
در تاریخ پر درد و پر افتخار میهن ما، نامهایی میدرخشند که هرگز غبار فراموشی بر آنها نمینشیند. نامهایی که نه در قدرت و ثروت، بلکه در ایمان و ایثار معنا یافتهاند. ثریا (زهره) ابوالفتحی، دختر دلیر تبریز، از همین چهرههاست؛ زنی که با گامهای استوارش در راه آزادی، معنای واقعی شجاعت و عشق به مردم را بازنوشت.
ثریا در سال ۱۳۴۰ در خانوادهای آگاه و آزادیخواه در تبریز چشم به جهان گشود. پدرش، از هواداران نهضت ملی دکتر مصدق، خیلی زود از دنیا رفت و او از همان کودکی با طعم تلخ فقدان و طعم شیرین مقاومت آشنا شد. نوجوانیاش در بطن جامعهای گذشت که در جوش و خروش انقلاب، جوانانش بهدنبال نجات وطن از بند استبداد بودند. با ورود به دانشگاه تبریز، ثریا راهش را یافت؛ راهی که به سازمان مجاهدین خلق ایران ختم شد و از آن پس، هر لحظه زندگیاش با مبارزه درآمیخت.
او دختری بود سرشار از احساس، اما استوارتر از فولاد. در خیابانها، در میان مردم، در توزیع نشریهها و اطلاعیههای آگاهیبخش، ثریا چهرهای از زنی نوین را نمایندگی میکرد؛ زنی که سیاست و عشق را در وجودش یکی کرده بود. بارها مورد حمله و تهدید نیروهای حکومتی قرار گرفت، اما هر بار، ارادهاش چون آتشی فروزانتر میشد.
با آغاز سرکوب خونین پس از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، ثریا نیز چون هزاران زن و مرد دیگر به صف مقاومت پیوست. میدانست که راه آزادی، بیهزینه نیست، اما با تمام وجود آماده پرداخت بهای آن بود. او میگفت:
«تنها آرزوی من این است که تا آخرین قطره خونم در این میدان بجنگم.»
دستگیریاش در مرداد ۱۳۶۰ سرآغاز فصل تازهای از حماسه او شد. در زندان تبریز، زیر شکنجه و فشارهای طاقتفرسا، همچنان لبخند میزد و به همزنجیرانش امید میداد. روایتها از او، تصویری از زنی میسازند که در دل سیاهترین سلولها نیز روشنایی را باور داشت. حتی در آخرین روزهایش، وقتی دادستان جلاد از او «توبه» و تسلیم خواست، پاسخاش تنها یک سیلی بود — سیلیای که نه فقط بر چهره یک آخوند جنایتکار، که بر چهره تمام ساختار زنستیز و استبداد مذهبی فرود آمد.
و آنگاه که مرگ به سراغش آمد، او نیز با آغوش باز از آن استقبال کرد. در شب هفتم مهر ۱۳۶۰، در حالیکه باردار بود، ثریا را به میدان تیرباران بردند. فریادش در آن شب، مرزهای زندان را درنوردید:
«راه حنیف راه ماست، مسعود معلم ماست! زنده باد آزادی!»
و آخرین کلامش، در امتداد تمام زندگیاش بود:
«انالله و انا الیه راجعون…»
پیکر او، حتی پس از مرگ نیز، برای حاکمان مستبد ترسبرانگیز بود. بارها مزارش را در تبریز تخریب کردند تا اثری از او نماند. اما مگر میتوان شعله عشق به آزادی را با گلوله یا کلنگ خاموش کرد؟ نام ثریا، امروز در حافظه تاریخی مردم تبریز و ایران، همچون ندایی از عزت و پایداری میدرخشد.
مسعود رجوی درباره او گفت:
«شرح شهادت ثریا ابوالفتحی اسطورهای است که قلم از توصیف متانت و شیفتگی عقیدتیاش درمیماند.»
آری، ثریا نه فقط یک زن، بلکه نماد نسلی است که ایمان، آرمان و عاطفه را در هم آمیخت تا در برابر جهل و استبداد بایستد. او یادآور این حقیقت است که هیچ قدرتی، هیچ شکنجهای و هیچ جوخه اعدامی نمیتواند صدای آزادی را خاموش کند.
یادش گرامی، نامش جاودان، و راهش چراغ نسلهای آینده باد.
