در روزی از روزهای ظلمت، در ششم تیرماه سال ۱۳۸۲، شعلهای از جان برافروخته شد؛ شعلهای که نه در تاریکی خاموش شد و نه در غفلت فرونشست. این شعله، نامش صدیقه مجاوری بود؛ زن قهرمانی که جانش را آتش زد تا نوری باشد در ظلمات شب ایران. آتشی که نه از خشم، بلکه از عشق برآمد؛ عشقی به آزادی، به حقیقت، به مردم.
صدیقه، دختر سادهای از ساری، که در سال ۱۳۳۸ چشم به جهان گشود، در کوچههای شمال با بوی باران و مهربانی بزرگ شد. به دانشگاه رفت و در ادبیات، بهدنبال معنا گشت. اما آنچه یافت، فراتر از واژهها بود؛ آرمان. آرمان آزادی. در همان سالهای دانشجویی بود که با سازمان مجاهدین خلق آشنا شد؛ جایی که گمشدهاش را یافت و لباس مبارزه بر تن کرد.
سال ۱۳۶۰، در تندباد سرکوب و اختناق، به اسارت دژخیمان خمینی درآمد و پنج سال، در سیاهچالهای اوین، شکنجه دید. شکنجههایی که جسمش را خسته کردند، اما روحش را نشکستند. او ایستاد، لبخند زد، و همچون فانوس، روشنیبخش دل دیگران شد. همبندانش از او روحیه میگرفتند؛ حتی وقتی با پیکری زخمی از سلول برمیگشت، باز هم شاد بود، باز هم روحبخش.
آری، صدیقه مجاوری از آن زنان بود که تاریخ را با قلبشان مینویسند. او از شکنجهگاهها بیرون آمد، نه برای فراموشی، بلکه برای ادامه راه. به ارتش آزادیبخش ملی ایران پیوست، و در قلب آتش شد .
و در خرداد ۱۳۸۲، وقتی فرانسه، به جای پناه دادن به صدای مردم ایران، در اقدامی شرمآور، مریم رجوی را بازداشت کرد، صدیقه نتوانست سکوت کند. نمیتوانست در برابر تحقیر آزادی و حقیقت آرام بماند. خود را در مقابل وزارت کشور فرانسه به آتش کشید. نه برای مرگ، بلکه برای زندگی؛ زندگی یک ملت.
در روز ۶ تیر، تنش تسلیم آتش شد، اما نامش، پرچم ماند. شعله شد و از میان شعلهها برخاست.