شهید محمد ضابطی؛ صخره‌ای ایستاده در طوفان تاریخ

در لابه‌لای غبار سال‌ها، نام‌هایی چون کوه‌های استوار، همچنان روشن و الهام‌بخش بر پیشانی تاریخ این سرزمین می‌درخشند. شهید محمد ضابطی، یکی از همان نام‌هاست؛ مجاهدی که با روحی آرام، ذهنی ژرف، قلبی بزرگ و عزمی پولادین، در خط مقدم مبارزه برای آزادی و عدالت ایستاد و جان باخت تا خاک، شکوه ایستادگی را از یاد نبرد.

محمد در سال ۱۳۳۱ در جنوب تهران چشم به جهان گشود؛ در دل کوچه‌های پررنج و صداقت. او از همان ابتدا با زندگی مردم زحمتکش گره خورد و در میان آجرهای خیس از عرق و فریادهای خاموش، رشد کرد. تحصیلات ابتدایی‌اش را در دبستان مولوی و دوره متوسطه را در دبیرستان مروی به پایان رساند. اما مدرسه واقعی محمد، کوچه‌های بی‌پایان درد و رنج مردم بود؛ جایی که آموخت چگونه باید با صبوری، با فقر و بی‌عدالتی پنجه درافکند.

از دوران دبیرستان، بذر آگاهی در دل محمد جوانه زد. او به‌جای آنکه تنها دغدغه درس و مدرک داشته باشد، جوانان محل را گرد خود می‌آورد، کتابخانه‌ای کوچک برپا می‌کرد و آنان را با مفاهیم اصیل اسلامی و تفکر انقلابی آشنا می‌ساخت. هر قدم او، گامی بود در راه شناخت، در مسیر آگاهی‌بخشی، و در جهت ایجاد روحی واحد در میان محرومان. محمد نه فقط درس می‌خواند، که راه می‌گشود.

در دانشگاه تهران، فضای نسبی آزادی، او را بیش از پیش در مسیر مبارزه فرو برد. با ورود به دانشکده اقتصاد، دریچه‌ای نو به سوی تحلیل‌های عمیق‌ اجتماعی و ساختاری گشوده شد. او به‌درستی دریافت که دیکتاتوری شاهنشاهی، در تقابل با اراده خلق، آینده‌ای ندارد. و آن‌گاه که با سازمان مجاهدین خلق ایران آشنا شد، مسیر مبارزه‌اش وضوح یافت.

در سال ۵۲،  پایگاه محمد توسط ساواک شناسایی ، و او  دستگیر شد. آن‌چه از آن روزها در یادها مانده، تنها شلاق و شکنجه نیست؛ بلکه روح بزرگ انسانی است که حتی در اتاق بازجویی، با بدن زخمی و عفونت‌کرده، یاران جوان‌تر را دلداری می‌داد و راه مقاومت می‌آموخت.

او در لحظه‌هایی که هر انسانی ممکن است خم شود، قامت استوارش را برافراشت. در برابر شلاق‌های آتشین، در برابر فریادهای دژخیمان، در برابر شکنجه همزمان خود و پدرش، یک‌تنه ایستاد و نگذاشت حتی ذره‌ای از اسرار خلق به دشمن منتقل شود. درد را به جان خرید تا پیمانش با آزادی را نشکند.

در زندان قزل‌قلعه، جایی که اغلب زندانیان امید خود را می‌باختند، محمد، نقطه امید و سازماندهی بود. او نظم و تشکیلات را در دل هرج‌ومرج ساخت، آموزش‌ها را با تدبیر پیش برد، و عناصر فرصت‌طلب و مرتجع را با قاطعیت کنار زد. همه از او یاد گرفتند که مقاومت تنها در برابر شلاق نیست؛ که پایداری، در حفظ اندیشه و ساختن از درون خرابه‌های سرکوب، معنا می‌یابد.

با انتقال به زندان قصر، دوره‌ای تازه آغاز شد؛ دوره‌ای که در آن محمد، تحت آموزش مستقیم چهره‌هایی چون مسعود رجوی و موسی خیابانی قرار گرفت. او آموخت، تحلیل کرد، و آماده شد برای روزهای بزرگ‌تر. حتی سرکوب‌های بی‌رحمانه زندان نتوانست اندک خللی در اراده‌اش ایجاد کند. با همان عزم، به مبارزات درون‌زندان ادامه داد.

با آزادی از زندان در آستانه سقوط شاه، محمد به قلب جامعه بازگشت. اما این بازگشت، بازگشت یک انسان عادی نبود؛ بازگشت یک فرمانده پخته، یک معلم آگاه، و یک انقلابی آزموده بود. او مسئولیت‌های خطیری در بخش آموزش و سپس در بخش اجتماعی سازمان برعهده گرفت و به‌سرعت به بالاترین سطوح سازماندهی ارتقاء یافت. بخش اجتماعی سازمان، با زیرشاخه‌های گسترده‌اش، به دستان توانا و هوشمند او سپرده شد؛ و محمد، بار دیگر نشان داد که توان مدیریت، در وجود انسان‌های وفادار به خلق، می‌تواند معجزه‌ بیافریند.

محمد ضابطی در ۱۲ اردیبهشت ۱۳۶۱، در حمله‌ای سهمگین، اما در دفاعی حماسی، به همراه همسر فداکارش نصرت رمضانی و همرزمان دیگرش، در راه ایمان و آزادی، به شهادت رسید. جسم خاکی‌اش از میان رفت، اما نام و راهش تا همیشه بر سینه تاریخ این ملت خواهد ماند.

آری، محمد تنها یک نام نیست. او خاطره‌ای زنده، الگویی از فداکاری، و صدایی است در دل ما که زمزمه می‌کند: راه هنوز ادامه دارد… راه هنوز پر رهرو است.