در دل کوچههای پرگرد و خاک محلهی گونیبافی قائمشهر، از دل رنج و زحمت، دختری قد کشید که بعدها نامش با مفاهیم بلند ایثار، صداقت و مقاومت عجین شد: سمیه نقرهخواجا، مجاهدی که زندگیاش سندی ماندگار از وفاداری به خلق و آرمانهای آزادیخواهانه شد
متولد سال ۱۳۳۸ در خانوادهای کارگری و شریف، سمیه در همان کودکی با زحمت، فقر و ستم آشنا شد؛ اما به جای تسلیم، انتخاب کرد که برخیزد و رنجهای مردمش را به پرچم مقاومت بدل سازد. او نه فقط دختری از محله، بلکه صدای سرکوبشدهی نسلی بود که دیگر سکوت را برنمیتابید
سمیه در دوران خروش مردم علیه دیکتاتوری سلطنت، با عزمی راسخ به صفوف تظاهرات پیوست. اما تنها مبارز خیابان نبود؛ او انقلابی بود با روحی متعالی. با کوهها الفت داشت، سرود میخواند و به نظم انقلابی ایمان داشت. عبادتش، نه فقط نمایش دین، بلکه جهادی درونی برای پالایش روح و برافروختن شعلهی عدالت در قلب خویش بود. او مظهر تلاقی عرفان و مبارزه بود؛ نمونهای نادر از همزیستی اخلاق، ایمان و رزم
با وجود بیماری، زندگی اشرافی یا راحتی برای خود نخواست. حتی تغذیهی خاص تجویزیاش را با ناراحتی میپذیرفت، چراکه نمیخواست دردی کمتر از مردم زحمتکش سرزمینش بچشد. او از جنس مردم بود، و برای مردم میزیست و جان داد
در هجوم وحشیانهی چماقداران مزدور به ستاد مجاهدین در قائمشهر، سمیه در صف اول ایستاد. مدافع محله بود، تهدید شد، اما عقب ننشست. بارها نامش در لیست ترور بود، اما هر بار با صلابت و ایمانی خستگیناپذیر، بهسوی میدان بازمیگشت
و سرانجام، در اول اردیبهشت ۱۳۶۰، هنگامی که چماقداران و پاسداران مسلح به فرمان فرماندار جنایتکار قائمشهر به خانههای مردم حمله کردند، صدای گلولهها از قلب شهر برخاست. در آن روز سیاه که خون مردم بیپناه بر خاک ریخت، سمیه نقرهخواجا ، سرفراز و بیادعا در میان گلولهها به زمین افتاد؛ نه در شکست، که در اوج افتخار
شهادت او نه یک پایان، بلکه آغازی بود بر شعلهور شدن آگاهی و ایستادگی. نامش همچون پرچمی است در قلب قائمشهر، و خاطرهاش، راهنمای نسلهایی که به دنبال آزادی و کرامت انسانیاند