دلنوشتهای برای فضلالله؛ فرزندی از جنس ایمان، ایستادگی و اشک
در میان خاطرات تاریخ ایران، نامهایی هستند که نه تنها به یاد میمانند، بلکه در تار و پود جان و وجدان جامعه، همچون پرچمی در اهتزاز باقی میمانند. فضلالله تدین یکی از همان نامهاست. جوانی از اصفهان، از کوچههای چهارسوق، که با شوری عاشقانه، با قلبی لبریز از ایمان و با سینهای ستبر در برابر دو دیکتاتوری ایستاد: یکی با تاج و یکی با عمامه.
فضلالله در سال ۱۳۲۷، در شهری بهدنیا آمد که تاریخش همواره با مقاومت، هنر، و روشنفکری گره خورده است. تحصیلاتش را در اصفهان آغاز کرد، اما مسیر زندگیاش فراتر از کلاس و کتاب رفت؛ به دانشگاه تهران کشید و بهزودی در آستانه طوفانی سهمگین قرار گرفت. آشنایی با شهید محمد مفیدی، شعلهای بود که در جان فضلالله افتاد. شعلهای که نه خاموش شد، نه از وزش هیچ طوفانی لرزید.
او در جوانی، هنگامی که بسیاری همسنوسالانش هنوز در رؤیاهای ساده جوانی سیر میکردند، وارد میدان مبارزه شد. در سال ۱۳۵۰، به دست ساواک شاه دستگیر شد، شکنجه شد، اما نشکست. در میان دیوارهای زندان، به جای خاموشی، درس خواند، آموزش دید و ساختار فکری و ایدئولوژیکش را تکمیل کرد. او در آن سالها تحت مسئولیت کاظم ذوالانوار بود و با شجاعت از ضربههای انحرافی سال ۵۴ عبور کرد، بیآنکه ذرهای از اصول خود کوتاه بیاید.
پس از آزادی در سال ۵۷، فضلالله به میان مردم بازگشت، اما نه بهعنوان فردی که به زندگی عادی برمیگردد، بلکه بهعنوان مبارزی که باید فصل تازهای از مقاومت را آغاز کند. او به همراه شهید حسین جنتی، در اصفهان هسته اولیه جنبش ملی مجاهدین را پایهریزی کرد. آری، این بار مأموریتش فقط ایستادگی نبود، بلکه امیدبخشی، سازماندهی، و تداوم بخشیدن به مقاومت یک ملت بود.
اما گویی تقدیر برای مردان بزرگ، همیشه صحنههایی خونین رقم میزند. در ۱۲ اردیبهشت ۱۳۶۱، پایگاه فضلالله مورد حمله قرار گرفت و او در کنار یارانش، به خاک افتاد. نه بهعنوان مغلوب، که همچون شهید، همچون سربازی که تا آخرین لحظه ایستاده بود.
وصیتنامهاش، که تنها چند ماه پیش از شهادت نوشته شده، سندی است از جنس درد، از جنس آگاهی و از جنس عشق. او خطاب به مادرش، نه از ترس، که از امید و آرمان گفت. از دل مادران داغدار گفت، از چشمهای پر اشک و دلهای پر افتخارشان. او از چنگیزان زمانه نوشت؛ از خمینی و جنایاتش، از مردان و زنانی که بیدفاع، اما سرافراز، به مسلخ رفتند تا دروغ بزرگی به نام حکومت اسلامی را افشا کنند.
فضلالله با آن قلم مطمئن، نوشت که چگونه این خونها، این جانباختگان، رسواکنندهی همیشگی ریاکاران تاریخ خواهند بود. او برای مادرش و مادران شهرش نوشت که فرزندانشان نهتنها نمردهاند، که در قلبها زندهاند و هر روز عزم نسلهای بعدی را برای ادامه راه، راسختر میکنند.
در آن نامه، فضلالله نهتنها وصیتنامهاش را نوشت، بلکه تصویر روشنی از آیندهای داد که در آن، رژیم خونریز خمینی نیز چون شاه، به زبالهدان تاریخ خواهد رفت. او در جایجای سطرهایش، تلفیقی از بینش امام حسن و فداکاری امام حسین را تصویر کرد و نشان داد که جوانان نسل او، هم آگاه بودند و هم آماده ایثار.
فضلالله تدین، تنها یک مبارز نبود؛ او معلمی بود برای نسلی که هنوز در برابر ظلم ایستادهاند. زندگیاش پیامی روشن دارد: نهتنها باید بهدنبال آزادی بود، بلکه باید آن را زندگی کرد، حتی اگر بهای آن، جان باشد.
امروز، در سکوت کوچههای اصفهان، شاید صدای پای او هنوز شنیده میشود. در نگاه مادرانی که همچنان عکس فرزندانشان را بر دیوار دارند، در فریادهای خاموشی که هنوز از سینههایی پردرد بلند میشود. در هر جوانی که در برابر فساد، ستم و ریا لب به اعتراض میگشاید، رد پای فضلالله هست.
آری، او رفت، اما راهش باقی ماند. نه فقط بهعنوان خاطرهای در دل تاریخ، بلکه بهعنوان مشعلی در دست نسلی که میخواهد صادقانه زندگی کند، آزاد بیندیشد، و شریف بمیرد.