با یاد قهرمانی گمنام؛ صاحب ذبیحیان لنگرودی، شعلهای که در دل تاریکی روشن ماند
در تاریخ هر ملتی، نامهایی هستند که در پس غبار سنگین سانسور، ظلم و خیانت، خاموش نمیشوند. آنها نه در کتابهای درسی رسمی جایی دارند، نه در قاب تلویزیونها ظاهر میشوند؛ اما در قلب تاریخِ مقاومت، در جانِ مردمِ دردمند و در مسیر آزادی، همواره میدرخشند. صاحب (مهدی) ذبیحیان لنگرودی، یکی از این نامهاست؛ جوانی از تبار روشنایی که زندگیاش را وقف آزادی کرد، و جانش را در این راه فدا نمود.
در سال ۱۳۳۲ در تهران دیده به جهان گشود، اما قلبش از همان نوجوانی برای تمام مردمی میتپید که در زیر چکمههای دیکتاتوری پهلوی له میشدند. او خیلی زود فهمید که فقر، بیعدالتی و خفقان، ریشه در نظامی پوسیده و وابسته دارد. نه از جنس شعاری پوچ، که از جنس آگاهی و درد، راهی شد در مسیر مبارزه.
دانشگاه، برای مهدی میدان آموختن بود، اما نه صرفاً از کتاب؛ که از رنج مردم، از افق آزادی، و از آرمانهایی که سازمان مجاهدین خلق نمایندهاش بود. او همانند هزاران جوان دیگر، دل به سازمانی سپرد که فریاد «نه» به ستم بود. اطلاعیه در دست، باور در دل، و شجاعت در رفتار، در خیابانها، در دانشگاه، در میان مردم، صدای حقیقت میشد.
در سال ۵۴، وقتی دست ساواک به او رسید، شاید شکنجهگران گمان میکردند که میتوانند صدای این جوان مقاوم را خاموش کنند. اما مهدی، در برابر شکنجه و بازجویی، قامت شکستناپذیر یک انسان متعهد به آرمانهایش را نشان داد. زندان قصر، برای او نه قفس، که دانشگاهی دیگر شد؛ جایی که با استواری از مواضع سازمان در برابر انحرافات و خیانتها دفاع کرد و به مسیر مبارزه وفادار ماند.
آزادی از زندان در آبان ۵۷، تنها یک مرحله تازه در زندگی مبارزاتیاش بود. مهدی، بدون درنگ، بار دیگر به صفوف قیام پیوست و دوشادوش مردم، نقش خود را در سرنگونی شاه خائن ایفا کرد. اما تاریخ کشور ما، قصههای تلخ زیادی به دل دارد؛ چرا که با سقوط یک دیکتاتور، دیکتاتوری دیگر سر برآورد.
در برابر ارتجاع نوظهور خمینی، مهدی بار دیگر سلاح آگاهی، اخلاق، سازماندهی و صداقت را بهدست گرفت. در گیلان، در تهران، در هر کجا که بود، صدای امید بود و الگوی متانت انقلابی. همرزمانش او را نه بهخاطر مقام یا عنوان، که بهخاطر فروتنی، وفاداری، و بیادعاییاش دوست میداشتند.
اما گلهای مبارزه، همواره در مسیر آماج گلولههای دشمنان آزادیاند. در آذر ۱۳۶۰، مهدی نیز همچون هزاران قهرمان دیگر، در نبردی نابرابر با مزدوران خمینی، جان فدا کرد. او رفت، اما خونش بر خاک نریخت؛ که بر بیداری نسلها نوشته شد.
همسر او مکرم پوررضا قمیجانی، خود شهیدی دیگر از قافله پرافتخار مجاهدین خلق است؛ بانویی که در میدان نبرد با ستم، پابهپای همسرش ایستاد و سرانجام جان بر سر باورهایش نهاد.
امروز یاد مهدیها، یاد ذبیحیانها، یاد نسل آگاهی و مقاومت، همچنان زنده است. چرا که ملتی که چنین فرزندانی داشته، هرگز شکستخورده نیست.