
مجاهد شهید حسین خداپرستی ؛ مردی از تبار ایمان و آگاهی، که در میان رنج و شکنجه، چراغ لبخند و امید را خاموش نکرد و تا واپسین لحظه، قامتش را برای آزادی و عدالت برافراشته نگه داشت.
حسین در سال ۱۳۳۱ در شهر لنگرود چشم به جهان گشود؛ در خانوادهای مردمی، و در روزگاری که صدای اعتراض در زیر چکمههای استبداد خفه میشد. تحصیلکردهی رشتهی اقتصاد، اندیشمندی بود که درد جامعه را در چهرهی زحمتکشان میدید. از همان دوران سلطنت پهلوی با اندیشههای سازمان مجاهدین خلق آشنا شد و راهی را برگزید که جز با فداکاری و خطر همراه نبود.
پس از پیروزی انقلاب ۵۷، حسین با همان روحیهی خدمت و مسئولیت، به عنوان یکی از مسئولان انجمن شهر لنگرود به مردمش خدمت کرد. اما هنگامی که ارتجاع تازهقدرتگرفته، چهرهی سرکوب را آشکار ساخت، حسین نیز چون هزاران مبارز دیگر، هدف دشمنی دستگاه حاکم شد. در سال ۱۳۶۰ بازداشت و مدتی در زندان لنگرود زندانی شد. بعد به همراه جمعی از یارانش به زندان رشت منتقل گردید؛ جایی که سالها شکنجه و مقاومت را در سکوت تجربه کرد و سرانجام در قتلعام ۱۳۶۷، جانش را بر سر آرمان آزادی نهاد و در چالوس به شهادت رسید.
اما آنچه حسین را از بسیاری دیگر متمایز میکرد، تنها ایستادگیاش نبود، بلکه آرامش عمیق و لبخند همیشهاش در میانهی مرگ و جنایت بود. یارانش در خاطراتشان از او نوشتهاند که در بندهای تنگ و تار زندان، شادی را تمرین میکرد؛ با شوخی، با امید، با مهربانی.
او مسئول بود، اما هیچگاه مسئولیتش را به رخ نکشید. گوش میداد، آموزش میداد، دلگرم میکرد. در میان زندانیانی که هر روز نوبت اعدامشان فرا میرسید، حسین مانند نوری کوچک اما درخشان، ایمان را زنده نگه میداشت.
یکی از همبندانش نوشته است:
«در اوج اعدامهای تابستان ۶۷، حسین آرام بود، بیهیچ ترس و نگرانی از فردا. وقتی از او میپرسیدیم چگونه میتوان چنین متین ماند، تنها لبخند میزد و میگفت: سوره فجر را بخوان… فجر یعنی وعدهی روشنایی بعد از تاریکی.»
در میان دیوارهای سرد زندان، حسین نه تنها یک زندانی سیاسی، که معلم ایمان و استقامت بود. او قرآن را سلاحی میدانست در برابر ستم، و سورههایش را منشوری برای مقاومت. تأکید میکرد که «آیهها را باید در میدان عمل معنا کرد»، و خود چنین کرد؛ با رفتارش، با لبخندش، با فدای جانش.
از او گفتهاند که در بند، شوخطبعترین بود، اما شوخطبعیاش از سر غفلت نبود؛ از ایمان بود. از یقین به پیروزی. از باور به انسان.
وقتی خبر فرار همسر و خواهرش از بیمارستان رسید، چنان از شادی فریاد زد که همه بند از اشک و لبخند پر شد. برای حسین، هر خبر از رهایی دیگران، خود بزرگترین رهایی بود.
در واپسین سالهای زندگیاش، در زندان رشت، او و یارانش در برابر هیولای تاریکی ایستادند. در تابستان خونین ۶۷، که هزاران زندانی سیاسی را بیمحاکمه اعدام کردند، حسین خداپرستی نیز یکی از آن سربداران آزادی بود که با قامتی استوار به پای چوبهی دار رفت. اما مرگ، نتوانست نامش را خاموش کند.
امروز، سالها پس از آن جنایت، یاد حسین نه در سنگ قبر، که در قلب هر آزادهای زنده است. او نماد نسلی است که بهجای سکوت، ایستاد؛ نسلی که آموخت فداکاری، زیباترین شکل عشق است.
حسین خداپرستی، صدای لبخند در زندان، معلم آرامش در طوفان، و شهید راه آزادی بود.