در سحرگاه خونین ۵ مرداد ۱۴۰۴، آنگاه که زمین هنوز از خاطرهٔ قتلعام ۶۷ میلرزید، دو ستارهٔ دیگر در آسمان مقاومت ایران شعلهور شدند: بهروز احسانی و مهدی حسنی. دو مجاهد نستوه که جان خود را نثار آزادی کردند تا وجدان خفتهی جهانیان را بیدار سازند، تا فریاد مظلومیت در میان هیاهوی سکوت، پژواکی از وجدان و شرف باشد.
خامنهای، این ضحاک قرن، گمان برد با ریختن خون مردانی که «بر سر جانشان چانه نمیزنند» میتواند مرگ محتوم استبداد دینی را به تعویق اندازد. اما تاریخ گواه است: هر قطرهٔ خونی که در راه آزادی بر زمین میریزد، رودی میشود که سرانجام بنیان ظلم را با خود خواهد برد.
بهروز احسانی، هفتاد ساله، که عمری را در میدان مبارزه گذراند، از نسلی بود که «شکنجه» را به لبخند تحقیر پاسخ داد. او نه فقط یک نام، بلکه یک معنا بود: وفاداری به آرمان، تا آخرین نفس. مهدی حسنی، جوانی از دل رنج و شور، در اوج پختگی سیاسی، در واپسین روزهای زندگیاش اعلام کرد که مرگ را نه شکست، بلکه پیروزی میداند، وقتی در مسیر آزادی باشد.
اعدام این دو شهید، نه نشانه قدرت حاکمان، بلکه تابلویی است از وحشت آنان از مردمانی که دیگر نمیخواهند بترسند. نهالهای پرشور آزادی، با خون صادقترین فرزندان این مرز و بوم آبیاری میشود. از قزلحصار تا اوین، از زندان تا خیابان، روایتها یکیست: مقاومت، ایستادگی، و ایمان.
خانم مریم رجوی، رئیسجمهور برگزیده مقاومت ایران، به درستی این اعدامها را آتش در انبار باروت ملت دانست. این جنایات، پایههای پوسیدهٔ این رژیم را سستتر میکند و عزم جوانان ایرانزمین را برای پایان دادن به فاشیسم دینی، دوچندان.
صدای اعتراض از ورای مرزها برخاست. نمایندگان پارلمان اروپا، گزارشگران سازمان ملل، و نهادهای حقوقبشری، همگی هشدار دادند که سکوت و بیعملی، شریک جنایت است. جامعه جهانی باید دریابد که فجایع انسانی با بیانیه خنثی نمیشود؛ با عمل متوقف میگردد.
امروز، ایران نه تنها در جغرافیا، بلکه در وجدان بشری، جایگاهی خونین یافته است. فریاد بهروز و مهدی، فریادی است علیه فراموشی، علیه بیتفاوتی. آنها رفتند، اما میراثشان زنده است. این اعدامها پایان نیستند؛ آغاز انفجاری هستند که خواب مستبدان را به کابوس بدل خواهد کرد.
اکنون، وظیفه با ماست. چه در ایران، چه در هر گوشه از جهان که به آزادی و انسانیت باور داریم. فریاد بهروز و مهدی را تکرار کنیم:
“بر سر جانم با کسی چانه نمیزنم!”