روایتی از زندگی و شهادت رجبعلی رازی

در سرزمینی که ظلم و اختناق سایه بر زندگی مردم انداخته بود، در روستای شالده از توابع فومن، نوزادی پا به دنیا گذاشت که نامش بعدها لرزه بر اندام دستگاه سرکوب خواهد انداخت: رجبعلی رازی. جوانی از تبار صداقت، از خانواده‌ای ساده و پاک‌دل، که در ۱۹ سالگی با قامتی استوار در برابر هیولای ارتجاع ایستاد و نامش را در تاریخ مقاومت مردم ایران جاودانه ساخت.

رجبعلی، یا همان رضا، از همان دوران نوجوانی، در سال‌های پرتلاطم ۵۷ و ۵۸، در صفوف میلیشیای مدرسه، عشق به آزادی و انسانیت را آموخت. با شعله‌های بیداری که در وجودش شعله‌ور بود، به صفوف سازمان مجاهدین خلق پیوست؛ نه از روی هیجان، بلکه با درکی عمیق از مسئولیت تاریخی یک نسل در برابر سیاهی مطلق.

او نه تنها در تبلیغات و پخش تراکت و شعارنویسی علیه اختناق سهم داشت، بلکه جانش را کف دست گرفت تا همرزمانش را یاری دهد؛ برای رفتن به جنگل، برای پشتیبانی لجستیکی، برای رساندن صدا به آن‌سوی سیم‌های خاردار. هر بار که شعار «مرگ بر استبداد» را بر دیواری می‌نوشت، تپش دل مردم فقیر و زیر سرکوب را به آزادی نزدیک‌تر می‌کرد.

اما روزگار مهر با آزادی‌خواهان ندارد. در یورش گسترده‌ی نیروهای سرکوبگر، با یکی از همرزمانش محمد عادلی دستگیر شد. جرمشان؟ باور به آزادی، ایمان به آینده، عشق به مردم. او را به زندان تبریز تبعید کردند، جایی که در چشم دشمنان، به نماد استقامت بدل شد. هر شکنجه‌ای، هر توهینی، هر فشار روانی‌ای که بر او روا داشتند، جز سرافرازی بیشتر پاسخی نیافت. نه فریاد زد، نه زانو زد. او ایستاد تا دیگران برخیزند.

در زندان، مسئول تماس تلفنی با سازمان بود، پل ارتباطی میان دل‌های تپنده و تشکیلاتی که شوق آزادی را در دل‌ها زنده نگه می‌داشت. با شجاعت و اخلاص، هسته‌های مقاومت را در منطقه شفت هدایت می‌کرد و مشتاقانه می‌خواست به ارتش آزادیبخش بپیوندد، اما وظیفه‌اش در سنگر پنهان مقاومت او را از رفتن بازداشت.

در سال ۱۳۶۴ بار دیگر دستگیر شد؛ این بار با تجربه‌ای عمیق‌تر، قلبی سرشارتر، و عزمی پولادین‌تر. پانزده سال زندان، مجازاتی بود که برای سکوت و تسلیم صادر شده بود، اما رجبعلی نه ساکت شد، نه تسلیم.

و سرانجام، در تابستان سیاه ۱۳۶۷، در اوج جنایت بی‌پایان خمینی و حلقه دژخیمانش، رجبعلی را از تبریز به رشت منتقل کردند. در دادگاه‌های چند دقیقه‌ای، در مقابل یک سؤال ساده: «آیا هنوز بر سر مواضعت هستی؟» پاسخ داد: آری. و این «آری»، بهای جانش شد. حلق‌آویز شد، اما نه شکست. چرا که مرگ برای رجبعلی، تولدی دیگر بود، در خاطره‌ی خلقی که هنوز در پی آزادی است.

امروز، یاد او نه در سنگ‌نوشته‌ای خاموش، که در فریادهای آزادی‌خواهانه نسل‌ها، در شعارهای دیوارنویسی‌های شبانه، و در مقاومت هر دل بیداری علیه ظلم جاری است. رجبعلی رازی، نه فقط یک نام، که یک راه است؛ راهی پرخطر اما روشن، راهی از شالده تا قله‌های آزادی.