ستاره‌ای در شب ظلمت زندگی‌نامه مجاهد شهید حسنعلی صفایی

در دل شب‌های تاریکی که ظلمت استبداد شاهنشاهی بر میهنمان سایه انداخته بود، مردانی از جان گذشته، مشعل‌داران راه آزادی شدند. از میان آن‌ها، نام مجاهد شهید حسنعلی صفایی چون ستاره‌ای پرنور می‌درخشد.

 مردی که زندگی‌اش تابلویی از ایثار، مقاومت و عشق به مردم و آرمان بود. کسی که نه در میدان‌های پرزرق‌وبرق، بلکه در کوچه‌های خاکی خزانه، در دل مردم و برای مردم زیست و جان داد.

حسنعلی صفایی، متولد سال ۱۳۰۹ در روستایی از توابع اراک، زندگی‌اش را با رنج آغاز کرد؛ از همان نوجوانی به کشاورزی و کارهای سخت برای کمک به خانواده پرداخت. اما آنچه از آغاز در وجود او جوانه زد، روح عصیانگر علیه ستم بود. در بیست‌وسه‌سالگی به تهران آمد، سربازی را نپذیرفت، و در جریان نهضت ملی نفت و کودتای ننگین ۲۸ مرداد، راه مبارزه را برگزید.

 او به‌جای سکوت و بی‌تفاوتی، انتخاب کرد که با درد مردم یکی شود؛ انتخابی که تا واپسین لحظات زندگی‌اش بر آن ماند. در قیام خونین ۱۵ خرداد ۴۲، او در صف اول اعتراضات حضور داشت و تا مرز شهادت پیش رفت. سال ۴۸، با پیوستن به سازمان مجاهدین خلق ایران، فصل تازه‌ای در زندگی مبارزاتی‌اش گشوده شد.

 با وجود سن بالا، به‌جای عقب‌نشینی، دوشادوش جوانان مبارز، به پشتیبانی عملیاتی سازمان پرداخت؛ محله خزانه تهران، شاهد رشادت‌ها و پاکی‌های این مرد بود.

«حاج صفایی آهن‌فروش» نامی بود که مردم به احترام او بر زبان داشتند. مردی که تجارت را نه برای اندوختن مال، که برای کمک به تهیدستان و سازمان محبوبش می‌خواست. خانه‌اش محل جلسات سیاسی و مذهبی، محل روشنگری، و محل تقسیم نان با محرومان بود. چهره‌ای محبوب و مردمی که در هر نفس، در هر نگاه، در هر حرکت، بوی تعهد می‌داد.

در سال ۵۱، رژیم شاهنشاهی نتوانست سکوت کند؛ حسنعلی را بازداشت و زیر شکنجه‌هایی سهمگین قرار دادند. آثار شکنجه بر پاهایش تا سال‌ها باقی ماند. با این حال، خم به ابرو نیاورد.

بعد از انقلاب ضدسلطنتی، حسنعلی بار دیگر در قلب تحولات محله خزانه ظاهر شد. درمانگاه رایگان، تعاونی ارزان‌فروش، کارگاه نجاری با درآمد وقف‌شده برای مردم و سازمان… همه دستاوردهای مردی بود که هر چه داشت، وقف آزادی کرده بود.

هیچ‌گاه مسئولیت‌هایش را برای خود نخواست؛ مسجد و کلانتری محل را اداره کرد تا مردم طعم آزادی را بچشند، نه تا بر آن‌ها حکومت کند. اما در این مسیر پرمخاطره، دشمن بیکار ننشست. چندین بار دستگیر و شکنجه شد. بارها خانه‌اش هدف حملات قرار گرفت.

 در دوره‌ای از زندگی‌اش، بعد از سرکوب‌های خونین دهه شصت، همانند بسیاری از یارانش، مخفیانه زندگی می‌کرد. اما حتی در خفا نیز دست از مبارزه نکشید. سرانجام، در تابستان ۱۳۶۰، در ماه رمضان، در زندان اوین، در حالی‌که فریاد می‌زد: «زنده باد قرآن، مرگ بر اسلام‌پناهان مرتجع، درود بر سازمان مجاهدین خلق ایران» به جوخه اعدام سپرده شد. سخن آخرش این بود: «من افتخار می‌کنم که فدای سازمان مجاهدین خلق شوم

». کسی که در کودکی دست پینه‌بسته داشت و در بزرگی، دلی سرشار از ایمان و شجاعت، در نهایت جانش را نیز در راه آرمانش هدیه داد. نه برای مقام، نه برای نام، بلکه برای «خدا و خلق». یاد حسنعلی صفایی، نه فقط برای خانواده و دوستان، بلکه برای همه آن‌هایی که هنوز آرمان آزادی را در دل دارند، جاودان است. او شهیدی از جنس مردم بود؛ مردی که در تمام عمر، حتی یک گام از باورهایش عقب ننشست. نامش را نمی‌توان در سطرها محدود کرد؛ چرا که حسنعلی صفایی، خود یک سطر برجسته در تاریخ مقاومت ملت ایران است. یادش گرامی، راهش پررهرو باد.