ندا حسنی دختر تهران، فرزند خاطراتی آغشته به خون و تبعید، از کودکی با اشکها و آوارگیها آشنا بود. خاطراتش، دفترچهای از هجوم، دستگیری و اعدام. عمویش، محمود حسنی، از قربانیان قتلعام ۶۷، تنها یکی از هزاران بود، اما برای ندا، نماد یک آرمان شد؛ تصویری مقدس از انسانی که راه را به او نشان داد.
او میتوانست یک متخصص در دنیای غرب باشد، میتوانست در خیابانهای امن اتاوا قدم بزند، اما انتخاب کرد که قلبش را به میدانی پرآشوب ببرد. انتخاب کرد که «باشنده» در تاریخ ایران شود، نه «تماشاگر». تحصیل را وسیله کرد، نه هدف؛ زندگی را بستر ساخت، نه غایت.
ندا حسنی، همانقدر که یک دانشجوی بااستعداد بود، به همان اندازه، مبارزی با قلبی زخمخورده از مظلومیت مردمش بود. کودک خیابانی در کیف او، نه نماد دلسوزی، که تجسمی از عهدی خاموشنشدنی بود: عهد با رنجِ بیصدا.
اما لحظهای که او را جاودانه کرد، روزی بود که سرنوشت مقاومت ایران در خطر افتاد. کودتای ۱۷ ژوئن ۲۰۰۳ علیه مقاومت ایران، نه تنها ضربهای سیاسی، بلکه خنجری بود در قلب هر ایرانی آزاده. ندا این خنجر را احساس کرد، نه در ذهن، که در استخوان. او اعتراض نکرد؛ او شعله شد. در خیابانی در لندن، مقابل سفارت فرانسه، با فریاد «مریم رجوی را آزاد کنید»، تن را به آتش سپرد و جان را به ابدیت.
آیا میشود این لحظه را فقط یک تراژدی دانست؟ نه. آن آتش، تنها جسم ندا را نسوزاند؛ نقاب بسیاری را سوزاند، سکوت بسیاری را شکست و چشمهای بسیاری را به حقیقتی گشوده کرد که سالها سانسور شده بود.
ندا حسنی، با آتش، به دنیا گفت: «آزادی، بهایی دارد که من آمادهام بپردازم». او یک ققنوس بود، از خاکسترش هزاران آتش افروخته شد. او رفت، اما حضورش باقی ماند؛ در وجدانهای بیدار، در پرچمهای بلند، در فریادهایی که خاموش نشدند.
زندهترین مرگها، آنهاییاند که چیزی را زندهتر از خود به جا میگذارند. و ندا، شعلهای شد که هرگز خاموش نشد.
اکنون، سالها پس از آن روز خون و آتش، نام ندا حسنی در کنار مشعلداران راه آزادی میدرخشد. او نماد نسلی است که نه از دور، که از دل خطرها، از میان شعلهها، مسیر آینده را روشن کرد.
در سالگرد پرواز جاودانهی ندا حسنی، قلبها بار دیگر شعلهور شد؛ شعلهای از عشق، ایمان، و ایستادگی. مادرش با چشمانی خیس اما صدایی استوار گفت: «ندا عشق را آموخت، به مردم، میهن و آزادی.» پدری با غرور از دختری گفت که از کودکی علیه ظلم برخاست و تا واپسین لحظه ایستاد.
ندا تنها یک دختر نبود؛ او فریادی بود در دل زمستانهای اتاوا، نوری در ظلمت بیعدالتی. او راهی را برگزید که از جنس آتش بود، اما این آتش ظلم را سوزاند نه انسانیت را. امروز، هرکس از ندا یاد میکند، نام آزادی و مقاومت در ذهنش میدرخشد.