محمد مصباح؛ ستونی از شرف در تاریخ مبارزات مردم ایران
در کوچههای خاکی یزد، جایی که صدای دستگاههای بافندگی با آوای تلاش آدمی در هم میآمیخت، کودکی سادهپوش و آرام با دستانی پینهبسته چشم به آیندهای دوخته بود که نه بوی نان، که عطر آزادی میداد. او محمد مصباح بود؛ فرزندی از طبقه محروم، که از همان آغاز زندگی، درس رنج، صبر، و ایمان را در سختترین مدارس زندگی آموخت.
محمد مصباح در دل فقر، شکوفه داد؛ اما نه چون دیگران برای بقا، که برای پرواز. از کودکی با کارگری و حمالی، زندگی را به دوش کشید، اما هیچگاه قامتش در برابر ظلم خم نشد. صداقت در نگاهش و صلابت در صدایش، نوید مردی را میداد که روزی ستون یک نهضت خواهد شد.
در روزگاری که خفقان سلطنتی سایهای سنگین بر ایران افکنده بود، او بیصدا اما مصمم، به دنبال راهی برای نجات بود. مبارزه را نه در شعار، که در عمل و ایثار معنا کرد. در زندان شاه، در زیر شکنجههای نفسگیر، بر آرمان خود ایستاد و رازهای مبارزه را با خون و استخوان خویش صیقل داد. نه یکبار، که دو بار به زندان رفت، و هر بار قویتر از پیش بازگشت.
و وقتی بیداد سلطنتی فرو ریخت، او نه به آسودگی، که به مسئولیت روی آورد. در کنار مردم یزد، در دل بازار تهران، در صفوف مجاهدین خلق، دوید و کار کرد و جنگید. صدای محمد، صدای بازار بود اما قلبش برای انقلاب میتپید. او در میان همرزمانش نه تنها به عنوان یک مبارز، که به عنوان پدری دلسوز، انسانی صمیمی، و مجاهدی متواضع شناخته میشد.
اما عظمت واقعی محمد مصباح، در خانوادهاش تجلی یافت. خانهای که هشت شمع فروزان بر خاک افکند تا مشعل آزادی در تاریکی نماند. چهار فرزند، همسر، عروس و نهایتاً خودش. هرکدام ستارهای شدند در آسمان خونین ایران. دختر ۱۳ سالهاش فاطمه، وقتی رفت، دل پدر را لرزاند. اما نه از اندوه، که از شوق شهادتی که خودش را هنوز لایقش نمیدانست. و وقتی نوبت خودش رسید، سینهاش را بیهراس به گلوله سپرد.
روز ۱۳ اسفند ۱۳۶۰، در یکی از پایگاههای مقاومت در تهران، محمد مصباح و همسرش رقیه، دست در دست یکدیگر، با پاسداران رژیم خمینی جنگیدند. جنگی نابرابر اما سرشار از شرف و ایمان. آنان رفتند، بیهیاهو، اما با شکوه.
امروز، وقتی از محمد مصباح مینویسیم، تنها از یک انسان سخن نمیگوییم؛ از یک شجره پاک سخن میگوییم. خانوادهای که هشت تن از اعضایش جان دادند تا “خلق در زنجیر” روزی نفسی به آزادی بکشد. از مردی که پدرانه ایستاد، مجاهدانه زیست، و عاشقانه رفت.
نام محمد مصباح، بر تارک افتخار تاریخ مبارزات مردم ایران خواهد ماند. او نه فقط یک تاجر ساده یا یک زندانی سیاسی بود، بلکه تجسم عینی یک انسان متعهد بود؛ مردی که خانوادهاش را مکتب انقلاب ساخت.