مادر کبیری؛ شمعی که در دل تاریکی فروزان ماند

در میان اوراق پر افتخار تاریخ مقاومت مردم ایران ، نام زنی می درخشد که با دل و جان به پا خاست تا در برابر شب سیاه استبداد و ارتجاع فانوس ایستادگی و ایمان را برافروزد. معصومه شادمانی، همان که بعدها به نام مادر کبیری شناخته شد، تنها یک زن، یک مادر یا یک مبارز نبود؛ اونماد پایداری و تجسم غیرت مادری در برابر ظلم بود .

زنی از دیار اراک، زاده‌ی سال ۱۳۱۰، که چهل سال از عمرش را با زندگی ساده‌ی یک مادر خانه‌دار گذراند، اما در نیمه‌ی دوم زندگی‌اش با گام‌هایی استوار وارد میدان مبارزه شد؛ مبارزه‌ای خونین، دشوار و بی‌امان. او در میانه‌ی غوغای اختناق سلطنت و هیولای ارتجاع، قلبی آرام اما دلی آتشین داشت.

آشنایی با مجاهدین خلق، پنجره‌ای نو بر زندگی او گشود. از آن پس، دیگر بازگشتی نبود. مادر کبیری نه تنها خود پا به عرصه‌ی پیکار گذاشت، بلکه فرزندانش را نیز به همراه برد. خانه‌اش پناهگاه شد، آغوشش سنگر، و دستانش، حامی سربازان راه آزادی.

او همان زنی بود که در دل حرم حضرت معصومه، تظاهراتی علیه دیکتاتوری شاه برپا کرد و با زیرکی‌اش، مادران معترض را از دست ساواک نجات داد. همان بانویی که چمدانی پر از اسلحه برای مجاهدان حمل می‌کرد و در نهایت نیز با آن چمدان دستگیر شد. شش ماه شکنجه، اما سکوتی به‌وسعت تاریخ. رازهایی که در سینه‌اش دفن شد، فریادهای ناگفته‌ای که هرگز نگفت، اما در نگاهش می‌درخشید.

در سلول‌های تاریک زندان، مادر کبیری با لبخندی بر لب، شکنجه‌گران را شکست می‌داد. ساواک از او عاجز مانده بود. همان مادر، با استخوان‌های شکسته و دلی ایستاده، می‌گفت: «درد شکنجه برای یکی دو ماه است، اما درد خیانت، تا ابد.» او به ما آموخت که وفاداری، بهایی دارد، اما بی‌وفایی، تاوانی سهمگین‌تر.

با آزادی از زندان در سال ۵۷، مادر کبیری آرام نگرفت. خانه‌اش بار دیگر سنگر شد، این‌بار برای نشر صدای حق؛ نشریه‌ی مجاهد. وقتی پاسداران حمله کردند، او مانند شیری زخمی، فریاد زد، ایستاد و نگذاشت شعله‌ی آگاهی خاموش شود. حتی از دل توده‌ی مردم، صدایی شد برای دفاع از حقیقت و عدالت.

اما سرنوشت پرشکوه مادر کبیری هنوز به نقطه‌ی اوج خود نرسیده بود. در آبان ۱۳۶۰، بار دیگر دستگیر شد. شکنجه‌های لاجوردی، این بار با کینه‌ای کهنه و بیرحمی‌ای بی‌مرز، بدن نحیف او را نشانه گرفتند. اما آنچه در برابر شلاق‌ها شکست، تن او بود؛ نه روحش، نه باورش، نه عشقش به آزادی.

او فریاد زد: «خمینی رفتنی است!» و تا آخرین لحظه، الهام‌بخش یارانش باقی ماند. در پنجم دی‌ماه ۱۳۶۰، در حالی که هنوز جای زخم‌های ساواک شاه بر پیکرش باقی بود، تیری دیگر از گلوله‌های استبداد، زندگی‌اش را ربود. اما صدای او، همان فریاد «مقاومت کنید» تا ابد در تاریخ ایران طنین‌انداز است.

فرزندش، حسن کبیری، و عروس‌اش هما ربوبی نیز در همان مسیر رفتند؛ راهی سرخ، راهی روشن، راهی که مادر آغازگر آن بود.

مادر کبیری، زنی از تبار اشرف رجوی، زنی که مفهوم مادر بودن را به اوج رساند؛ نه فقط مادر فرزندان خود، که مادر یک نسل، مادر یک آرمان، مادر مقاومت. یادش گرامی، راهش پررهرو، و نامش تا همیشه در سپیده‌دم آزادی این سرزمین، باقی و جاودان خواهد ماند.