مجاهد شهید محمد اشهد قهرمانی که از زندان شاه تا جوخه اعدام شیخ خم نشد
در میان برگهای خونین تاریخ پر از رنج و افتخار این سرزمین، نامهایی میدرخشند که هر یک چراغیاند بر راه تاریک مبارزه و آزادگی.
یکی از این نامها، محمد اشهد است؛ معلمی خستگیناپذیر، مبارزی بیادعا، پدری عاشق، و مجاهدی جاودان.
محمد در سال ۱۳۳۳ در شهر سمنان چشم به جهان گشود؛ شهری که کوچههایش بعدها شاهد قدمهای مصمم او در راه آزادی شد. او با فقر و رنج مردم بزرگ شد، با دردهایشان زیست، و بهزودی دریافت که ریشه تمام این دردها در نظام دیکتاتوری و فاسد سلطنتی نهفته است. جوانیاش را نه با بیخیالی، که با دغدغه و مبارزه سپری کرد. دانشجوی دانشسرای سمنان که بود، با سازمان مجاهدین خلق آشنا شد و پا به مسیری گذاشت که پایانش خون بود، اما روشن.
او در سال ۱۳۵۶، دوبار توسط ساواک دستگیر و در زندان سمنان، ماهها زیر شدیدترین شکنجهها قرار گرفت، اما خم به ابرو نیاورد. محمد، معلمی ساده اما تأثیرگذار، چنان با دانشآموزانش پیوندی عاطفی و فکری برقرار کرده بود که حتی شعارهای مرگبار مزدوران حکومتی نتوانست رشته عشق و احترام میان آنها را بگسلد. دانشآموزانی که دیوار مدرسه را از شعار «محمد اعدام باید گردد» پاک میکردند، چون محمد را نه تنها معلم، که قهرمان خود میدانستند.
پس از انقلاب، محمد بههمراه یارانش، از جمله مجاهدان شهید احمد تشرفی و حسین ذوالفقاری، جنبش ملی مجاهدین را در سمنان بنیان گذاشت. او کلاسهای آموزش ایدئولوژیک و سیاسی راه انداخت، نوارها و کتابها را از تهران به شهر میآورد و با تمام وجود، آتش آگاهی را در دل جوانان میافروخت.
اما بهای حقیقتگویی، سنگین بود. در تیرماه ۱۳۶۰، محمد دستگیر شد و به زندان سپاه سمنان منتقل گردید. آنجا نیز چون کوه ایستاد. شکنجهگران، از اعتراف گرفتن از محمد ناامید شدند. او نه تنها سر خم نکرد، بلکه در دل زندانیان امید میکاشت، با چهرهای خندان، شوخطبعی انسانی و ایمانی خللناپذیر.
آخرین دیدار با خواهرش در راهرو دادستانی، تصویری ماندگار است از انسانی که حتی در آستانه مرگ، سرشار از امید بود. گفت: «برگه اعدام را امضا کردم. خیلی خوشحالم… حتماً به برادر مسعود بگو تا آخرین لحظه مقاومت کردم.»
و سرانجام، آن شب رسید؛ شب پنجم شهریور ۱۳۶۰. محمد و چهار یار دیگرش، با شیکترین لباسها، با عطر آزادی، با مشتهای گرهکرده، در میان صفوف زندانیان عبور کردند و راهی میدان اعدام شدند. آنان در سکوت سنگین شب، صدای پرطنین آزادی را فریاد زدند. سرود خواندند، لبخند زدند و رفتند… اما نرفتند؛ ماندند، در دل تاریخ، در جان مردم، در آرمان آزادی.
محمد تنها یک معلم یا یک مبارز نبود. او پدری عاشق دختر کوچکش، عاصفه، بود. خاطراتش با او، اشک در چشمان همبندان مینشاند. اما همین محمد، آنچنان به آرمان خود وفادار بود که دژخیمان حتی نتوانستند از عشق پدرانهاش برای شکستن روح او استفاده کنند.
او به مادر خود گفت: «گریه نکن. دشمن خوشحال میشود. مثل مادر رضاییها باش. حتی لباس سیاه نپوش.»
و چه کسی جز محمد میتوانست چنین انسانی باشد؟ انسانی که از درد، قدرت ساخت؛ از عشق، سلاح؛ و از مرگ، جاودانگی.
همسرش، مجاهد شهید خجسته رهبر نیز در مسیر مبارزه و در عملیات کبیر فروغ جاویدان به او پیوست. گویی عشق این دو، نه در قاب زندگی، که در افق شهادت جا گرفت.
یادش گرامی، راهش پر رهرو، و نامش تا ابد در قلب تاریخ این ملت خواهد ماند.