در دل سالهای خفقان و تاریکی، در زمانی که سکوت بر خیابانهای ایران سایه افکنده بود، عباس عطاپور، جوانی از تبار آگاهی و مقاومت، در سال ۱۳۳۴ در خانوادهای متوسط در تهران چشم به جهان گشود؛ اما زندگیاش فراتر از یک زیستن ساده بود. او آمده بود تا بجنگد، تا روشنی را در شبهای تار تاریخ سرزمینش روشن کند.
تحصیلات ابتدایی و متوسطهاش را در تهران پشت سر گذاشت، اما چیزی در درون این نوجوان آرام نمیگذاشت. شعلهای خاموشناشدنی که از سالهای پایانی دبیرستان در جلسات سیاسی-مذهبی جرقه زد.
در سال ۱۳۵۳، وارد دانشگاه صنعتی شریف شد؛ اما کلاسهای درس برای او تنها آموختن مهندسی نبود. دانشگاه برای عباس به میدان نبردی بدل شد که در آن، آگاهی، اسلحه و اندیشه، سنگر مبارزهاش بود. در کنار دیگر دانشجویان انقلابی، فریاد اعتراض را بر سر شاه و حکومتاش بلند کرد. فریادی که در دل کتابخانهای محلی، میان جوانان محل سکونتش نیز طنینانداز شد. او با سلاح کتاب و اندیشه، نسل دیگری از آگاهان را تربیت میکرد.
در اردیبهشت ۵۵، عباس را دستگیر شد ؛ و شکنجه، تنها آغاز راهش بود. آنچنان او را آزردند که ماهها از راه رفتن ناتوان شد. اما روح عباس را نتوانستند بشکنند. به مادرش گفت:
«مادر، اینجا زندان شاه است، نان و حلوا پخش نمیکنند؛ این کمترین بهاییست که برای این راه باید داد…»
در دل همان زندان، عباس راهش را با سازمان مجاهدین خلق ایران یافت. آموزش دید، آگاهتر شد، و با شایستگی و ارادهای آهنین، گام به گام در مسیر آرمانهایش پیش رفت. پس از آزادی در سال ۵۷، در هنگامهی قیام مردم، در صف نخست مبارزان ایستاد. بعد از پیروزی قیام، بیوقفه در صفوف کارگران، با زبان ساده و با دل پُر از امید، از آرمانهای مجاهدین گفت. با صداقت و درایتی مثالزدنی، در میدان عمل، شعلهدار آگاهی و اعتراض شد.
عباس تنها یک مبارز نبود، یک رهبر بود. چه در شوراهای کارگری، چه در خط مقدم تظاهرات میلیشیای مجاهد خلق، چه در برابر یورش چماقداران ارتجاع، او ستون ایستادگی بود. از امجدیه گرفته تا خیابانهای مقاومت، فرماندهیاش مظهر انضباط، فداکاری و قاطعیت بود.
پس از ۳۰ خرداد، مسئولیت عباس سنگینتر شد. در بخش حفاظت، آنچنان دقت و فداکاری نشان داد که به الگویی در درون سازمان بدل شد. نه تنها در مسئولیتهای نظامی، بلکه در ساختن روحیه و اتحاد میان همرزمان، نقشی بیبدیل داشت. عباس، همانگونه که میجنگید، میساخت. با لبخندی گرم، با نگاهی پرشور، و با قلبی که تنها برای آزادی میتپید.
اما سرنوشت قهرمانان همیشه به میدان نبرد گره خورده است. سرانجام، در سیزدهم اسفندماه ۱۳۶۰، عباس عطاپور در کنار یاران وفادارش، از جمله شهیدان خانواده مصباح، در یک نبرد نابرابر، اما سرافراز، جان به راه آزادی سپرد. دشمن توانست پیکرش را خاموش کند، اما آتش روحش را نه.