سیصد گل سرخ؛ روایتی از زیبایی در آتش

روزی که خبر را شنیدم، انگار تاریخ از جا برخاست و مشت محکمی بر سینه‌ام کوبید. در سیمای آزادی، مشغول طراحی بنری بودم

برای «نه به اعدام»؛ جمله‌ای ساده، اما پرطنین. و ناگهان آن صدا… صدای منتظری، صدای تاریخ، صدای جنایت:

«آقای خلخالی گفت ۳۰۰ تا دختر را آوردند… مرصاد… گفت همه را اعدام کردیم، حتی آن دو دختر فرانسوی را…»

خشک شدم. یعنی چه؟ سیصد زن مجاهد؟ یک «تَق»؟ همین؟ یک صدا، یک گلوله، یک پایان؟ نه، آغاز بود. آغاز روایتی از شکفتن در آتش، از ایستادن در میانهٔ جهنم، از زیباترین انسان‌هایی که مرگ را به زانو درآوردند.

آن‌ها فقط عدد نبودند. ۳۰۰ زن، هر کدام‌شان یک زندگی، یک رؤیا، یک کتاب پر از قصه. دخترانی از نجف‌آباد، از تبریز، از تهران، از فرانسه، از آمریکا، از آلمان… مهندسان، پرستاران، شاعران، مادران، قهرمانان… زنانی که در خط مقدم ایستادند، جان دادند و جاودانه شدند.

کتاب شهیدان فروغ را که ورق می‌زنم، تصویر اشرف شریعتی را می‌بینم، یا سپیده آریان، یا نزهت استادهاشمی… و باز دلم می‌لرزد. اسامی‌شان مثل گل‌های سرخ بر صحیفهٔ تاریخ نشسته‌اند. ۳۰۰ گل سرخ. ۳۰۰ خورشید کوچک که در تاریکی شبِ دیکتاتوری درخشیدند.

و میان این روایت، دو گل نصرانی هم بودند. آنی ازبرت را می‌شناسم. پرستاری فرانسوی که برای آزادی ایران، سلاحش را دست نگرفت اما دلش را در میدان رها کرد. می‌گفت: «شهادت را پذیرفته‌ام… برای آن‌که آسمان آبی شود…» و رفت. چقدر زیبا رفت.

و شاید دیگری پاتریس بود؟ شاید پیمانه؟ هیچ نمی‌دانیم. نام‌ها شاید پاک شده‌اند، اما نشان‌ها نه. آن‌ها هم در گلستان ۳۰۰ نفره فروغ جاودان، به‌شکلی دیگر شکفته‌اند.

این‌جا ایران است. سرزمین زنانی که از عاشورا فقط اشک نگرفتند، که مثل زینب، در برابر سرهای بریده، گفتند: «ما رأیتُ الا جمیلاً». زیبایی را دیدند، و آن را زیستند.

خواهرانم… شما آن روز چه گفتید که دژخیمان تاب نیاوردند؟ چگونه ایستادید که خمینی، آن مرده‌پرست تاریک‌اندیش، لرزید از نامتان؟ چه رازهایی در چشم‌هایتان بود که دشمن، حتی جنازه‌هایتان را هم تاب نیاورد و پنهان کرد؟

آه… می‌دانید؟ بعد از شما، کوله‌پشتی‌هایی را که اسمتان رویش بود، تحویل خانواده‌ها دادند. پدران و مادرانی که با دیدن آن‌ها، ایست قلبی کردند. اما همان نام‌ها، شد فانوس ما. شد شعلهٔ راه آینده.

و آن روز، آنی ازبرت، پرستار فرانسوی، شهید شد، اما نامش میان ایرانی‌ها ماندگار شد. کنار سپیده، کنار صبا، کنار ناهید، کنار فاطمه، کنار تک‌تک شما. گویی جهان برای لحظه‌ای ایستاد تا به ۳۰۰ گل سرخ در خاک ایران، ادای احترام کند.

ایران، امروز فراموش نکرده است. فرزندان شما امروز در خیابان‌ها هستند، دخترانی که دیگر حجاب اجباری را نمی‌خواهند، دخترانی که دیگر نمی‌ترسند، دخترانی که می‌گویند: زن، مقاومت، آزادی.

در تاریخ مبارزات زنان جهان، فراوان شنیده‌ایم. اما ارتش زنانهٔ ایران، چیز دیگری‌ست. آنچه مریم رهایی بنیان گذاشت، ارتشی بود از عشق، از شور، از باور به برابری. و در دل آن ارتش، شما – گل‌های سرخ جاویدان – تا ابد زنده‌اید.

ما از سر بریده نمی‌ترسیم. اگر می‌ترسیدیم، در ارتش عاشقان نمی‌ماندیم. و حالا، پس از ۴۰ سال، ما هستیم. هنوز هستیم. با خاطرات شما، با لبخندهای ثبت‌شده در قاب زمان، با نام‌هایی که هرگز کهنه نمی‌شوند.

بدرود ای زیباترین‌های تاریخ وطن. بدرود، اما نه برای همیشه. زیرا شما زنده‌اید، تا وقتی که ما ادامه می‌دهیم، تا وقتی که هنوز فریاد آزادی در کوچه‌های میهن می‌پیچد. بدرود، گل‌های سرخ ما.

مقاله وارده

به قلم ذهره ایرانی