روایت زندگی فرج‌الله ارغوانی..شهیدی از زنجان

فرج‌الله ارغوانی — که بسیاری او را سعید صدا می‌زدند — از خاک زنجان سربرآورد؛ کودکی‌اش درون شهری که دیر می‌آموخت عدالت چیست اما زود می‌آموخت درد را. کسی که تا کلاس ششم ابتدایی درس خواند و سپس تن به کارگری داد، اما روح او هرگز در کارگاه‌ها بند نماند؛ او از همان جوانی با محرومیت و ستمِ روزگار آشنا شد و آن آشنایی، زنگ خطری درونش نواخت تا دیگر «تحمل» را تاب نیاورد.

آن چه در متن زندگی‌اش جلب نظر می‌کند، هم‌آوایی عارفانه‌اش با متون مقدس و در عین حال شور انقلابی‌اش بود. فرج با قرآن و نهج‌البلاغه مانوس بود و سخنان حضرت علی و آیات قرآن را نه به‌عنوان متکلماتی دور از زمان، که چون آیینه‌ای برای تحلیل شرایط حاضر به کار می‌برد.

پیش از انقلابِ بهمن ۵۷ در زنجان جوانان را گرد می‌آورد، از قرآن می‌گفت و از نهج البلاغه، و در رشته‌ای نانوشته میان فکر و اقدام، یک هستهٔ سیاسی-نظامی بنیاد نهاد. با خواهرانی که در مکتبِ الزهرا گرد آمده بودند نشست میگذاشت و آموزش‌های نظامی را در کوه‌های اطراف به برادران و خواهران منتقل می‌کرد؛ آموزگاری که شاگردانش هم او را به خاطر شجاعت و جدیتی که داشت، فراموش نکردند.

زندگی او اما به‌سرعت وارد چرخهٔ سرنوشت‌سازِ انقلاب و سرکوب شد. در رمضان سال ۱۳۶۰ در حالی که از تبریز عبور می‌کرد دستگیر شد. محبوبیتش میان مردم، گواه آن بود که رژیم او را خطری بالقوه می‌دید: ابتدا به حبس ابد محکوم شد و در نهایت یک ماه بعد به جوخهٔ اعدام سپرده شد. فرج اما تا آخرین لحظات یک چیز را می‌دانست و باور داشت: «درخت انقلاب جز با خون سیراب نمی‌شود.» او، با چشمانی باز و لبان خندان، با قلبی مشتاق دیدار پروردگار، در برابر گلوله‌ها ایستاد و رفت — و نامش را در صف کسانی نشاند که راه سرخ را ادامه دادند.

از زبانِ کسانی که سلول‌های مجاورش بودند، تصویر زنده‌تری از او می‌آید: مردی که آیاتی از سورهٔ مریم را برای یک خواهر زندانی می‌خواند و معنا می‌کرد، و می‌گفت هرگاه فشار مبارزه جان را می‌فشارد، به سورهٔ مریم پناه ببرند؛ او زنان را به عنوان حاملان رسالتی فروتن و سترگ می‌دید و امیدش به آنان راستین بود. روزی که خبر اعدامش رسید، نه حسرت که شادی‌ای آرام در چهره داشت؛ از رفتنش با اشتیاق سخن می‌گفت اما هم‌زمان شرمساری و التزامی نسبت به همنسلان شهید را به زبان می‌آورد — همه این‌ها نشان از انسانی دارد که مرگ را نه پایان که دَروازه‌ای برای ادامۀ راه می‌دانست.

سیاستِ فرج — و راهی که انتخاب کرد — ریشه در دو چیز داشت: ایمانِ عمیق و نفرت از ستم. او کتاب و مسجد و کوه را با هم داشت؛ از یک‌سو متنِ مقدس و از سوی دیگر چکمه و آموزشِ نظامی. ترکیب این دو، او را تبدیل به نمونه‌ای کرد که هم مخاطبِ دل‌های معنوی بود و هم معلمِ دل‌های مبارز. همین دوگانگی بود که رژیم را بیمناک کرد و برای او سرنوشتِ اعدام را رقم زد.

اما چه می‌ماند؟ نام‌ها، نامه‌ها، روایاتِ سلولی و آیاتی که در دل‌ها خوانده شده‌اند. نامِ فرج‌الله ارغوانی به عنوانِ یکی از آن مجاهدانی ثبت شد که در سال‌های سیاه دههٔ شصت جان دادند تا پیامِ مقاومت ادامه یابد. یادش گرامی باد — نه تنها به خاطرهٔ خون، که به خاطر اندرزهایش دربارهٔ پایداری، ایمان و مسئولیتِ اجتماعی.