علی دهقانی‌نژاد؛ جوانی که آزادی را فریاد زد

در روزگاری که ستم، فریادها را در گلو خفه می‌کرد و چماق و گلوله بر دوش حقیقت فرود می‌آمد، در روستای کوچک لیلاکوه از توابع لنگرود، نوری متولد شد که نامش «علی دهقانی‌نژاد» بود؛ جوانی از میان توده‌های رنج‌دیده، فرزند کار و خاک، که از دل فقر و صداقت برخاست تا صدای آزادی و برابری باشد.

علی، متولد سال ۱۳۴۲، نوجوانی بیش نبود که در کنار خانواده‌اش در کارخانه چای‌سازی لیلاکوه کار می‌کرد. دستانش پینه‌بسته از کار، اما دلش روشن به امید آینده‌ای عادلانه بود. او نه در کلاس‌های مجلل، بلکه در مکتب رنج و صداقت آموخت که انسان می‌تواند بایستد و در برابر ظلم سکوت نکند.

با پیروزی انقلاب، علی نیز همچون هزاران جوان پرشور ایران به میدان آمد؛ اما او انقلاب را نه برای قدرت، بلکه برای رهایی انسان می‌خواست. وقتی در کوچه‌ها و کارخانه‌ها از عدالت و آزادی سخن می‌گفت، لبخندش به دیگران امید می‌بخشید. کارگران چای‌سازی هنوز به یاد دارند نوجوانی را که شب‌ها با دستان لرزان نشریات سازمان را میان آنان پخش می‌کرد و از آرمان انسان نو، جامعه‌ای بی‌ستم و بی‌دروغ می‌گفت.

علی تنها یک هوادار نبود؛ او ایمان زنده‌ی نسلی بود که می‌خواست ایران را از تاریکی بیرون بکشد. در مراسم و راهپیمایی‌ها، همیشه در صف اول حضور داشت. روزی که مزدوران با سنگ و چماق بر مردم تاختند، سنگی شانه‌اش را شکافت، اما صدایش را خاموش نکرد. او همیشه به دوستانش می‌گفت: «مقاومت کنید، حتی اگر تنها بمانید.»

و سرانجام، صبح خونین ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ فرا رسید؛ روزی که جوانی ۱۸ ساله از لیلاکوه، در خیابان‌های لنگرود، با فریادی از جان برآمده در برابر پاسداران ایستاد. پیراهنش را گشود و فریاد زد:
«بزنید! بزنید نامردها! بزنید تا من شهید شوم!»

و لحظه‌ای بعد، گلوله‌ای ستمگرانه مغزش را شکافت، اما صدای آخرین فریادش در گوش تاریخ جاودانه ماند:
«بچه‌ها، مقاومت کنید!»

جنازه‌اش را مردم روستا بر دوش گرفتند، نه تنها پیکر یک نوجوان را، که روحی مقاوم و شورانگیز را که تا امروز الهام‌بخش استقامت است. حتی زمانی که پاسداران دروغ‌پرداز کوشیدند حقیقت را وارونه جلوه دهند، مردم لیلاکوه با فریاد «مرگ بر دروغ» آنان را از روستا بیرون کردند.

علی دهقانی‌نژاد نماد نسلی است که فریب قدرت را نخورد و ایمان خود را به بهای جانش پاس داشت. او تنها یک نام در دفتر شهیدان نیست، بلکه پژواک وجدان بیدار توده‌هاست.

امروز، هرگاه نسیم در باغ‌های چای لیلاکوه می‌وزد، گویی صدای او را می‌آورد که از میان برگ‌ها نجوا می‌کند:
«راه من راه آزادی است، راه عدالت و برابری… راه مقاومت تا آخرین نفس.»