جواد زنجیره‌فروش؛ شعله‌ای که خاموش نشد

در سرزمینی که ظلم و اختناق، سایه بر آفتاب گسترده بود، در سال ۱۳۳۳ کودکی از خاک تبریز برخاست که بعدها نامش به نماد ایستادگی، وفاداری و عشق به آزادی بدل شد: جواد زنجیره‌فروش. او نه سیاستمداری حرفه‌ای بود و نه قدرت‌طلبی در لباس مبارز، بلکه انسانی عمیقاً مردمی، با دلی پر از شور عدالت و ایمانی خدشه‌ناپذیر به آزادی و رهایی مردم ایران.

تحصیل‌کردهٔ فیزیک در دانشگاه صنعتی شریف، جواد راهی را برگزید که پرخطر، خون‌آلود و پرفراز و نشیب بود. انتخاب او ساده نبود. او می‌توانست مسیر امن‌تری برای زندگی برگزیند؛ اما دل بی‌قرارش، طغیانگر بود در برابر سکوت. از همان سال‌های جوانی، مبارزه را نه فقط به عنوان یک وظیفه که همچون عشقی بزرگ در آغوش کشید. او در سازمان مجاهدین خلق، رؤیای مردم ستمدیده را بازتاب‌یافته می‌دید. صدای خلقی که سال‌ها در گلو خفه شده بود، در فریادهای جواد طنین می‌یافت.

جواد زنجیره‌فروش تنها یک مبارز سیاسی نبود؛ او اسطوره‌ای انسانی بود که شکنجه‌گاه‌ها را با استخوان‌های خردشده و پاهای مثله‌شده‌اش به سخره گرفت. وقتی در سیاه‌چال‌های رژیم شاه، لب به سخن نگشود و هویت یارانش را فاش نکرد، نه فقط مقاومتی فیزیکی که مقاومتی معنوی و عاشقانه را به نمایش گذاشت. بیمارستان برای او نه محل بهبودی، بلکه ایستگاهی بود برای بازگشت دوباره به میدان مبارزه. گوشت کف پاهایش را گرفته بودند، اما گام‌های استوارش در راه آزادی هرگز متوقف نشد.

پس از آزادی در سال ۵۷، جواد به آغوش مردم تبریز بازگشت؛ به همان مردمی که در کوچه‌پس‌کوچه‌های ششگلان با او زندگی کرده بودند، درد کشیده بودند، امید بسته بودند. مردم، صدای او را در قلب‌شان نگه داشته بودند و حالا، بازگشت او را چون بازگشت آفتاب جشن می‌گرفتند.

او کاندیدای مردم بود، نه کاندیدای قدرت. صداقت جواد در کوچه‌های تبریز پژواک می‌یافت، و افشاگری‌هایش علیه ارتجاع، روشنی‌بخش تاریکیِ فریب‌ها و خیانت‌ها بود. مردم می‌دانستند که جواد یکی از آن‌هاست؛ نه در کاخ‌ها، بلکه در سنگرها، نه در زراندوزی، بلکه در زخم‌های تن خود.

با آغاز فاز نظامی، و زیر فشار فزاینده دستگاه سرکوب، زندگی جواد بیش از پیش در معرض تهدید بود. حتی زمانی که نامش در لیست مرگ بود، تصمیم گرفت بماند، بجنگد و بسوزد. و سرانجام، در روز ۱۲ شهریور ۱۳۶۰، در خیابان‌های رشت، آماج گلوله‌های دشمن آزادی قرار گرفت. دوازده گلوله، اما هیچ‌کدام نتوانست آن چیزی را خاموش کند که در دل جواد زنده بود: ایمان، عشق، مقاومت.

شهادت جواد زنجیره‌فروش پایان او نبود؛ آغاز یک عهد بود. عهدی که هر نسلی باید با آن روبه‌رو شود: که ایستادن بهای بالایی دارد، اما افتادن در مقابل ظلم، بهایی بالاتر.

جواد زنجیره‌فروش را نه در تاریخ رسمی، که در دل‌های زخمی مردم باید جست‌وجو کرد. در نگاه مادری که فرزندش را با داستان شجاعت او به خواب می‌برد، در اشک جوانی که در میدان مبارزه به یاد او دست بر سینه می‌گذارد.