در سرزمین ما، دخترانی بودند که واژه ترس را از فرهنگ زندگیشان حذف کرده بودند. فریده علی خادمی یکی از همان دختران بود؛ دختری از تبار شجاعت، از نسل آگاهی، از خون انقلاب. او در روزهایی که هنوز در کلاسهای دبیرستان نشسته بود، قلبش به تپش افتاد برای آرمانی بزرگتر از روزمرگی؛ برای آزادی، برای عدالت، برای خلقی که زیر چکمههای ظلم، صدایشان به خفقان کشیده شده بود.
فریده در سایهسار کتابها و بیدادگاهها با نام مجاهدین خلق آشنا شد، با خون گرم بنیانگذارانش، با باور به اسلام انقلابی. هنوز کودک بود، اما در خیابانهای تهران فریاد میکشید و مشق آزادگی مینوشت. انقلاب که پیروز شد، او نایستاد. عشقش به مردم، به آزادی، به میهن، شعلهورتر شد. در کنار میلیشیاهای دانشآموز، افشاگر ارتجاع تازهبرآمده شد، افشاگر شبپرستان عمامهپوشی که تاج را بر عمامه بدل کرده بودند اما ظلم را همچنان بر دوش خلق تحمیل میکردند.
در روزهای تیرهی پس از ۳۰ خرداد ۶۰، زمانیکه گلوله پاسخ فریاد شد و شکنجه جای مدرسه را گرفت، فریده آرام نگرفت. او دیگر فقط دانشآموز نبود؛ صدای بیصدایان بود. او دختر خشم و خورشید بود، مسلح به ایمان، شعور، و تعهدی که لرزه بر اندام دژخیم میانداخت.
و سرانجام، آن شب خونین ، شب پنجم مهر ۱۳۶۰، همان شب که فریده با قلبی مطمئن و چشمانی باز به سوی جوخهی اعدام رفت، دژخیمان هر چه داشتند خرج کردند تا فریده را خاموش کنند. اما فریده خاموش نشد.
در واپسین لحظات، او نه از ترس گفت، نه از خواهش. نوشت:
«ما خون را بر راحتی ترجیح دادهایم… من فریده علی خادمی در ساعت ۱۰ شب اعدام میشوم… پدر، مادر، بردبار باشید.»
کلماتش تیر بود؛ تیر بر قلب تاریکی. وصیتنامهاش، سندیست از شرافت انقلابی، از ایمان بیتزلزل، از دختری که مرگ را انتخاب کرد تا زندگی را معنا کند.
فریده امروز در میان ما نیست، اما در وجدان تاریخ ایستاده است، با همان دستهای بسته و قلبی که گلولهها هم نتوانستند متوقفش کنند.
سلام بر تو ای فریده، دختر انقلاب، شعله روشن ایمان و فریاد آزادی در شبهای بیفروغ میهن. راهت ادامه دارد، صدایت خاموش نمیشود. تو زندهای، چون که شهیدی.