل شد. آخرین تماس تلفنیاش با پدر، وداعی خاموش بود؛ مهدی میدانست که دیگر بازگشتی در کار نیست. پس از ۲۵ روز شکنجه و مقاومت، در اول شهریور ۱۳۶۰، این جوان ۲۰ ساله بر سر آرمانش ایستاد و بهدستور مستقیم خمینی اعدام شد. حتی پیکر پاکش را نیز از خانوادهاش دریغ کردند.
اما مهدی هرگز نرفت. او در خون خویش ماند تا یادآور شود که آزادی بهای سنگینی دارد، و نسلهایی باید بایستند تا حقیقت سر برآورد. نام او، همچون هزاران شهید راه آزادی، در تاریخ این سرزمین خواهد درخشید — یادگاری از نسلی که فریاد زد:
میتوان انسان بود، حتی در برابر مرگ.