فرناز، شکوفه‌ای که در طوفان رویید

در روزگاری که سیاهی بر آسمان ایران سایه افکنده بود، در سال ۱۳۴۲، در خانه‌ای ساده در تهران، دختری چشم به جهان گشود که بعدها نامش در فهرست جاودانگان آزادی نقش بست: فرناز مصطفوی نوری. دختری تنها هجده‌ساله که عمر کوتاهش را نه در بازی‌های نوجوانی، بلکه در میدان پرخطر مبارزه برای آزادی و برابری گذراند.

فرناز از همان سال‌های نخست انقلاب، جان و دل خود را در مسیر آرمان‌هایش نهاد. او در سال ۱۳۵۸ با ایمان و شور جوانی، هوادار سازمان  مجاهدین شد و سال بعد با اراده‌ای پولادین پا در راه حرفه‌ای مبارزه گذاشت. در مدرسه، میان هم‌کلاسی‌ها، در کوچه‌ها و محافل دانش‌آموزی، صدای روشنی و امید بود؛ صدایی که از آزادی سخن می‌گفت، از عدالت، از خلقی که سزاوار زندگی بهتر بود.

او شب و روزش را به سازمان و مردمش بخشیده بود. در روزهای پر التهاب خرداد ۱۳۶۰، در کنار دیگر رزمندگان و هواداران، در خیابان‌های تهران فریاد آزادی سر داد. در ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ در صف راهپیمایان حضور داشت؛ دختری با دلی به وسعت امید، در میان دریایی از مقاومت.

اما طاغوت زمان تاب دیدن چشمان روشن او را نداشت. پس از دستگیری، در برابر دژخیمان، با قامتی استوار و ایمانی خلل‌ناپذیر ایستاد. نه از شکنجه، نه از تهدید، نه از مرگ هراسی به دل راه نداد. و سرانجام، در ۱۶ شهریور ۱۳۶۰، گلوله‌های جلادان خمینی تن کوچک اما روح بزرگش را شکافتند.

فرناز رفت، اما یادش ماند؛ نه چون خاطره‌ای خاموش، بلکه چون فانوسی در دل تاریخ. او نماد نسلی است که میان “زندگی در سکوت” و “مرگ در شرافت”، دومی را برگزید.

فرناز، دختر جوانی که عشق به آزادی را بر آسایش ترجیح داد، به ما آموخت که ایمان و عشق، مرز سن و سال نمی‌شناسد. او رفت تا ما بدانیم، خون شهیدان بذر بیداری است.

یادش گرامی،و آرمانش، الهام‌بخش نسل‌هایی که هنوز برای آزادی می‌تپند.