از سنگفرش‌های آزادی تا سنگ‌فرش‌های شهادت: روایتی از پرواز نوجوانی بر فراز آسمان مقاومت

در تاریک‌ترین سال‌های استبداد و ریا، چراغی کوچک اما فروزان در محله‌ای ساده از شهرری روشن شد؛ سیدمحمدرضا محمودی‌فر، نوجوانی ۱۷ ساله، اما با قامتی بلند به بلندای کوه‌های شرف و دلی به وسعت دریاهای ایمان و آرمان. فرزندی از خانواده‌ای متعهد، که با هجرتی به تهران، مسیر خود را میان شعله‌های انقلاب، فریادهای حق‌طلبانه و شب‌های بیداری برای پخش اعلامیه و پرچم‌داری آرمان آزادی رقم زد.

کودکی‌اش نه به بازی که به بازیافتن حقیقت گذشت. او شاگرد اول کلاس، اما در حقیقت شاگرد اول مکتب آگاهی و شور انقلابی بود. هنوز نوجوانی‌اش به پایان نرسیده بود که با دوربینی بر دوش، در راهپیمایی‌های خونین ۵۷ تصویربرداری می‌کرد، تا تاریخ هیچگاه صحنه‌های بیداد و مقاومت را فراموش نکند.

در همان سال‌ها، محمدرضا نه تنها دوربین‌به‌دوش، بلکه دوش‌به‌دوش مردم، دانش‌آموزان و آزادی‌خواهان، نقشی فعّال در مبارزات خیابانی و مدرسه‌ای داشت. وقتی ناظم مزدور مدرسه دانش‌آموزان را به جرم مبارزه کتک زد، این محمدرضا بود که ایستاد و گفت: «این بچه‌ها بودند که انقلاب کردند، نه شما که نوکر شاه بودید!»

و چه زیبا گفت: «اگر ما را بکشید، از هر قطره‌ خون ما، مجاهدی دیگر خواهد رویید».

در بحبوحه‌ی سرکوب، ترور، زندان و تیرباران، او به عضویت میلیشیا درآمد و شب و روزش را وقف مبارزه کرد. خواب برایش افسانه‌ای فراموش‌شده بود، غذا لقمه‌ای ساده در کنار همرزمان، و روزهایش پر از چاپ و توزیع اعلامیه، برگزاری جلسات، مدیریت عملیات، و افشای چهره‌ی ریاکاران دین‌فروش.

اما خشم حکومت در برابر این نوجوان استوار بالا گرفت. او را شناسایی کردند، خانه‌اش را در نبود خانواده غارت کردند. مأموران با گاز اشک‌آور، گلوله، و بی‌حرمتی همه‌چیز را بردند: کتاب، دوربین، حتی آلبوم‌های خانوادگی… انگار می‌خواستند ردّی از خاطرات او باقی نماند. اما نمی‌دانستند یاد قهرمانان در دل‌ها حک می‌شود، نه در کمدها و قاب‌ها.

شش ماه بی‌خبری، جست‌وجو در زندان‌های بی‌نام و نشان، و ناگهان تماس تلفنی‌ای از اوین؛ «رضا زنده است». اما چه زنده‌ای؟ اسکلتی بر دو پا، اما با روحی همچنان آتشین. وقتی مادرش برای ملاقات رفت، او را نشناخت. و وقتی شناخت، دید پسرش بر خاک نشسته اما سرش را چون سرو بلند نگه داشته، با لبخندی که می‌گفت: “شکست‌ناپذیرم.”

او در زندان نیز سکوت نکرد. شکنجه‌ها، بازجویی‌ها، تهدیدها… هیچ‌کدام نتوانست دهان او را ببندد. در آخرین ملاقاتش گفت:
«هیچ نگفتم. به سازمان خیانت نکردم. اگر مرا بکشند، این آخر راه نیست، تازه آغاز راهی‌ست که باید ادامه یابد.»

و چنین هم شد. چند روز بعد، او را بی‌دادگاه، بی‌محاکمه، و شاید با آخرین افتخار خونریزی‌اش، تیرباران کردند.

پدرش گفت:
«اگر خون مرا هم بریزند، از آن، هزاران مجاهد خواهند رویید.»

و روییدند…