
در موزه مقاومت ایران، ماکتی از زندانها وشیوه های مختلف شکنجه بازسازی شده است تا بازدیدکنندگان بتوانند درک واقعیتری از جنایات صورتگرفته در زندانهای رژیم ایران داشته باشند. این ماکتها نشاندهنده روشهای وحشیانهای هستند که زندانیان سیاسی، بهویژه زنان و مردان آزادیخواه، با آنها مواجه بودهاند. یکی از این روشهای غیرانسانی، “شکنجه قفس” است که در زندان قزلحصار اعمال میشد. این مقاله به توضیح این روش شکنجه و روایت شاهد عینی، هنگامه حاج حسن، از تجربیات خود در این دوران تلخ میپردازد.
شکنجه قفس: سیستمی برای نابودی روح و جسم زندانیان
“قفس” یک محفظه چوبی بود که ابعادی در حدود ۱۶۰ * ۶۰ سانتیمتر و ارتفاع ۷۰ سانتیمتر داشت. این قفسها در اتاقهای متعدد زندان قزلحصار نصب شده بودند و زندانیان درون آنها مجبور بودند ساعتها و حتی ماهها بدون کوچکترین حرکت باقی بمانند. نشستن بدون جابهجایی، نداشتن حق صحبت کردن، و حتی اجبار به فرو بردن سر در برابر ضربات بیرحمانه شکنجهگران تنها بخشی از مصائب این زندانهای کوچک بود.
زندانیانی که در قفس قرار میگرفتند، حتی برای سرفه کردن یا عطسه کردن نیز مورد تنبیه قرار میگرفتند. هر حرکت ناخواسته یا هر صدای ناهنجاری که از تماس بدن با تختههای قفس ایجاد میشد، بهانهای برای شلاق خوردن بود. بسیاری از زندانیان در اثر این شکنجههای وحشیانه دچار آسیبهای شدید جسمی شدند که تا پایان عمر همراه آنان باقی ماند.
روایت هنگامه حاج حسن: هفت ماه شکنجه در قفس
هنگامه حاج حسن، یکی از شاهدان عینی و از بازماندگان این شکنجه وحشیانه، تجربیات خود را اینگونه بازگو میکند:
“من هنگامه حاج حسن هستم. پرستار بودم و در بیمارستان سینای تهران کار میکردم. در سال ۱۳۶۰، به جرم هواداری از سازمان مجاهدین دستگیر شدم. بسیاری از همکارانم را پیش از من دستگیر کردند و بسیاری از آنان نیز اعدام شدند، از جمله خانم دکتر فهیمه میراحمدی که باردار بود. جرم ما کمک به مجروحان تظاهرات و کسانی بود که توسط پاسداران مجروح شده بودند.
یک سال را در اوین گذراندم و سپس به قزلحصار منتقل شدم. در آنجا شکنجهها همچنان ادامه داشت. بیخوابی، سرما، عدم دسترسی به حمام، سلولهای پرجمعیت، و در نهایت “واحد مسکونی، قفس، و تابوت”.
من شخصاً هفت ماه را در قفس گذراندم. ما اصلاً نمیدانستیم که این شکنجه در انتظار ماست. یک روز، با حمله پاسداران به بند، ما را با ضرب و شتم به این قفسها منتقل کردند. با چشمبند و چادر، در حالی که هیچگونه حرکتی نباید انجام میدادیم، مجبور به نشستن در این محفظه تنگ شدیم. کوچکترین حرکت یا تماس بدن با دیوارههای چوبی، با شلاق و شکنجه پاسخ داده میشد.
از آنجا که قدم بلند بود، سرم از ارتفاع قفس بالاتر میرفت و شکنجهگران مدام با چوب و شلاق به سرم میکوبیدند و مجبورم میکردند که سرم را پایین نگه دارم. این وضعیت باعث شد که کمرم دچار آسیب شدید شود و بعد از پنج عمل جراحی همچنان مشکلات جسمی بسیاری داشته باشم. چشم چپم نیز در اثر این شکنجهها دچار انحراف شد.
شکنجه قفس و تغییر چهره زندانیان
بعد از هفت ماه، چهرههای ما چنان تغییر کرده بود که همبندیهایمان نیز ما را نمیشناختند. شکنجهها مداوم بود و هر صدایی که از قفس خارج میشد، بهانهای برای شلاق و تنبیه بود. مثلاً اگر هنگام غذا خوردن قاشق به بشقاب برخورد میکرد، پاسداران به ما اتهام “مورس زدن” و ارتباط با سلول بغلی میزدند و ما را بیرحمانه شکنجه میکردند.
داوود رحمانی، رئیس زندان قزلحصار، با افتخار اعلام میکرد: “اینجا قیامت است، آخر خط است. همهتان را میکشیم و صدایتان هم به هیچ جا نخواهد رسید.” خانوادههایمان ماهها به دنبال ما سرگردان بودند، اما هیچ نشانی از ما پیدا نمیکردند. ملاقاتها بهطور کامل قطع شده بود و حتی زندانیان نیز نمیدانستند چه زمانی شب است و چه زمانی روز.
تلاش برای بقا در تاریکی مطلق
ما برای زنده ماندن مجبور بودیم روشهایی برای حفظ روحیه پیدا کنیم. هر روز، اشعار، سرودها و خاطراتمان را در ذهن مرور میکردیم. من حتی برای خودم در ذهن برنامه ورزشی داشتم، هرچند کوچکترین حرکتی نمیتوانستم انجام دهم. برای مقابله با صدای گوشخراش نوحههایی که شبها برای جلوگیری از خواب ما پخش میشد، سعی میکردم مناظر طبیعت را به یاد بیاورم و به آنها فکر کنم تا بتوانم بخوابم.
شکنجههایی که شکست ناپذیری ما را اثبات کرد
پاسداران تصور میکردند که میتوانند با این شکنجهها ما را در هم بشکنند، اما نتیجهای که گرفتند کاملاً برعکس بود. ما ایمان بیشتری به مسیرمان پیدا کردیم و باور داشتیم که باید این راه را ادامه دهیم. من و تعداد اندکی از همبندیهایم که زنده ماندیم، گواه این حقیقت هستیم. اما اکثر زندانیان قفس، در قتلعام سال ۱۳۶۷ اعدام شدند.
ما در زندان خود را نماینده سازمان میدانستیم و موظف بودیم از آرمان و رهبریمان حمایت کنیم. جلادان هر چه بیشتر ما را شکنجه میکردند، ما بیشتر به درستی راهی که انتخاب کرده بودیم ایمان میآوردیم. بعد از آزادی از زندان، خود را به سازمان رساندیم و این راه را تا آخر ادامه خواهیم داد.
نتیجهگیری
شکنجه قفس یکی از وحشیانهترین و غیرانسانیترین روشهای سرکوب زندانیان سیاسی در رژیم آخوندی بود. تجربه شاهدان عینی مانند هنگامه حاج حسن، سندی بر جنایات رژیمی است که برای نابودی روح و جسم مخالفان خود از هیچ روشی دریغ نکرد. اما آنچه باقی ماند، نه شکست، بلکه استواری و ایستادگی زندانیانی بود که در دل تاریکی نیز نور امید را حفظ کردند. امروز، موزه مقاومت ایران این واقعیتها را زنده نگاه داشته و نشان میدهد که چگونه روح آزادی و عدالت هرگز در زنجیر نمیماند.